کتاب 'اینترچنج' متوسطه - واحد 14 - قسمت 1

در اینجا واژگان از واحد 14 - بخش 1 در کتاب درسی Interchange Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "سرگرم"، "چروک"، "ناامید" و غیره.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
کتاب 'اینترچنج' متوسطه
popular [صفت]
اجرا کردن

محبوب

Ex: She 's the most popular student in her grade .

او محبوب‌ترین دانش‌آموز در کلاس خود است.

amused [صفت]
اجرا کردن

سرگرم

Ex: The amused chuckles from the audience filled the theater during the comedy show .

خنده‌های سرگرم‌کننده تماشاگران سالن تئاتر را در طول نمایش کمدی پر کرد.

bored [صفت]
اجرا کردن

خسته و بی‌حوصله

Ex: He 's bored because he has nothing to do at home .

او حوصله‌اش سر رفته چون در خانه کاری برای انجام دادن ندارد.

embarrassed [صفت]
اجرا کردن

خجالت‌زده

Ex: Embarrassed faces filled the room after the awkward joke .

چهره‌های خجالت‌زده پس از شوخی ناجور اتاق را پر کردند.

amazing [صفت]
اجرا کردن

شگفت‌آور

Ex: He received an amazing gift from his grandparents on his birthday .

او در روز تولدش یک هدیه شگفت‌انگیز از پدربزرگ و مادربزرگش دریافت کرد.

awful [صفت]
اجرا کردن

افتضاح

Ex: The weather was awful , with heavy rain and wind .

هوا وحشتناک بود، با باران شدید و باد.

to kid [فعل]
اجرا کردن

شوخی کردن

Ex: He kidded his sister , saying he ’d eaten all her favorite snacks .

او با خواهرش شوخی کرد، گفت که همه تنقلات مورد علاقه‌اش را خورده است.

اجرا کردن

زبان بدن

Ex: Reading body language is a skill that can help in negotiations .

خواندن زبان بدن مهارتی است که می‌تواند در مذاکرات کمک کند.

to scratch [فعل]
اجرا کردن

خاراندن

Ex: The hiker stopped to scratch his leg where a plant had brushed against his skin .

کوهنورد ایستاد تا جایی که یک گیاه به پوستش برخورد کرده بود را بخاراند.

to bite [فعل]
اجرا کردن

گاز گرفتن

Ex: The toddler tried to bite into the juicy apple but struggled with his small teeth .

کودک نوپا سعی کرد که سیب آبدار را گاز بزند اما با دندان‌های کوچکش struggled.

to roll [فعل]
اجرا کردن

غلتیدن

Ex: When the car 's brakes failed , it began to roll slowly down the driveway .

وقتی ترمزهای ماشین از کار افتاد، شروع به غلتیدن آرام به پایین driveway کرد.

to tap [فعل]
اجرا کردن

به آرامی ضربه زدن

Ex: The carpenter is tapping the wood to check for its quality .

نجار چوب را می‌کوبد تا کیفیت آن را بررسی کند.

to pull out [فعل]
اجرا کردن

بیرون کشیدن

Ex: He opened the drawer and pulled out a handwritten letter .

او کشو را باز کرد و یک نامه دستنویس درآورد.

to wrinkle [فعل]
اجرا کردن

چروک شدن

Ex:

لبخندش باعث چروک شدن گوشه های چشمش شد، سال‌های خنده و شادی را آشکار کرد.

annoyed [صفت]
اجرا کردن

آزرده

Ex: I 'm annoyed that they canceled at the last minute .
confused [صفت]
اجرا کردن

گیج

Ex: She felt confused about her feelings towards her friend .

او درباره احساساتش نسبت به دوستش سردرگم بود.

disgusted [صفت]
اجرا کردن

منزجرشده

Ex: The disgusted customers left the restaurant after finding a cockroach in their food .

مشتریان منزجر پس از پیدا کردن سوسک در غذایشان رستوران را ترک کردند.

frustrated [صفت]
اجرا کردن

ناموفق

Ex: Many frustrated actors take up teaching or other roles in the industry .

بسیاری از بازیگران ناامید به تدریس یا سایر نقش‌ها در صنعت روی می‌آورند.

impatient [صفت]
اجرا کردن

بی‌قرار

Ex: Impatient with the delays , she decided to call customer service .

بی‌صبر از تأخیرها، او تصمیم گرفت با خدمات مشتری تماس بگیرد.

irritated [صفت]
اجرا کردن

آزرده

Ex: She gets easily irritated when people do n't follow simple instructions .

او به راحتی عصبانی می‌شود وقتی مردم دستورالعمل‌های ساده را دنبال نمی‌کنند.

nervous [صفت]
اجرا کردن

مضطرب

Ex: She fidgeted with her pen , clearly nervous about the upcoming test .

او با خودکارش بازی می‌کرد، واضح بود که از آزمون پیش رو نگران است.

to nod [فعل]
اجرا کردن

سر تکان دادن (به نشانه تأیید و موافقت)

Ex: She nodded in agreement with his statement .

او سر تکان داد به نشانه موافقت با گفته اش.

polite [صفت]
اجرا کردن

مؤدب

Ex: The polite tourist asked for directions in a respectful manner .

گردشگر مؤدب به صورت محترمانه راهنمایی خواست.

to refuse [فعل]
اجرا کردن

امتناع کردن

Ex: She decided to refuse the job offer because it did n't align with her career goals .

او تصمیم گرفت پیشنهاد کار را رد کند زیرا با اهداف شغلی او همخوانی نداشت.

to insist [فعل]
اجرا کردن

اصرار کردن

Ex: They insisted on seeing the manager to resolve the issue .

آن‌ها اصرار داشتند که برای حل مشکل مدیر را ببینند.

to remind [فعل]
اجرا کردن

یادآوری کردن

Ex: The teacher reminded the students to submit their assignments on time .

معلم به دانش‌آموزان یادآوری کرد که تکالیف خود را به موقع تحویل دهند.

اجرا کردن

طبق سنت

Ex: The festival is traditionally held during the harvest season .

جشنواره به طور سنتی در فصل برداشت برگزار می‌شود.

rude [صفت]
اجرا کردن

بی‌ادب

Ex: She was being rude by constantly texting during the movie .

او با پیامک زدن مداوم در طول فیلم بی‌ادب بود.

actually [قید]
اجرا کردن

در واقع

Ex: It may sound like a cliché , but , actually , dreams can influence our emotions and thoughts .

ممکن است کلیشه‌ای به نظر برسد، اما، در واقع، رویاها می‌توانند بر احساسات و افکار ما تأثیر بگذارند.

may [فعل]
اجرا کردن

ممکن بودن

Ex: He may have left his keys on the kitchen counter .

او ممکن است کلیدهایش را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشته باشد.

might [فعل]
اجرا کردن

ممکن بودن

Ex: He might be able to help you with your project .

او ممکن است بتواند در پروژه شما به شما کمک کند.