کتاب 'اینسایت' متوسطه - واحد 3 - 3D

اینجا، شما واژگان از واحد 3 - 3D در کتاب درسی Insight Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "به سرعت"، "بی‌حس"، "نگران‌کننده"، و غیره.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
کتاب 'اینسایت' متوسطه
rapidly [قید]
اجرا کردن

به‌سرعت

Ex: Advances in medicine are occurring rapidly .

پیشرفت‌ها در پزشکی به سرعت در حال وقوع است.

comfortably [قید]
اجرا کردن

به‌آسودگی

Ex: I could walk comfortably again after switching to better shoes .

من می‌توانستم پس از تغییر به کفش‌های بهتر دوباره راحت راه بروم.

extremely [قید]
اجرا کردن

به شدت

Ex: The match was extremely competitive , keeping everyone on the edge of their seats .

مسابقه بسیار رقابتی بود، همه را روی لبه صندلی‌هایشان نگه داشت.

incredibly [قید]
اجرا کردن

به‌طور باور نکردنی

Ex: The mountain was incredibly difficult to climb .

کوه باورنکردنی سخت برای صعود بود.

quickly [قید]
اجرا کردن

به‌سرعت

Ex: The skilled chef chopped vegetables quickly .

آشپز ماهر سبزیجات را به سرعت خرد کرد.

cheaply [قید]
اجرا کردن

با قیمت ارزان

Ex: She travels cheaply by staying in hostels .

او با اقامت در مسافرخانه‌ها ارزان سفر می‌کند.

really [قید]
اجرا کردن

خیلی

Ex: That film was really funny .

آن فیلم واقعاً خیلی خنده‌دار بود.

اجرا کردن

به‌طرز شگفت انگیزی

Ex: The test results were surprisingly positive , exceeding expectations .

نتایج آزمایش به طور شگفت‌انگیزی مثبت بود، فراتر از انتظارات.

similarly [قید]
اجرا کردن

به‌طور مشابه

Ex: He responded to the criticism similarly to how he handled it last time .

او به انتقادات به طور مشابه با روشی که دفعه قبل مدیریت کرد پاسخ داد.

worryingly [قید]
اجرا کردن

نگران‌کننده

Ex: The dog growled worryingly at the stranger .

سگ به طور نگران کننده‌ای به غریبه غرغر کرد.

headache [اسم]
اجرا کردن

سردرد

Ex: She often gets a headache when she 's tired .

وقتی خسته است اغلب سردرد می‌گیرد.

numb [صفت]
اجرا کردن

بی‌حس

Ex: His fingers became numb from the cold weather .

انگشتانش از سرما بی‌حس شد.

painful [صفت]
اجرا کردن

دردناک

Ex: His painful back muscles tightened after the long workout .

عضلات دردناک پشتش پس از تمرین طولانی سفت شدند.

rash [اسم]
اجرا کردن

تحریک پوستی

Ex: Symptoms of a rash may include itching , burning , or discomfort in the affected area .

علائم بثورات ممکن است شامل خارش، سوزش یا ناراحتی در ناحیه آسیب دیده باشد.

runny nose [اسم]
اجرا کردن

آبریزش بینی

Ex: A runny nose often accompanies seasonal allergies .

آبریزش بینی اغلب همراه با آلرژی‌های فصلی است.

sick [صفت]
اجرا کردن

بیمار

Ex: She stayed home because she is sick .

او در خانه ماند چون مریض بود.

swollen [صفت]
اجرا کردن

متورم

Ex: He iced his swollen knee to reduce the pain .

او زانوی متورم خود را یخ زد تا درد را کاهش دهد.

unwell [صفت]
اجرا کردن

ناخوش

Ex: The kitten was unwell and refused to eat its food .

بچه گربه مریض بود و از خوردن غذایش خودداری کرد.

weak [صفت]
اجرا کردن

ضعیف

Ex: He pointed to a weak section in the wall that needed reinforcement .

او به بخش ضعیف در دیوار اشاره کرد که نیاز به تقویت داشت.

backache [اسم]
اجرا کردن

کمردرد

Ex: He uses a special cushion to avoid backache during long drives .

او از یک بالش خاص استفاده می‌کند تا از درد کمر در طول رانندگی‌های طولانی جلوگیری کند.

dizzy [صفت]
اجرا کردن

دچار سرگیجه

Ex: Vertigo can make individuals feel dizzy as if the room is spinning around them .

سرگیجه می‌تواند باعث شود افراد احساس سرگیجه کنند گویی اتاق به دور آنها می‌چرخد.

shivery [صفت]
اجرا کردن

لرزان

Ex:

او به دلیل تب بالا لرزان شد.

to cough [فعل]
اجرا کردن

سرفه کردن

Ex: She was coughing so much that she had to leave the room .

او آنقدر سرفه می‌کرد که مجبور شد اتاق را ترک کند.

to bruise [فعل]
اجرا کردن

کبود شدن

Ex: The impact of the fall bruised her shoulder , causing temporary pain .

ضربه ناشی از افتادن شانه او را کبود کرد و باعث درد موقت شد.

itchy [صفت]
اجرا کردن

خارش‌آور

Ex: The rash made his arms red and itchy .

جوش باعث شد بازوهایش قرمز و خارش‌دار شوند.

sore [صفت]
اجرا کردن

دردناک

Ex: Jack 's muscles were sore after his intense workout at the gym .

عضلات جک پس از تمرین شدیدش در باشگاه دردناک بودند.

honest [صفت]
اجرا کردن

صادق

Ex: The honest witness testified in court , providing crucial evidence for the case .

شاهد صادق در دادگاه شهادت داد و شواهد حیاتی برای پرونده ارائه کرد.

obviously [قید]
اجرا کردن

به‌طور مشخص

Ex: He missed his flight and was obviously frustrated with the situation .

او پروازش را از دست داد و واضح بود که از این وضعیت ناراحت است.