کتاب 'فیس تو فیس' فوق متوسط - واحد 1 - 1C
در اینجا واژگان از واحد 1 - 1C در کتاب Face2Face Upper-Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "اجبار"، "متقاعد کردن"، "تظاهر کردن" و غیره.
مرور
فلشکارتها
صورتها
املای کلمه
آزمون
to form, produce, or prepare something, by putting parts together or by combining materials

درست کردن, ساختن
با اتصال سیمها، شما مدار را میسازید و اجازه میدهید برق جریان یابد.
to provide someone with support, hope, or confidence

تشویق کردن
علیرغم مواجهه با چالشهای متعدد، دوستانش هرگز در تشویق او به دنبال کردن رویاهایش و غلبه بر موانع شکست نخوردند.
to give someone what they need

کمک کردن
آیا میتوانید به من کمک کنید تا این مشکل را حل کنم؟
to be able to do somehing, make something, etc.

توانستن, قادر بودن
با استفاده از استعدادهای هنری خود، او میتواند مناظر زیبا نقاشی کند.
to let someone or something do a particular thing

اجازه دادن
سیاست جدید به کارمندان اجازه میدهد از راه دور کار کنند.
to think or believe that it is possible for something to happen or for someone to do something

گمان کردن, فکر کردن، انتظار داشتن
به عنوان یک مدیر، مهم است که به وضوح بیان کنید چه چیزی از تیم خود انتظار دارید.
to say or show one's unwillingness to do something that someone has asked

امتناع کردن, نپذیرفتن
علیرغم اصرار آنها، او به امتناع از مشارکت در سرمایهگذاری پرخطر ادامه داد.
to make someone behave a certain way or do a particular action, even if they do not want to

مجبور کردن, وادار کردن
در حال حاضر، مدیر به دلیل مهلت تنگ، کارمندان را مجبور به اضافه کاری میکند.
used for forming future tenses
![[فعل کمکی زمان آینده]](https://api.langeek.co/v1/assets/flags/fa.png)
[فعل کمکی زمان آینده]
او آخر هفته به پدربزرگ و مادربزرگش سر میزند.
to want something or someone that we must have if we want to do or be something

نیاز داشتن, احتیاج داشتن
من به موسیقی نیاز دارم تا هنگام کار به من کمک کند تمرکز کنم.
to not stop something, such as a task or activity, and keep doing it

ادامه دادن
باران تمام روز ادامه داد به باریدن.
to do something difficult successfully

کار سختی را انجام دادن
او توانست پروژه را دقیقاً قبل از مهلت تمام کند.
to eventually reach or find oneself in a particular place, situation, or condition, often unexpectedly or as a result of circumstances

کار به جایی رسیدن, کار به جایی کشیدن
قصد خرید چیزی را نداشتم، اما در نهایت با یک کیسه پر از وسایل از مغازه خارج شدم.
used as the past tense of ‘can’

توانستن (شکل گذشته فعل can)
دیروز، من میتوانستم ستارهها را به وضوح در آسمان شب ببینم.
to wish to do or have something

خواستن
من فقط میخواهم یک لیوان آب برای امروز.
to take pleasure or find happiness in something or someone

لذت بردن
ما از یک وعده غذایی خوشمزه در رستوران جدید شهر لذت بردیم.
to not move anymore

توقف کردن
چراغ راهنمایی قرمز شد، بنابراین مجبور شدیم در تقاطع توقف کنیم.
to bring a type of information from the past to our mind again

به یاد آوردن, به خاطر آوردن
من یادم میآید روزی که برای اولین بار ملاقات کردیم؛ یک بعدازظهر آفتابی بود.
to make an effort or attempt to do or have something

تلاش کردن, سعی کردن
من قصد دارم برای امتحانم تلاش کنم.
to intentionally stay away from or refuse contact with someone

دوری کردن
او پس از مشاجره اخیرشان از همسایههایش اجتناب کرد.
used to express a preference for one option over another

ترجیح دادن
to want or choose one person or thing instead of another because of liking them more

ترجیح دادن
بسیاری از مردم ترجیح میدهند غذاهای خانگی را به جای فست فود بخورند.
to have or continue to have something

نگه داشتن, داشتن
او یک کیف پول گم شده را در خیابان پیدا کرد و تصمیم گرفت آن را نگه دارد تا زمانی که صاحبش را پیدا کند.
to allow something to happen or someone to do something

اجازه دادن, گذاشتن
اگر قول بدهی که پس میدهی، اجازه میدهم کتابم را قرض بگیری.
to begin something new and continue doing it, feeling it, etc.

