واژگان برای IELTS Academic (نمره 5) - فرماندهی و اعطای مجوزها

در اینجا، شما برخی از کلمات انگلیسی مربوط به فرماندهی و اعطای مجوزهایی را که برای آزمون آیلتس آکادمیک پایه ضروری هستند، یاد خواهید گرفت.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
واژگان برای IELTS Academic (نمره 5)
to command [فعل]
اجرا کردن

فرمان دادن

Ex: The trainer commanded the dog to sit and stay during the obedience training session .

مربی به سگ دستور داد که در طول جلسه آموزش اطاعت بنشیند و بماند.

to manage [فعل]
اجرا کردن

کنترل کردن

Ex: He manages his anger better than he used to .

او خشم خود را بهتر از قبل مدیریت می‌کند.

to control [فعل]
اجرا کردن

کنترل کردن

Ex: The board of directors will control the major decisions affecting the organization .

هیئت مدیره کنترل خواهد کرد تصمیمات عمده‌ای که بر سازمان تأثیر می‌گذارند.

to rule [فعل]
اجرا کردن

حکمرانی کردن

Ex: The president ruled the nation during a time of economic prosperity .

رئیس جمهور در دوران رونق اقتصادی بر کشور حکومت کرد.

to order [فعل]
اجرا کردن

دستور دادن

Ex: The supervisor ordered the employees to attend the mandatory training session .

سرپرست به کارمندان دستور داد که در جلسه آموزش اجباری شرکت کنند.

to allow [فعل]
اجرا کردن

اجازه دادن

Ex: The park does n't allow dogs , except for service animals .

پارک به سگ‌ها اجازه نمی‌دهد، به جز حیوانات کمکی.

to let [فعل]
اجرا کردن

اجازه دادن

Ex: Please let me finish my sentence before interrupting .

لطفاً بگذارید جمله‌ام را قبل از قطع کردن تمام کنم.

to prohibit [فعل]
اجرا کردن

منع کردن

Ex: The new legislation prohibits the sale of alcohol within 500 meters of schools and places of worship .

قانون جدید منع می‌کند فروش الکل در فاصله 500 متری از مدارس و اماکن مذهبی.

to forbid [فعل]
اجرا کردن

منع کردن

Ex: The religious leader forbids the consumption of certain foods during specific religious ceremonies .

رهبر مذهلی مصرف برخی غذاها را در مراسم مذهبی خاص ممنوع می‌کند.

to ban [فعل]
اجرا کردن

قدغن کردن

Ex: In an effort to combat illegal fishing practices , the government banned the use of drift nets in its territorial waters .

در تلاش برای مبارزه با روش‌های غیرقانونی ماهیگیری، دولت استفاده از تورهای رها شده را در آب‌های سرزمینی خود ممنوع کرد.

to restrict [فعل]
اجرا کردن

محدود کردن

Ex: The government chose to restrict the use of specific chemicals due to environmental concerns .

دولت به دلایل زیست‌محیطی تصمیم گرفت استفاده از مواد شیمیایی خاص را محدود کند.

to limit [فعل]
اجرا کردن

محدود کردن

Ex: He had to limit his spending to stick to his budget .
to force [فعل]
اجرا کردن

مجبور کردن

Ex: Yesterday , he reluctantly forced himself to attend the mandatory training session .

دیروز، او با اکراه خود را مجبور کرد تا در جلسه آموزش اجباری شرکت کند.

to push [فعل]
اجرا کردن

مجبور کردن

Ex: The advertising campaign was designed to push consumers into trying the new product .

کمپین تبلیغاتی طراحی شده بود تا مصرف‌کنندگان را به امتحان کردن محصول جدید هل دهد.

to enforce [فعل]
اجرا کردن

کسی را به رفتار خاصی وا داشتن

Ex: The teacher ca n't enforce collaboration on group projects if students are unwilling to work together .

معلم نمی‌تواند همکاری را در پروژه‌های گروهی تحمیل کند اگر دانش‌آموزان مایل به کار با هم نباشند.

to compel [فعل]
اجرا کردن

مجبور کردن

Ex: The circumstances are compelling them to reconsider their initial decision .

شرایط آن‌ها را مجبور می‌کند تا تصمیم اولیه خود را دوباره بررسی کنند.

to press [فعل]
اجرا کردن

تحت فشار قرار دادن

Ex: The politician pressed the voters to support his campaign .

سیاستمدار به رای‌دهندگان فشار آورد تا از کمپینش حمایت کنند.

to insist [فعل]
اجرا کردن

اصرار کردن

Ex: They insisted on seeing the manager to resolve the issue .

آن‌ها اصرار داشتند که برای حل مشکل مدیر را ببینند.

to permit [فعل]
اجرا کردن

اجازه دادن

Ex: She did n’t permit her children to watch the movie because it was rated R.

او به فرزندانش اجازه نداد فیلم را تماشا کنند زیرا درجه‌بندی R داشت.

to follow [فعل]
اجرا کردن

پیروی کردن

Ex: She followed the recipe loosely , adding her own twist to the dish .

او به صورت آزادانه دنبال کرد دستور العمل را، با اضافه کردن چرخش خود به غذا.

to impose [فعل]
اجرا کردن

تحمیل کردن

Ex: The boss decided to impose a deadline , putting pressure on the team to complete the project quickly .

رئیس تصمیم گرفت یک مهلت تحمیل کند، فشار بر تیم برای تکمیل سریع پروژه.

واژگان برای IELTS Academic (نمره 5)
اندازه و مقیاس ابعاد وزن و پایداری افزایش مقدار
کاهش مقدار شدت بالا شدت کم فضا و منطقه
اشکال Speed Significance نفوذ و قدرت
بی نظیری Complexity Value Quality
چالش‌ها ثروت و موفقیت فقر و شکست Appearance
Age شکل بدن Wellness بافت‌ها
Intelligence صفات مثبت انسانی صفات منفی انسان ویژگی‌های اخلاقی
پاسخ‌های عاطفی حالت‌های عاطفی رفتارهای اجتماعی طعم‌ها و بوها
صداها Temperature Probability اقدامات رابطه‌ای
زبان بدن و حرکات حالت‌ها و موقعیت‌ها نظرات افکار و تصمیمات
دانش و اطلاعات تشویق و دلسردی درخواست و پیشنهاد پشیمانی و اندوه
احترام و تایید تلاش و پیشگیری اقدامات و واکنش های فیزیکی حرکات
فرماندهی و اعطای مجوزها درگیر شدن در ارتباط کلامی درک و یادگیری درک حواس
استراحت و آرامش لمس و نگه داشتن خوردن و نوشیدن تهیه غذا
تغییر و شکل دادن سازماندهی و جمع آوری خلق و تولید Science
Education Research ستاره شناسی Physics
Biology Chemistry Geology Psychology
Mathematics نمودارها و شکل‌ها Geometry Environment
انرژی و قدرت چشماندازها و جغرافیا Technology Computer
Internet تولید و صنعت History Religion
فرهنگ و عرف زبان و دستور زبان Arts Music
فیلم و تئاتر Literature Architecture Marketing
Finance Management Medicine بیماری و علائم
Law Crime Punishment Politics
War Measurement احساسات مثبت احساسات منفی
حیوانات Weather غذا و نوشیدنی سفر و گردشگری
Pollution Migration فجایع مواد
قیدهای حالت قیدهای نظر قیدهای قطعیت قیدهای تکرار
قیدهای زمان قیدهای مکان قیدهای درجه قیدهای تأکید
قیدهای هدف و قصد قیدهای پیوندی