افعال عمل دستی - افعال برای استفاده از فشار و نیرو

در اینجا شما برخی از افعال انگلیسی را که به استفاده از فشار و نیرو اشاره دارند مانند "فشردن"، "ورز دادن" و "خرد کردن" یاد خواهید گرفت.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
افعال عمل دستی
to squeeze [فعل]
اجرا کردن

فشردن

Ex: He gently squeezed her hand to convey comfort and reassurance .

او به آرامی دستش را فشرد تا آرامش و اطمینان را منتقل کند.

to wring [فعل]
اجرا کردن

فشردن

Ex: She wrung the sponge to remove the cleaning solution before wiping the countertop .

او اسفنج را فشرد تا محلول تمیزکننده را قبل از پاک کردن کانتر خارج کند.

to compress [فعل]
اجرا کردن

فشرده کردن

Ex: To create a denser structure , the builder had to compress the layers of insulation .

برای ایجاد ساختاری متراکم‌تر، سازنده مجبور شد لایه‌های عایق را فشرده کند.

to compact [فعل]
اجرا کردن

فشرده کردن

Ex: The student used a roller to compact the snow , creating a solid base for a snowman .

دانشجو از یک غلتک برای فشرده‌سازی برف استفاده کرد و یک پایه محکم برای یک آدم برفی ایجاد کرد.

to press [فعل]
اجرا کردن

فشار دادن

Ex: The athlete pressed her body against the wall , preparing for the starting signal .

ورزشکار بدنش را به دیوار فشرد، برای علامت شروع آماده می‌شد.

to condense [فعل]
اجرا کردن

متراکم کردن

Ex: The company condensed the product packaging to reduce waste and save space during transportation .

شرکت بسته‌بندی محصول را فشرده کرد تا زباله را کاهش دهد و در حین حمل و نقل فضا را ذخیره کند.

to crimp [فعل]
اجرا کردن

چین دادن

Ex: In metalworking , artisans often crimp sheets of metal to create intricate patterns .

در فلزکاری، صنعتگران اغلب ورق‌های فلزی را چین دار می‌کنند تا الگوهای پیچیده ایجاد کنند.

to wad [فعل]
اجرا کردن

فشرده کردن

Ex: After chewing the gum for a while , she wadded it into a small ball and disposed of it .

بعد از جویدن آدامس برای مدتی، آن را گلوله کرد و دور انداخت.

to scrunch [فعل]
اجرا کردن

فشردن

Ex: In the cold weather , he could n't help but scrunch his shoulders to stay warm .

در هوای سرد، او نمی‌توانست از جمع کردن شانه‌هایش برای گرم ماندن خودداری کند.

to squash [فعل]
اجرا کردن

له کردن

Ex: The chef used a spatula to gently squash the potatoes in the pan .

آشپز از یک کفگیر برای له کردن ملایم سیب‌زمینی‌ها در تابه استفاده کرد.

to crush [فعل]
اجرا کردن

خرد کردن

Ex: The heavy machinery was used to crush rocks into smaller fragments .

ماشین‌آلات سنگین برای خرد کردن سنگ‌ها به قطعات کوچکتر استفاده شد.

to grind [فعل]
اجرا کردن

کوبیدن

Ex: The millstone was used to grind wheat into flour in the old-fashioned mill .

سنگ آسیاب برای آرد کردن گندم به آرد در آسیاب قدیمی استفاده می‌شد.

to mill [فعل]
اجرا کردن

*آسیاب کردن

Ex: In the bakery , they milled the grains to create the base for the bread .

در نانوایی، آنها دانه‌ها را آسیاب کردند تا پایه‌ای برای نان ایجاد کنند.

to knead [فعل]
اجرا کردن

ورز دادن

Ex: The chef demonstrated how to knead the pasta dough for a perfect texture .

آشپز نشان داد که چگونه خمیر پاستا را برای بافتی عالی ورز دهد.

to mash [فعل]
اجرا کردن

به‌صورت پوره درآوردن

Ex: She mashed the bananas with a spoon to incorporate them into the pancake batter .

او موزها را با قاشق له کرد تا آنها را در خمیر پنکیک مخلوط کند.

to jam [فعل]
اجرا کردن

چپاندن

Ex: Frustrated with the full closet , she had to jam the shoes onto the overcrowded shelf .

عصبی از کمد پر، او مجبور شد کفش‌ها را به قفسه شلوغ تحمیل کند.

to force [فعل]
اجرا کردن

به زور جا کردن

Ex: The carpenter used a mallet to force the wooden peg into the tight joint .

نجار از یک چکش برای فشار دادن میخ چوبی به داخل اتصال تنگ استفاده کرد.

to ram [فعل]
اجرا کردن

تحمیل کردن

Ex: The company tried to ram the new policy changes without consulting its employees first .

شرکت سعی کرد تغییرات جدید سیاست‌ها را بدون مشورت با کارکنانش تحمیل کند.

to wedge [فعل]
اجرا کردن

فشردن

Ex: The gardener skillfully wedged the small plant into the tight space between the flowers .

باغبان با مهارت گیاه کوچک را به فضای تنگ بین گل‌ها فشرد.

اجرا کردن

جا کردن

Ex:

سرآشپز مجبور شد دستور دسر جدید را در میان آیتم‌های موجود در منو جا دهد.

to shoehorn [فعل]
اجرا کردن

جا دادن به زور

Ex: Trying to park in a tight spot , he had to shoehorn the car into the narrow space .

در حالی که سعی می‌کرد در یک جای تنگ پارک کند، مجبور شد ماشین را به زور در فضای تنگ جا دهد.

to bang [فعل]
اجرا کردن

کوبیدن

Ex: He banged the gavel on the judge 's bench to bring order to the courtroom .

او چکش را روی نیمکت قاضی کوبید تا نظم را به سالن دادگاه بازگرداند.

to rap [فعل]
اجرا کردن

ضربه زدن

Ex: The parent rapped the counter with a spoon to call the family to dinner .

والد با قاشق به پیشخوان کوبید تا خانواده را به شام دعوت کند.

to slam [فعل]
اجرا کردن

کوبیدن

Ex: In a fit of frustration , he slammed the malfunctioning phone on the desk .

در لحظه‌ای از ناامیدی، او تلفن خراب را روی میز کوبید.

to swat [فعل]
اجرا کردن

زدن

Ex: The cat skillfully swatted at the toy mouse with its paw .

گربه با مهارت به موش اسباب‌بازی با پنجه‌اش ضربه زد.