افعال عمل دستی - افعال برای پوشاک

در اینجا برخی از افعال انگلیسی مربوط به پوشاک مانند "پوشیدن"، "پوشیده بودن" و "لباس درآوردن" را یاد خواهید گرفت.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
افعال عمل دستی
to wear [فعل]
اجرا کردن

به‌تن داشتن

Ex: I 'm not sure what to wear to the party tonight .

مطمئن نیستم امشب به مهمانی چه بپوشم.

to don [فعل]
اجرا کردن

پوشیدن

Ex: The actor donned the character 's iconic costume to film the movie scene .

بازیگر لباس نمادین شخصیت را پوشید تا صحنه فیلم را فیلمبرداری کند.

to put on [فعل]
اجرا کردن

پوشیدن

Ex:

فراموش نکنید که عینک خود را بپوشید.

to have on [فعل]
اجرا کردن

بر تن داشتن (لباس

Ex:

متوجه شدم که او گوشواره‌هایش را به گوش داشت، که حالتی از ظرافت به او می‌داد.

to clothe [فعل]
اجرا کردن

لباس پوشاندن

Ex: The charity organization aims to clothe homeless individuals during the winter months .

سازمان خیریه قصد دارد در ماه‌های زمستان افراد بی‌خانمان را بپوشاند.

to sport [فعل]
اجرا کردن

به نمایش گذاشتن

Ex: The celebrity often sported designer clothing at public events .

سلبریتی اغلب در مراسم عمومی لباس‌های طراحان را به نمایش می‌گذاشت.

to dress [فعل]
اجرا کردن

لباس پوشیدن

Ex: The child learned to dress independently , choosing their own clothes each morning .

کودک یاد گرفت که به تنهایی لباس بپوشد، هر صبح لباس‌های خود را انتخاب کند.

to attire [فعل]
اجرا کردن

پوشاندن

Ex: The historical reenactors attired themselves in period-appropriate clothing .

بازیگران تاریخی خود را با لباس‌های مناسب آن دوره پوشاندند.

to costume [فعل]
اجرا کردن

لباس پوشیدن

Ex: The theater group costumed in elaborate outfits to bring the characters to life on stage .

گروه تئاتر در لباس‌های پیچیده لباس پوشیدند تا شخصیت‌ها را روی صحنه زنده کنند.

to dress up [فعل]
اجرا کردن

لباس رسمی پوشیدن

Ex: The couple chose to dress up for their anniversary dinner at a fancy restaurant .

این زوج تصمیم گرفتند برای شام سالگردشان در یک رستوران شیک لباس رسمی بپوشند.

to garb [فعل]
اجرا کردن

پوشیدن

Ex:

در فصل تعطیلات، مردم با ژاکت‌ها و لوازم جانبی با تم تعطیلات می‌پوشند.

to deck out [فعل]
اجرا کردن

آراستن

Ex: For the music festival , attendees often deck out in vibrant and eccentric outfits .

برای جشنواره موسیقی، شرکت‌کنندگان اغلب در لباس‌های پرجنب‌وجوش و عجیب می‌پوشند.

to suit up [فعل]
اجرا کردن

لباس پوشیدن

Ex: The athletes were instructed to suit up in their team uniforms before the championship game .

به ورزشکاران دستور داده شد که قبل از بازی قهرمانی در لباس تیم خود آماده شوند.

to fit [فعل]
اجرا کردن

اندازه بودن

Ex: I need to find a hat that fits comfortably on my head .

من باید کلاهی پیدا کنم که به راحتی مناسب سر من باشد.

to try on [فعل]
اجرا کردن

امتحان کردن (لباس و غیره)

Ex: The store provides a fitting room where customers can try on clothes before purchasing them .

فروشگاه یک اتاق پرو فراهم می‌کند که مشتریان می‌توانند قبل از خرید لباس‌ها را امتحان کنند.

to suit [فعل]
اجرا کردن

به کسی آمدن (لباس)

Ex:

لباس شب شیک به اندامش می‌آید و ظاهر کلی او را بهبود می‌بخشد.

اجرا کردن

ترکیب خوبی بودن

Ex: The color scheme of the room is carefully chosen so that the curtains and the furniture go together .

طرح رنگ اتاق با دقت انتخاب شده است تا پرده‌ها و مبلمان با هم جور باشند.

to become [فعل]
اجرا کردن

زیبنده بودن

Ex: Formal attire became him ; he looked incredibly dashing in a suit .

لباس رسمی به او می‌آمد؛ او در کت و شلوار فوق‌العاده خوش‌تیپ به نظر می‌رسید.

to take off [فعل]
اجرا کردن

درآوردن (لباس، کفش و غیره)

Ex: Please take off your shoes before entering the house .

لطفاً قبل از ورود به خانه کفش‌های خود را درآورید.

to doff [فعل]
اجرا کردن

درآوردن (لباس)

Ex: To relax by the pool , she doffed her sunglasses and kicked off her sandals .

برای استراحت کنار استخر، او عینک آفتابی خود را برداشت و صندل هایش را درآورد.

to strip [فعل]
اجرا کردن

لباس خود را درآوردن

Ex: After the workout , he wanted to cool down , so he began to strip and change into fresh clothes .

بعد از تمرین، او می‌خواست خنک شود، بنابراین شروع به درآوردن لباس‌هایش کرد و لباس تازه پوشید.

to undress [فعل]
اجرا کردن

لباس خود را در آوردن

Ex: The child learned to undress independently before bath time .

کودک یاد گرفت قبل از زمان حمام به تنهایی لباسش را درآورد.

to disrobe [فعل]
اجرا کردن

لباس (خود را) درآوردن

Ex: Patients were asked to disrobe for the medical examination , ensuring a thorough assessment .

از بیماران خواسته شد برای معاینه پزشکی لباس‌های خود را درآورند، تا ارزیابی دقیقی انجام شود.