شروع به انجام کاری کردن
من ماه گذشته یادگیری یک زبان جدید را شروع کردم.
to appear to be or do something particular

بهنظر رسیدن
هرچند ممکن است عجیب به نظر برسد، من واقعاً از شستن لباسها لذت میبرم.
used to say what is suitable, right, etc., particularly when one is disapproving of something

باید
در یک محیط حرفهای، کارمندان باید به آیین رفتار شرکت پایبند باشند.
to decide on and make arrangements or preparations for something ahead of time

برنامهریزی کردن, برنامه ریختن
ماهها قبل از عروسی، آنها هر جزئیات را به کمال برنامهریزی کردند.
to use words in a question form or tone to get answers from someone

پرسیدن, سؤال کردن
کارآگاه از مظنون پرسید که شب جنایت کجا بوده است.
to want something to happen or be true

امیدوار بودن
او امیدوار بود که او او را به خاطر اشتباه ببخشد.
to feel sad, sorry, or disappointed about something that has happened or something that you have done, often wishing it had been different

افسوس خوردن, حسرت کشیدن، متأسف بودن
او پشیمان بود که وقتی فرصت داشت وقت بیشتری را با خانوادهاش نگذراند.
(often used in negative or question form) to be upset, offended, or bothered by something

ناراحت شدن, آزار دیدن
او از سر و صدای کارهای ساختمانی کنار خانه ناراحت بود، زیرا تمرکز او را به هم میزد.
to make something end

تمام کردن, کامل کردن
سرآشپز تمام کرد ظرف را چید و به مشتریان سرو کرد.
to not be able to remember something or someone from the past

فراموش کردن
سعی کنید نکات اصلی ارائه خود را فراموش نکنید.
to have very strong feelings for someone or something that is important to us and we like a lot and want to take care of

عاشق بودن, دوست داشتن
او عمیقاً پدربزرگ و مادربزرگش را دوست دارد و اغلب به دیدنشان میرود.
to feel that someone or something is good, enjoyable, or interesting

دوست داشتن, خوش آمدن (از چیزی)
با وجود همه چیزهایی که برایش انجام دادم، فکر نمیکنم من را دوست داشته باشد.
to give someone money in exchange for goods or services

پرداخت کردن, برای چیزی پول دادن
میتوانی وقتی به خانه رسیدیم به پرستار بچه پرداخت کنی؟
to really not like something or someone

متنفر بودن
او از بیدار شدن زود هنگام صبح متنفر است.
to do or experience the first part of something

شروع کردن, آغاز کردن
معلم از دانشآموزان خواست که شروع به کار روی تکالیفشان کنند.
to make someone do something using reasoning, arguments, etc.

متقاعد کردن, مجاب کردن
در جلسه تجاری، نماینده فروش سخت کار کرد تا با تأکید بر مزایای مشارکت، مشتری را برای امضای قرارداد متقاعد کند.
to fail to catch a bus, airplane, etc.

جا ماندن (از قطار، هواپیما و غیره)
من پروازم را از دست دادم چون خیلی دیر به فرودگاه رسیدم.
to make a person do something through reasoning or other methods

قانع کردن, متقاعد کردن
من نتوانستم او را متقاعد کنم که تصمیم خود را تجدید نظر کند.
to think carefully about different things and choose one of them

تصمیم گرفتن, قصد کردن
پس از بحثهای فراوان، آنها تصمیم گرفتند به یک سفر جادهای بروند.
to give lessons to students in a university, college, school, etc.

یاد دادن, آموزش دادن، درس دادن
پروفسور این ترم یک دوره در مورد علوم محیط زیست تدریس خواهد کرد.
to act in a specific way in order to make others believe that something is the case when actually it is not so

تظاهر کردن, وانمود کردن
جاسوس تظاهر به توریست بودن کرد در حالی که در یک کشور خارجی اطلاعات جمع میکرد.
