کتاب 'اینسایت' پیشرفته - بینش واژگان 6

در اینجا کلمات از Vocabulary Insight 6 در کتاب درسی Insight Advanced را پیدا خواهید کرد، مانند "incessant"، "hectic"، "plague"، و غیره.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
کتاب 'اینسایت' پیشرفته
lively [صفت]
اجرا کردن

هیجان‌انگیز (مکان)

Ex: The beach was lively during the summer , with families and tourists everywhere .

ساحل در تابستان پر جنب و جوش بود، با خانواده‌ها و گردشگران در همه جا.

doorstep [اسم]
اجرا کردن

پله جلوی در

Ex: The children played hopscotch on the doorstep while waiting for their parents to come home .

بچه‌ها روی پله ورودی لی لی بازی کردند در حالی که منتظر بودند والدینشان به خانه بیایند.

noisy [صفت]
اجرا کردن

پرسروصدا

Ex: The restaurant was noisy , with the clinking of dishes and the chatter of diners .

رستوران پر سر و صدا بود، با صدای به هم خوردن ظروف و گفتگوی مشتریان.

to bust [فعل]
اجرا کردن

داغان کردن

Ex: The storm busted the satellite dish , disrupting our television reception .

طوفان دیش ماهواره را خراب کرد، و دریافت تلویزیونی ما را مختل کرد.

hectic [صفت]
اجرا کردن

پرمشغله

Ex: She had a hectic schedule with meetings , deadlines , and constant travel .

او یک برنامه پرمشغله با جلسات، مهلت‌ها و سفرهای مداوم داشت.

modern [صفت]
اجرا کردن

نوین

Ex: Advances in modern medicine have greatly improved life expectancy .

پیشرفت‌های پزشکی مدرن به طور چشمگیری امید به زندگی را بهبود بخشیده‌اند.

stuck [صفت]
اجرا کردن

گیرکرده

Ex: The stuck zipper on her jacket made it difficult to put on .

زیپ گیر کرده روی ژاکتش پوشیدن آن را سخت کرد.

rowdy [صفت]
اجرا کردن

جنجال‌آفرین

Ex: He was known as the rowdy kid in class , always causing a commotion .

او به عنوان بچه شرور در کلاس شناخته می‌شد، همیشه باعث جنجال می‌شد.

to plague [فعل]
اجرا کردن

به ستوه آوردن

Ex: Ongoing conflicts can plague relationships between individuals or nations .

مناقشات جاری می‌توانند روابط بین افراد یا ملت‌ها را تحت تأثیر قرار دهند.

incessant [صفت]
اجرا کردن

پیوسته

Ex: He faced incessant criticism from his peers , but he remained unfazed .

او با انتقادات بی‌وقفه از سوی همسالانش روبرو شد، اما دست‌نخورده باقی ماند.

disturbance [اسم]
اجرا کردن

اختلال

Ex: She was woken up by a disturbance in the middle of the night .

او توسط یک اختلال در نیمه شب از خواب بیدار شد.

foolhardy [صفت]
اجرا کردن

بی‌مغز

Ex: Jumping into the water without knowing how deep it was proved to be a foolhardy move .

پریدن به داخل آب بدون اینکه بدانیم چقدر عمیق است، حرکتی بی‌پروا از آب درآمد.

obsession [اسم]
اجرا کردن

وسواس

Ex: She developed an obsession with a particular TV show , watching all the episodes in one weekend .

او به یک برنامه تلویزیونی خاص وسواس پیدا کرد و تمام قسمتها را در یک هفته تماشا کرد.

painfully [قید]
اجرا کردن

به‌طور دردناک

Ex: He smiled painfully , trying to hide the injury .

او با درد لبخند زد، سعی در پنهان کردن آسیب داشت.

relatively [قید]
اجرا کردن

نسبتاً

Ex: The house is relatively small , but very cozy .

خانه نسبتا کوچک است، اما بسیار دنج.

slightly [قید]
اجرا کردن

کمی

Ex: The paint color looks slightly different in natural light .

