کتاب 'هدوی' مبتدی - واحد 13
در اینجا واژگان واحد 13 در کتاب درسی Headway Beginner را پیدا خواهید کرد، مانند "بزرگسال"، "اضافی"، "باز" و غیره.
مرور
فلشکارتها
صورتها
املای کلمه
آزمون
a fully grown man or woman

بزرگسال, بالغ
به عنوان یک بالغ، او مسئولیتهای شغل و خانوادهاش را بر عهده گرفت.
feeling very annoyed because of something that we do not like

عصبانی, خشمگین
وقتی که نقد ناعادلانه را خواند، عصبانی به نظر میرسید.
tired and unhappy because there is nothing to do or because we are no longer interested in something

خسته و بیحوصله, کسل
او در طول سخنرانی طولانی و کند احساس کسلشدگی کرد.
to come to a place with someone or something

آوردن, همراه آوردن
فراموش نکنید که هنگام آمدن به رویداد، کارت شناسایی خود را بیاورید.
to hold someone or something and take them from one place to another

حمل کردن, بردن
کیف خرید سنگین بود چون باید حمل میکرد مواد غذایی را برای تمام خانواده.
having a temperature lower than the human body's average temperature

سرد
من یک کت گرم پوشیدم تا خودم را از باد سرد محافظت کنم.
to bring something to a conclusion or stop it from continuing

تمام کردن, متوقف کردن
من سخنرانی خود را با تشکر صمیمانه از همه شما به پایان میرسانم.
to make something end

تمام کردن, کامل کردن
سرآشپز تمام کرد ظرف را چید و به مشتریان سرو کرد.
to estimate or form a conclusion about something without sufficient information to verify its accuracy

حدس زدن
آیا میتوانید حدس بزنید چند ژلهبین در شیشه وجود دارد؟
to come into existence by chance or as a consequence

اتفاق افتادن, رخ دادن
اگر این مواد شیمیایی را مخلوط کنید، ممکن است انفجار رخ دهد.
regular work done in a house, especially cleaning, washing, etc.

کار خانه (نظافت، آشپزی و غیره)
او ترجیح میدهد کارهای خانه را به وظایف قابل مدیریت تقسیم کند تا طاقتفرسا به نظر نرسد.
a pain in the head, usually persistent

سردرد
فشار خون بالا گاهی اوقات میتواند باعث سردرد شود.
needing or wanting something to eat

گرسنه, needing food
او پس از پایان تمرینش در باشگاه احساس گرسنگی کرد.
to bring a type of information from the past to our mind again

به یاد آوردن, به خاطر آوردن
من یادم میآید روزی که برای اولین بار ملاقات کردیم؛ یک بعدازظهر آفتابی بود.
to be deprived of or stop having someone or something

از دست دادن
شهر در طول قطعی برق، برق را از دست داد.
to move something like a window or door into a position that people, things, etc. can pass through or use

باز کردن
من و خواهرم در را باز کردیم تا ببینیم داخل اتاق چه چیزی وجود دارد.
to not be open anymore

بسته شدن
پردهها بسته شدند در حالی که نمایش به پایان رسید.
the act of repeatedly doing something to become better at doing it

تمرین
عضویت در یک باشگاه مناظره فرصتهای زیادی برای تمرین سخنرانی عمومی فراهم میکند.
to give something to someone in exchange for money

فروختن
او گوشی هوشمند قدیمی خود را به دوستش با قیمت منصفانه فروخت.
a quality such as red, green, blue, yellow, etc. that we see when we look at something

رنگ
اثر هنری روی دیوار ترکیبی از رنگها و بافتها بود.
to place or wear something on the body, including clothes, accessories, etc.

پوشیدن
او تصمیم گرفت برای مهمانی لباس مورد علاقهاش را بپوشد.
a piece of cloth, often worn around the neck or head, which can be shaped in a square, rectangular, or triangular form

شال, شالگردن
او شال را به شکل مثلث دور سرش بست.
to put clothes and other things needed for travel into a bag, suitcase, etc.

