ظاهر - پوست و موی صورت

در اینجا شما برخی از کلمات انگلیسی مربوط به پوست و موهای صورت مانند "ریش"، "تراشیده" و "موهای کوتاه صورت" را یاد خواهید گرفت.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
ظاهر
beard [اسم]
اجرا کردن

ریش

Ex: The stylish hipster had a perfectly groomed beard .

هیپستر شیک یک ریش کاملاً آراسته داشت.

bristle [اسم]
اجرا کردن

موی کوتاه و زبر

Ex: The brush was made from pig bristles .

برس از موهای خوک ساخته شده بود.

bearded [صفت]
اجرا کردن

ریش دار

Ex: The bearded gentleman trimmed his facial hair regularly to maintain a neat and tidy appearance .

آقای ریش‌دار به طور منظم موهای صورت خود را کوتاه می‌کرد تا ظاهری مرتب و تمیز داشته باشد.

اجرا کردن

شش‌تیغه

Ex: A clean-shaven face often gives a more youthful appearance .

صورت تمیز تراشیده اغلب ظاهری جوان‌تر می‌دهد.

to grow [فعل]
اجرا کردن

رشد کردن

Ex: Her hair grew to shoulder length over the summer .

موهایش تا شانه‌ها رشد کرد در طول تابستان.

bumfluff [اسم]
اجرا کردن

ریش و سبیل تازه‌درآمده

Ex:

دوستانش به خاطر سبیل کرک او مسخره‌اش کردند.

اجرا کردن

سبیل چخماقی

Ex: The vintage photo showed a man with a grand handlebar mustache .

عکس وینتیج مردی را با سبیل فرمانی نشان می‌داد.

hirsute [صفت]
اجرا کردن

(مرد) پشمالو

Ex: The hirsute man had a beard that reached his chest.

مرد پرمو ریشی داشت که به سینه‌اش می‌رسید.

mustache [اسم]
اجرا کردن

سبیل

Ex: The gentleman 's thick mustache gave him a distinguished look .

سبیل پرپشت آقا به او ظاهری متشخص می‌داد.

mutton chop [اسم]
اجرا کردن

خط ریش پهن

Ex: Mutton chops were popular in the 19th century .

ریش بزغاله در قرن نوزدهم محبوب بود.

اجرا کردن

سبیل مدادی

Ex: She admired the precision of his pencil mustache .

او از دقت سبیل مدادی او تحسین کرد.

shaven [صفت]
اجرا کردن

اصلاح‌کرده

Ex: His shaven cheeks felt smooth to the touch .

گونه‌های تراشیده‌اش در لمس نرم بودند.

soul patch [اسم]
اجرا کردن

ریش زیرلبی

Ex: The actor 's soul patch became part of his signature style .

سول پچ بازیگر بخشی از سبک امضای او شد.

unshaven [صفت]
اجرا کردن

اصلاح نکرده

Ex: She preferred him clean‑shaven rather than unshaven .

او او را تراشیده‌شده ترجیح می‌داد تا تراشیده‌نشده.

goatee [اسم]
اجرا کردن

ریش پروفسوری

Ex: He shaved off his beard but kept his goatee .

او ریشش را تراشید اما ریش بزی خود را نگه داشت.

whiskers [اسم]
اجرا کردن

سبیل

Ex: His whiskers itched under the scarf .

سبیل‌هایش زیر شال می‌خارید.

sideburn [اسم]
اجرا کردن

خط ریش

Ex: He trimmed his sideburn to keep it neat and tidy .

او ریش‌های کنار صورتش را برای تمیز و مرتب نگه داشتن کوتاه کرد.

اجرا کردن

خط ریش

Ex:

ریش‌های کناری نشانه‌ای از سبک در میان افسران نظامی آن دوران بود.

stubble [اسم]
اجرا کردن

ته‌ریش

Ex: The stubble on his face was starting to turn gray , signaling his years of wisdom and experience .

ریش کوتاه روی صورتش شروع به خاکستری شدن کرده بود، که نشانه سال‌های خرد و تجربه او بود.