رنگ نقاشی در نور طبیعی کمی متفاوت به نظر می‌رسد.

notoriously [قید]
اجرا کردن

با بدنامی

Ex: The city 's traffic was notoriously congested during rush hours .

ترافیک شهر در ساعات شلوغی به بدنامی گرفتار بود.

incredibly [قید]
اجرا کردن

به‌طور باور نکردنی

Ex: The mountain was incredibly difficult to climb .

کوه باورنکردنی سخت برای صعود بود.

madly [قید]
اجرا کردن

به‌شدت

Ex: He was madly devoted to his family .

او دیوانه‌وار به خانواده‌اش متعهد بود.

deeply [قید]
اجرا کردن

به‌شدت

Ex: They were deeply disappointed by the outcome .

آن‌ها از نتیجه به شدت ناامید شدند.

clearly [قید]
اجرا کردن

بی‌شک

Ex: It 's clearly going to rain , so we should bring our umbrellas .
head over heels [عبارت]
اجرا کردن

دست‌و‌پا گم‌کرده (استعاری)

Ex: The surprise announcement left everyone in the room head over heels , trying to process the unexpected news .
hopelessly [قید]
اجرا کردن

ناامیدانه

Ex: The project was hopelessly behind schedule .

پروژه ناامیدکننده از برنامه عقب بود.

apparently [قید]
اجرا کردن

ظاهراً

Ex: She apparently forgot about our meeting , as she did n't show up on time .

ظاهراً او جلسه ما را فراموش کرده بود، چون سر وقت نیامد.

evidently [قید]
اجرا کردن

مشخصا

Ex: He was evidently the most experienced candidate in the group .

واضح است که او باتجربه‌ترین نامزد در گروه بود.

ideally [قید]
اجرا کردن

به‌طور ایده‌آل‌

Ex: Ideally , a well-designed website is user-friendly , visually appealing , and has efficient navigation .

در حالت ایده‌آل، یک وبسایت به‌خوبی طراحی شده کاربرپسند، از نظر بصری جذاب و دارای ناوبری کارآمد است.

inevitably [قید]
اجرا کردن

به ناچار

Ex: In a rapidly changing world , cultural traditions inevitably evolve over time .

در جهانی که به سرعت در حال تغییر است، سنت‌های فرهنگی اجتناب ناپذیر با گذشت زمان تکامل می‌یابند.

predictably [قید]
اجرا کردن

به‌طور قابل پیش‌بینی

Ex: The company 's stock price predictably rose after the positive earnings report was released .

قیمت سهام شرکت به طور قابل پیش‌بینی پس از انتشار گزارش سود مثبت افزایش یافت.

shockingly [قید]
اجرا کردن

به‌طرز تکان‌دهنده‌ای

Ex: That mountain trail is shockingly steep .

آن مسیر کوهستانی به طور شگفت انگیزی شیب دار است.

surely [قید]
اجرا کردن

مطمئناً

Ex: After all that hard work , he will surely succeed in his endeavors .

پس از آن همه تلاش سخت، او قطعاً در تلاش‌هایش موفق خواهد شد.

اجرا کردن

مطابق انتظار

Ex: With their history of successful collaborations , unsurprisingly , the duo produced another hit song .

با سابقه همکاری‌های موفقشان، بدون شک، این دوئت یک آهنگ موفق دیگر تولید کردند.

long-term [صفت]
اجرا کردن

بلند‌مدت

Ex:

این پروژه با هدف پرداختن به نگرانی‌های زیست‌محیطی بلندمدت طراحی شده بود.

feel-good [صفت]
اجرا کردن

شادی‌آور

Ex: His feel-good playlist always manages to boost his mood no matter how stressful the day has been .

لیست پخش حال خوب او همیشه موفق می‌شود حالش را بهتر کند، مهم نیست روز چقدر استرس‌زا بوده است.

اجرا کردن

ماندگار

Ex: She invested in a long-lasting pair of shoes that could withstand daily wear for years .

او در یک جفت کفش بادوام سرمایه‌گذاری کرد که می‌توانست سال‌ها استفاده روزانه را تحمل کند.

infatuation [اسم]
اجرا کردن

علاقه گذرا

Ex: His infatuation with the latest gadget bordered on obsession .

