the body part that pushes the blood to go to all parts of our body

قلب
او یک وضعیت قلبی داشت که نیازمند مصرف روزانه دارو بود.
each of the five parts sticking out from the foot

انگشت پا
من انگشت پام را به گوشه میز زدم و خیلی درد گرفت.
the body part that is inside our head controlling how we feel, think, move, etc.

مغز
مهم است که برای محافظت از مغز خود در هنگام دوچرخه سواری کلاه ایمنی بپوشید.
the body part that is in the middle of the leg and helps it bend

زانو
او زانو زد تا بندهای کفش دخترش را ببندد.
each of the two organs in the chest that helps one breathe

ریه, شش
او تنگی نفس و خس خس سینه را تجربه کرد، علائمی که معمولاً با آسم، یک بیماری مزمن ریه که با التهاب راههای هوایی مشخص میشود، مرتبط است.
a piece of body tissue that is made tight or relaxed when we want to move a particular part of our body

ماهیچه
ورزش منظم میتواند به ساخت و فرم دهی عضلات کمک کند.
each of the two parts of the body between the top of the arms and the neck

شانه, دوش
او کیسههای سنگین را روی شانههایش حمل میکرد در حالی که از مسیر شیبدار بالا میرفت.
the joint that connects the foot to the leg

مچ پا
پزشک قوزک متورم او را پس از افتادن معاینه کرد.
the joint connecting the hand to the arm

مچ دست
او یک دستبند رنگارنگ به مچ دستش بسته بود.
| انگلیسی کمبریج: KET (A2 Key) | |||
|---|---|---|---|
| قطعات حمل و نقل و وسایل نقلیه | قیدهای شیوه و سرعت | مفاهیم کار و اشتغال | ارتباط |
| کیفیتها و توصیفات فیزیکی | احساسات و عواطف | زمان و توالی | واحدهای اندازهگیری |
| اعضای بدن و اندامها | پول و امور مالی شخصی | خرید | متون و اسناد |