افعال برانگیختن احساسات - افعال برای برانگیختن احساسات منفی

در اینجا برخی از افعال انگلیسی را یاد خواهید گرفت که به برانگیختن احساسات منفی مانند "ناراحت کردن"، "بیزاری" و "خسته کردن" اشاره دارند.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
افعال برانگیختن احساسات
to upset [فعل]
اجرا کردن

ناراحت کردن

Ex: They are upsetting the baby by making too much noise .

آنها با ایجاد سر و صدای زیاد کودک را ناراحت می‌کنند.

to sadden [فعل]
اجرا کردن

غمگین کردن

Ex: The breakup with his girlfriend saddened him for weeks .

جدایی از دوست دخترش او را برای هفته‌ها اندوهگین کرد.

to depress [فعل]
اجرا کردن

افسرده کردن

Ex: Witnessing the destruction caused by the natural disaster depressed the entire town .

مشاهده تخریب ناشی از بلای طبیعی تمام شهر را افسرده کرد.

to desolate [فعل]
اجرا کردن

غمگین کردن

Ex: The news of his friend 's passing desolated him with grief .

خبر مرگ دوستش او را از غم ویران کرد.

to deject [فعل]
اجرا کردن

سرافکنده کردن

Ex: Rejection from her dream job dejected her deeply .

رد شدن از شغل رویایی‌اش او را عمیقاً دل‌شکسته کرد.

to get down [فعل]
اجرا کردن

بر روحیه کسی تاثیر گذاشتن

Ex:

اخبار بد مداوم می‌تواند پس از مدتی واقعاً شما را ناامید کند.

اجرا کردن

ناامید کردن

Ex: The cancellation of the trip disappointed the entire family .

لغو سفر ناامید کرد کل خانواده را.

to let down [فعل]
اجرا کردن

سرخورده کردن

Ex: The politician 's empty promises and lack of action let down the voters who had placed their trust in them .

وعده‌های پوچ و عدم اقدام سیاستمدار، رای‌دهندگانی که به او اعتماد کرده بودند را نومید کرد.

to disgust [فعل]
اجرا کردن

متنفر کردن

Ex: Seeing the litter strewn across the beautiful park disgusted the environmentalists .

دیدن زباله‌های پراکنده در پارک زیبا، محیط‌بانان را مشمئز کرد.

to revolt [فعل]
اجرا کردن

شورش کردن

Ex: The dishonesty of the business owner revolted the employees .

بی‌صداقتی صاحب کسب شوراند کارمندان را.

to repel [فعل]
اجرا کردن

دفع کردن

Ex: The repulsive sight of the insects repelled the hikers .

منظر نفرت‌انگیز حشرات، کوهنوردان را دور کرد.

to squick [فعل]
اجرا کردن

منزجر کردن

Ex:

بافت لزج غذا او را منزجر می‌کند.

to sicken [فعل]
اجرا کردن

منزجر کردن

Ex: The ongoing violence has sickened many people .

خشونت جاری بسیاری از مردم را منزجر کرده است.

to nauseate [فعل]
اجرا کردن

منزجر کردن

Ex: The constant lying is nauseating everyone around him .

دروغ گفتن مداوم همه را در اطراف او به تهوع می‌اندازد.

اجرا کردن

منزجر کردن

Ex:

صحنه‌های وحشتناک فیلم ترسناک مرا منزجر می‌کند.

to exhaust [فعل]
اجرا کردن

خسته کردن

Ex: Working long hours on the project began to exhaust the team .

کار کردن ساعت‌های طولانی روی پروژه شروع به خسته کردن تیم کرد.

to tire [فعل]
اجرا کردن

خسته کردن

Ex: The repetitive tasks at work are tiring her .

کارهای تکراری در محل کار او را خسته می‌کنند.

to overtire [فعل]
اجرا کردن

بیش از حد خسته کردن

Ex: She overtired herself by staying up late studying for exams .

او با بیدار ماندن تا دیروقت برای درس خواندن برای امتحانات، خود را خسته بیش از حد کرد.

to fatigue [فعل]
اجرا کردن

خسته کردن

Ex: The repetitive tasks at work are fatiguing him .

کارهای تکراری در محل کار او را خسته می‌کنند.

to wear out [فعل]
اجرا کردن

خسته کردن

Ex: The constant pressure at work wore out his enthusiasm for the job .

فشار مداوم در کار، اشتیاق او به کار را خسته کرد.

to fag out [فعل]
اجرا کردن

خسته شدن

Ex:

برنامه‌ی پرکار در محل کار او را خسته می‌کند.

to bore [فعل]
اجرا کردن

کسل کردن

Ex: The ongoing discussion is boring him .

بحث جاری او را خسته می‌کند.

to stultify [فعل]
اجرا کردن

بی علاقه کردن

Ex: She has stultified herself by staying in the same job for too long .

او با ماندن در یک شغل برای مدت زمان خیلی طولانی خود را کندذهن کرد.