فهرست واژگان سطح C2 - Transportation

در اینجا شما تمام کلمات اساسی برای صحبت در مورد حمل و نقل را یاد خواهید گرفت، که به طور خاص برای زبان آموزان سطح C2 جمع آوری شده است.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
فهرست واژگان سطح C2
carshare [اسم]
اجرا کردن

خدمات اشتراک خودرو

Ex: With multiple pickup locations across the city , the carshare program made it convenient for members to access vehicles when needed .

با چندین محل تحویل در سراسر شهر، برنامه اشتراک خودرو دسترسی اعضا به خودروها در هنگام نیاز را آسان کرد.

funicular [اسم]
اجرا کردن

قطار کابلی

Ex: Residents relied on the funicular as a convenient means of transportation between the residential area on the hill and the commercial district below .

ساکنان به قطار کابلی به عنوان یک وسیله نقلیه مناسب بین منطقه مسکونی روی تپه و منطقه تجاری زیر آن تکیه داشتند.

concourse [اسم]
اجرا کردن

راهروی عریض

Ex: The conference center 's concourse buzzed with excitement as attendees mingled and exchanged ideas during the networking breaks .

سالن مرکز کنفرانس با هیجان پر شده بود در حالی که شرکت‌کنندگان در طول استراحت‌های شبکه‌ای با هم مخلوط می‌شدند و ایده‌ها را رد و بدل می‌کردند.

apron [اسم]
اجرا کردن

محل هواپیماها در فرودگاه

Ex: As the plane taxied to the apron , passengers eagerly anticipated their arrival at their destination .

همان‌طور که هواپیما به سمت محوطه پارکینگ حرکت می‌کرد، مسافران با اشتیاق منتظر رسیدن به مقصد خود بودند.

اجرا کردن

مجوز موقت

Ex: He carefully studied the driving regulations before taking the written test to obtain his provisional license .

او قبل از شرکت در آزمون کتبی برای گرفتن گواهینامه موقت خود، مقررات رانندگی را به دقت مطالعه کرد.

compact car [اسم]
اجرا کردن

خودرو کامپکت

Ex: With its sleek design and modern features , the compact car offered a stylish and practical option for urban commuters .

با طراحی شیک و ویژگی‌های مدرن، خودروی جمع و جور گزینه‌ای شیک و عملی برای مسافران شهری ارائه داد.

اجرا کردن

وسیله نقلیه با چهار چرخ محرک

Ex: Renting a four-wheel drive is recommended for rough rural roads .
tailgate [اسم]
اجرا کردن

درب عقب خودرو

Ex: With the tailgate down , they loaded the camping gear into the back of the Jeep .

با درب عقب پایین، آنها وسایل کمپینگ را به پشت جیپ بار زدند.

rear end [اسم]
اجرا کردن

قسمت عقب خودرو

Ex: They attached a bike rack to the rear end of their car , ready for a weekend of cycling .

آنها یک رکاب دوچرخه به انتهای عقب ماشینشان وصل کردند، آماده برای یک آخر هفته دوچرخه‌سواری.

autogiro [اسم]
اجرا کردن

هواچرخ

Ex: We watched as the autogiro landed smoothly on the runway .

ما تماشا کردیم که اتوژیرو به نرمی روی باند فرود آمد.

اجرا کردن

تشخیص خودکار شماره پلاک خودرو

Ex: With the implementation of automatic number plate recognition , toll booths can now process payments without requiring vehicles to stop .

با اجرای تشخیص خودکار پلاک خودرو، عوارضی‌ها اکنون می‌توانند پرداخت‌ها را بدون نیاز به توقف وسایل نقلیه پردازش کنند.

velocipede [اسم]
اجرا کردن

دوچرخه پدالی قدیمی

Ex: The velocipede was the precursor to the modern bicycle

ولوسیپد پیشرو دوچرخه مدرن بود.

gondola [اسم]
اجرا کردن

قایق ونیزی

Ex: Gondolas are a popular mode of transportation for locals and visitors alike in Venice .

گوندولا یک وسیله نقلیه محبوب برای ساکنان و بازدیدکنندگان در ونیز است.

اجرا کردن

سیستم حمل‌ونقل نیوماتیکی

Ex: The pneumatic tube system at the supermarket allowed cashiers to send large sums of money to a central safe without leaving their registers .

سیستم لوله پنوماتیک در سوپرمارکت به صندوقداران اجازه می‌داد تا مبالغ زیادی پول را به یک گاوصندوق مرکزی ارسال کنند بدون اینکه از صندوق خود خارج شوند.

catamaran [اسم]
اجرا کردن

قایق دوبدنه

Ex: The catamaran 's shallow draft allows it to access shallow waters .

آبخور کم کاتاماران به آن اجازه می‌دهد به آب‌های کم عمق دسترسی پیدا کند.

Segway [اسم]
اجرا کردن

اسکوتر برقی

Ex: Segways are a fun and eco-friendly way to get around .

سگ‌وی‌ها یک راه سرگرم‌کننده و سازگار با محیط زیست برای جابجایی هستند.

اجرا کردن

وسیله نقلیه مغناطیسی

Ex: The museum 's exhibit features a display of magnetic levitation , where objects appear to hover in mid-air .

