صفات توصیف کننده تجارب حسی - صفت های سبکی

صفت‌های سبکی، کیفیت‌ها و ویژگی‌های روشنایی را توصیف می‌کنند، و ویژگی‌هایی مانند "روشن"، "درخشان"، "براق" و غیره را منتقل می‌کنند.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
صفات توصیف کننده تجارب حسی
light [صفت]
اجرا کردن

روشن

Ex: The sky turned a light purple during the sunset .

آسمان در هنگام غروب خورشید به رنگ بنفش روشن درآمد.

bright [صفت]
اجرا کردن

روشن

Ex: The candlelit room felt warm and bright on a cold winter evening .

اتاق روشن شده با شمع در یک عصر سرد زمستانی گرم و روشن احساس می‌شد.

shiny [صفت]
اجرا کردن

براق

Ex: Her shoes were shiny from being recently polished .

کفش‌هایش به دلیل تازه واکس خوردن براق بودند.

fluorescent [صفت]
اجرا کردن

*براق

Ex:

ماژیک هایلایتر علامت‌های زرد فلورسنت روی صفحه باقی گذاشت، که متن را برجسته می‌کند.

flashy [صفت]
اجرا کردن

پر‌زرق‌و‌برق

Ex: His flashy lifestyle was the talk of the town , with extravagant parties and expensive tastes .

سبک زندگی پرزرق و برق او موضوع صحبت شهر بود، با مهمانی‌های پرزرق و برق و سلیقه‌های گران قیمت.

translucent [صفت]
اجرا کردن

نیمه‌شفاف

Ex: The translucent plastic folder allowed the contents inside to be seen faintly .

پوشه پلاستیکی نیمه شفاف به محتوای داخل آن اجازه می‌داد که به صورت محو دیده شود.

sparkling [صفت]
اجرا کردن

درخشان

Ex:

قطره‌های شبنم درخشان روی چمن در نور خورشید صبحگاهی می‌درخشیدند.

radiant [صفت]
اجرا کردن

درخشان

Ex: The sun was radiant that day , casting a warm glow over the beach .

خورشید آن روز درخشان بود، نوری گرم بر ساحل می‌تاباند.

lit [صفت]
اجرا کردن

روشن

Ex:

صفحه نمایش کامپیوتر به آرامی روشن باقی ماند، که نور کافی برای کار راحت را فراهم می‌کرد.

luminous [صفت]
اجرا کردن

براق

Ex: The jellyfish emitted a luminous glow as they floated gracefully in the ocean .

عروس دریایی یک درخشش درخشان ساطع کرد در حالی که با ظرافت در اقیانوس شناور بود.

dazzling [صفت]
اجرا کردن

درخشان

Ex:

او یک گردنبند الماس خیره کننده به تن داشت که در نور خورشید می درخشید.

glittering [صفت]
اجرا کردن

درخشان

Ex:

قطره‌های شبنم درخشان روی چمن در نور آفتاب صبحگاهی می‌درخشیدند.

gleaming [صفت]
اجرا کردن

درخشان

Ex:

گلگیرهای کروم درخشان ماشین در نور خورشید می‌درخشیدند.

backlit [صفت]
اجرا کردن

نور پس‌زمینه

Ex: The backlit clouds at sunset created a dramatic orange glow in the sky .

ابرهای نورپشت در غروب خورشید یک درخشش نارنجی چشمگیر در آسمان ایجاد کردند.

glowing [صفت]
اجرا کردن

درخشان

Ex:

ماه درخشان نور ملایمی بر روی شهر خوابیده می‌انداخت.

glimmering [صفت]
اجرا کردن

درخشنده

Ex:

چراغ‌های درخشنده شهر از دور دیده می‌شدند، که نشانگر تمدن بود.

shimmering [صفت]
اجرا کردن

درخشنده

Ex: The artist captured the shimmering effect of the waves in her painting , bringing the ocean to life .

هنرمند اثر درخشنده امواج را در نقاشی خود به تصویر کشید، اقیانوس را زنده کرد.