جمع کردن (وسایل), بستهبندی کردن
دیروز، او چمدانش را برای سفر کاری بست.
a piece of clothing worn by girls and women that is made in one piece and covers the body down to the legs but has no separate part for each leg

لباس زنانه
من نیاز دارم که تو به من کمک کنی یک لباس پیدا کنم که با کفش های جدیدم هماهنگ باشد.
a type of strong shoe that covers the foot and ankle and often the lower part of the leg

پوتین, چکمه
من چکمههایم را پوشیدم تا در پارک برفی قدم بزنم.
a piece of clothing that covers the body from the waist to the ankles, with a separate part for each leg

شلوار
شلوار او خیلی بلند بود، بنابراین تصمیم گرفت آن را برای تغییرات به خیاط ببرد.
a piece of clothing usually worn by men on the upper half of the body, typically with a collar and sleeves, and with buttons down the front

پیراهن
من ترجیح میدهم در زمستان پیراهنهای آستین بلند بپوشم.
a soft item of clothing we wear on our feet

جوراب
من هر صبح یک جفت جوراب تمیز میپوشم.
short pants that end either above or at the knees

شلوارک
شلوارک ورزشی او برای دویدن در یک روز گرم تابستانی عالی بود.
to have something such as clothes, shoes, etc. on your body

بهتن داشتن
او برای ایجاد تأثیر خوب در مصاحبه شغلی، کت و شلوار و کراوات پوشید.
a piece of clothing for girls or women that fastens around the waist and hangs down around the legs

دامن
او یک دامن تا زانو برای اداره انتخاب کرد.
a long and narrow piece of fabric tied around the collar, particularly worn by men

کراوات
او قبلاً با کت و شلوار رسمی خود یک کراوات ابریشمی میپوشید.
a jacket with a pair of pants or a skirt that are made from the same cloth and should be worn together

کتشلوار, کتدامن
پدرم یک کت و شلوار شیک برای عروسی دوستش خرید.
to remove a piece of clothing or accessory from your or another's body

درآوردن (لباس، کفش و غیره)
قبل از شنا، مطمئن شوید که جواهرات خود را درآوردهاید.
a person who is not mentioned by name

کسی
آیا کسی میتواند لطفاً نمک را به من بدهد؟
wanting or needing a drink

تشنه, needing a drink
تمرین رقص شدید او را تشنه کرد، بنابراین یک بطری نوشیدنی ورزشی برداشت.
a journey that you take for fun or a particular reason, generally for a short amount of time

سفر
او چمدانهایش را برای یک سفر کاری یک هفتهای برای شرکت در یک کنفرانس بست.
more than enough or the amount needed

اضافی
بعد از مهمانی غذا اضافی باقی مانده بود، به اندازهای که برای روزها کافی باشد.
to cause a machine, device, or system to start working or flowing, usually by pressing a button or turning a switch

روشن کردن
اتاق گرم است؛ بیایید کولر را روشن کنیم.
to cause a machine, device, or system to stop working or flowing, usually by pressing a button or turning a switch

خاموش کردن
وقت خواب است؛ کامپیوتر را خاموش کنیم و کمی استراحت کنیم.
to become the most successful, the luckiest, or the best in a game, race, fight, etc.

برنده شدن
علیرغم چالشها، آنها توانستند قرارداد را برنده شوند.
feeling unhappy and afraid because of something that has happened or might happen

نگران, آزرده
او نگران امنیت دخترش بود، از دیر بازگشت او به خانه احساس اضطراب میکرد.
having the color that is the darkest, like most crows

سیاه, مشکی
موهایش قبلاً بلوند بود، اما الان سیاه است.
having the color of the ocean or clear sky at daytime

آبی
آسمان آبی صاف و زیبا بود.
having the color of chocolate ice cream

قهوهای
چشمهایش به رنگ قهوهای گرم بود، مثل شکلات ذوب شده.
having the color of fresh grass or most plant leaves

سبز
قورباغه سبز از یک برگ نیلوفر آبی به دیگری پرید.
having the color of carrots or pumpkins

نارنجی
پدرم به خورشید نارنجی خیره شده بود، در حالی که داشت غروب میکرد.
having the color of strawberry ice cream

صورتی
او لاک ناخن صورتی پوشید تا با لباسش هماهنگ باشد، احساس زیبایی و اعتماد به نفس میکرد.
having the color of tomatoes or blood

قرمز
رژلب دوستم قرمز بود و لبهایش را برجسته میکرد.
having the color that is the lightest, like snow

سفید
لباس عروس عروس سفید است.