نمایشگاه موزه شامل نمایشی از شناوری مغناطیسی است، جایی که اشیا به نظر در هوا شناور می‌آیند.

tuk-tuk [اسم]
اجرا کردن

اتوریکشا

Ex: In the crowded market area , a tuk-tuk was the most efficient way to get around quickly without getting stuck in traffic .

در منطقه شلوغ بازار، توک توک کارآمدترین راه برای حرکت سریع بدون گیر افتادن در ترافیک بود.

اجرا کردن

وسیله نقلیه آبی‌خاکی

Ex: Tourists enjoyed a scenic tour on the amphibious vehicle .

گردشگران از یک تور دیدنی روی وسیله نقلیه آمفیبی لذت بردند.

hydrofoil [اسم]
اجرا کردن

قایق باله‌دار

Ex: The hydrofoil 's design reduces drag for faster travel .
to ram [فعل]
اجرا کردن

برخورد شدید با مانع داشتن

Ex: The ship 's bow rammed into the rocky shoreline during the storm , causing significant damage .

دماغه کشتی در طول طوفان به ساحل سنگی برخورد کرد و خسارت قابل توجهی به بار آورد.

to hot-wire [فعل]
اجرا کردن

با استفاده از سیم‌ها ماشین را روشن کردن

Ex:

فیلم کلاسیک صحنه‌ای داشت که قهرمان داستان مجبور بود یک موتورسیکلت را بدون کلید روشن کند تا فرار سریعی داشته باشد.

to stall [فعل]
اجرا کردن

موتور را خاموش کردن

Ex: I stalled the engine when I did n’t give it enough gas to accelerate smoothly .

من موتور را خاموش کردم وقتی که به اندازه کافی به آن سوخت ندادم تا به نرمی شتاب بگیرد.

to moor [فعل]
اجرا کردن

لنگر انداختن

Ex: He carefully moored the sailboat to the buoy , checking that the knots were tight and secure .

او با دقت قایق بادبانی را به بویه محکم کرد، مطمئن شد که گره‌ها محکم و ایمن هستند.

to reroute [فعل]
اجرا کردن

تغییر مسیر دادن

Ex: In response to a security threat , authorities decided to reroute the parade away from the crowded city center .

در پاسخ به تهدید امنیتی، مقامات تصمیم گرفتند که رژه را از مرکز شلوغ شهر منحرف کنند.

to veer [فعل]
اجرا کردن

تغییر مسیر دادن

Ex: The raft veered suddenly as it navigated through the rapids .

قایق ناگهان تغییر مسیر داد در حالی که از میان تنداب‌ها عبور می‌کرد.

to gun [فعل]
اجرا کردن

سریع استارت زدن

Ex: Impatient with the slow-moving traffic , he gunned the engine to signal his frustration .

بی‌صبر از ترافیک کند، او موتور را گاز داد تا ناامیدی خود را نشان دهد.

to coast [فعل]
اجرا کردن

بدون مشکل حرکت کردن

Ex: The roller coaster coasted through the twists and turns of the track .

ترن هوایی سر خورد از میان پیچ‌ها و پیچیدگی‌های مسیر.

to idle [فعل]
اجرا کردن

استارت زدن وسیله نقلیه

Ex: The motorcycle idled smoothly while the rider checked the map .

موتورسیکلت در حالت بی‌بار به نرمی کار می‌کرد در حالی که راننده نقشه را بررسی می‌کرد.

فهرست واژگان سطح C2
اندازه و بزرگی وزن و پایداری Quantity Intensity
Pace اشکال اهمیت و ضرورت عمومیت و منحصر به فرد بودن
دشواری و چالش قیمت و تجمل Quality موفقیت و ثروت
شکست و فقر شکل بدن سن و ظاهر درک و هوش
ویژگی های شخصی حالت‌های عاطفی راه‌اندازی احساسات احساسات
پویایی روابط و اتصالات رفتارهای اجتماعی و اخلاقی طعم‌ها و بوها صداها
بافت‌ها افکار و تصمیمات شکایت و انتقاد هماهنگی و ناهماهنگی
ارتباط و بحث زبان بدن و اقدامات عاطفی سفارش و اجازه توصیه و نفوذ
افتخار و تحسین درخواست و پاسخ تلاش و پیشگیری تغییر و شکل دادن
حرکات تهیه غذا غذا و نوشیدنی محیط طبیعی
حیوانات آب و هوا و دما فاجعه و آلودگی محیط کار
مشاغل Accommodation Transportation گردشگری و مهاجرت
سرگرمی ها و روال ها ورزش Arts سینما و تئاتر
Literature Music لباس و مد Architecture
History فرهنگ و عرف Society Religion
Philosophy Linguistics Politics Law
Crime Punishment جنگ و ارتش Government
Education Media فناوری و اینترنت بازاریابی و تبلیغات
Shopping کسب و کار و مدیریت Finance زمینه‌ها و مطالعات علمی
Medicine وضعیت سلامتی بازیابی و درمان Human Body
Psychology Biology Chemistry Physics
Astronomy Mathematics Geology Engineering
Measurement