شیفتگی او به آخرین گجت نزدیک به وسواس بود.

loyalty [اسم]
اجرا کردن

وفاداری

Ex: He expected loyalty from his team in return for his leadership .

او انتظار وفاداری از تیم خود در ازای رهبری‌اش داشت.

amity [اسم]
اجرا کردن

دوستی

Ex: Their decades-long amity was a testament to their mutual respect and understanding .

دوستی چند دهه‌ای آنها گواهی بر احترام و درک متقابلشان بود.

euphoria [اسم]
اجرا کردن

نشاط

Ex: The euphoria of the festival was contagious .

سرخوشی جشنواره مسری بود.

narcissism [اسم]
اجرا کردن

خودشیفتگی

Ex: Narcissism can be a barrier to personal growth and development , as individuals may struggle to see beyond their own desires and ambitions .

خودشیفتگی می‌تواند مانعی برای رشد و توسعه شخصی باشد، زیرا افراد ممکن است برای دیدن فراتر از خواسته‌ها و جاه‌طلبی‌های خود تلاش کنند.

compromise [اسم]
اجرا کردن

حد وسط

Ex: The compromise between strict regulations and business interests led to a balanced policy .

مصالحه بین مقررات سخت و منافع تجاری به یک سیاست متعادل منجر شد.

devotion [اسم]
اجرا کردن

سرسپردگی

Ex: The dog 's unwavering devotion to its owner was evident as it stood guard by the door , eagerly awaiting their return .

وفاداری بی‌قید و شرط سگ به صاحبش آشکار بود در حالی که کنار در نگهبانی می‌داد و با اشتیاق منتظر بازگشت او بود.

to lean on [فعل]
اجرا کردن

تکیه دادن

Ex: The drunk man will need to lean on someone as he tries to walk home .

مرد مست مجبور خواهد بود در حالی که سعی می‌کند به خانه برگردد به کسی تکیه کند.

اجرا کردن

تفرقه انداختن

Ex: If we do n't address the underlying issues , it is likely that continued economic disparities will drive a wedge between different social classes .
اجرا کردن

همیشه گوش‌به‌فرمان

Ex: Growing up , she felt like her parents expected her to be at their beck and call , constantly fulfilling their demands and expectations .
to sack [فعل]
اجرا کردن

غارت کردن

Ex: The castle was sacked during the war , and its treasures were lost .

قلعه در طول جنگ غارت شد و گنجینه‌های آن از بین رفت.

to trigger [فعل]
اجرا کردن

موجب شدن

Ex: A sudden change in weather conditions can trigger a cascade of flight cancellations at airports .

تغییر ناگهانی شرایط آب و هوایی می‌تواند موجب لغو زنجیره‌ای پروازها در فرودگاه‌ها شود.

revolt [اسم]
اجرا کردن

قیام

Ex: The revolt marked a turning point in the nation 's history .

شورش نقطه عطفی در تاریخ ملت بود.

to drum up [فعل]
اجرا کردن

نظر یا حمایت مردم را جلب کردن

Ex: The charity organization successfully drummed up donations for their latest fundraising initiative .

سازمان خیریه با موفقیت توانست برای آخرین ابتکار جمع‌آوری کمک‌های مالی خود، کمک‌های مالی را جذب کند.

to rout [فعل]
اجرا کردن

متفرق کردن

Ex:

تهدید یک حیوان وحشی کمپ‌کنندگان را پراکنده کرد، وادارشان کرد که جمع کنند و بروند.

to rally [فعل]
اجرا کردن

گرد هم آمدن

Ex: The militia rallied in response to the alarm .
to pledge [فعل]
اجرا کردن

متعهد شدن

Ex: The team is pledging to implement eco-friendly practices in the workplace .

تیم متعهد می‌شود تا روش‌های دوستدار محیط زیست را در محل کار اجرا کند.

to betray [فعل]
اجرا کردن

خیانت کردن

Ex: He betrayed his business partners by secretly negotiating with their competitors behind their backs .

او با مذاکره پنهانی با رقبای آنها پشت سرشان، به شرکای تجاری خود خیانت کرد.