review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
مهارت‌های واژگان SAT 5
to gladden [فعل]
اجرا کردن

شاد کردن

Ex: His success gladdened the entire family .

موفقیت او تمام خانواده را شاد کرد.

to fathom [فعل]
اجرا کردن

سر درآوردن از

Ex: It took her some time to fathom the complexities of the scientific theory .

مدتی طول کشید تا او بتواند پیچیدگی‌های تئوری علمی را درک کند.

to decamp [فعل]
اجرا کردن

ناگهان خارج شدن

Ex: After the unexpected news of a wildfire , residents were forced to decamp quickly and seek refuge in safer areas .

پس از خبر غیرمنتظره آتش‌سوزی جنگلی، ساکنان مجبور شدند به سرعت اردوگاه را ترک کنند و در مناطق امن‌تر پناه بگیرند.

to heed [فعل]
اجرا کردن

اعتنا کردن

Ex: She failed to heed the warning signs and ended up getting lost in the forest .

او به نشانه‌های هشدار توجه نکرد و در نهایت در جنگل گم شد.

to blurt [فعل]
اجرا کردن

از دهان پراندن

Ex: I did n’t mean to blurt such a personal thing during the meeting .

من قصد نداشتم چنین چیز شخصی را در جلسه به زبان بیاورم.

to broach [فعل]
اجرا کردن

مطرح کردن

Ex: She hesitated to broach the topic of budget constraints during the project brainstorming session .

او در مطرح کردن موضوع محدودیت‌های بودجه در جلسه طوفان فکری پروژه تردید داشت.

to avenge [فعل]
اجرا کردن

انتقام گرفتن

Ex: Fueled by a desire to avenge the team 's previous defeat , the athletes trained rigorously for the upcoming championship .

با انگیزه‌ای از میل به انتقام گرفتن از شکست قبلی تیم، ورزشکاران به سختی برای قهرمانی آینده تمرین کردند.

to pluck [فعل]
اجرا کردن

کندن (پر مرغ، بوقلمون و...)

Ex: The hunter plucked the pheasant he had caught , preparing it for roasting .

شکارچی پرهای قرقاولی را که گرفته بود کند، آن را برای کباب کردن آماده کرد.

to preside [فعل]
اجرا کردن

رئیس جلسه بودن

Ex: The CEO will preside over the board meeting and lead discussions on the company's strategic direction.

مدیر عامل ریاست جلسه هیئت مدیره را بر عهده خواهد داشت و بحث‌ها درباره جهت‌گیری استراتژیک شرکت را هدایت خواهد کرد.

to boycott [فعل]
اجرا کردن

تحریم کردن

Ex: The workers decided to boycott the company until fair wages were implemented .

کارگران تصمیم گرفتند تا زمانی که دستمزدهای عادلانه اجرا نشود، شرکت را تحریم کنند.

اجرا کردن

اعطا کردن

Ex: The king vouchsafed his pardon to the guilty prisoner with a lofty gesture .

پادشاه با حرکتی متکبرانه بخشش خود را به زندانی گناهکار اعطا کرد.