to have a hard time staying calm due to being extremely nervous or excited about something

یکجا بند نشدن, از هیجان آرام و قرار نداشتن
موقع انتظار برای شروع مصاحبه از اضطراب آرام و قرار نداشت.
having a fidgety feeling caused by nervousness

بیقرار, نگران
بچهها بعد از نشستن در یک جلسه طولانی و خستهکننده، بیقرار شده بودند.
to become extremely excited or enthusiastic about something

از هیجان سر از پا نشناختن, از خوشحالی دیوانه شدن
وقتی گروه بالاخره روی صحنه آمد، جمعیت از هیجان سر از پا نمیشناخت.
to become extremely angry to the extent that one displays wild and uncontrollable behavior

روانی شدن (از سر خشم)
a foolish person

احمق, نادان
با لاف زدن درباره چیزهایی که برای کسی مهم نیست، احمق بودن را متوقف کن.
a stupid, foolish, or stubbornly obnoxious person

احمق, نادان
او شوخیباز را به خاطر حرکت احمقانهاش الاغ خطاب کرد.
an unconventional or unique behavior that is often considered crazy, risky, or confusing

یک تخته کسی کم بودن, خلوچل بودن
شاید یک تختهاش کم باشد، اما ایدههای عجیبش گاهی جواب میدهد.
slightly crazy, eccentric, or behaving in a way that seems mentally odd

دیوانه, عقبمانده
آن همسایه دیوانه من هر صبح با گیاهانش صحبت میکند.
used to refer to someone who is unable to see well

خیلی کمبینا بودن, باباغوری
شبها بدون لنزهایم خیلی کمبینا میشوم.
extremely active, busy, and hardworking

خیلی پرکار, بیوقفه در حال کار
کارآموزها بیوقفه مشغول مرتب کردن پروندهها و جواب دادن به تماسها بودند.
an energetic and eager individual who is willing to work hard

سختکوش, مشتاق و ساعی
آن آدم سختکوش پروژه را زودتر از موعد تمام کرد.
something one is extremely obsessed with and keeps talking about

گیر ذهنی, وسواس فکری
خالهام روی شکر حساسیت عجیبی دارد و هر وقت دسر میآورند برایمان سخنرانی میکند.
extremely busy with work, activities, etc.

پرمشغله, خیلی گرفتار
بچهها برای آماده کردن کلاس خیلی گرفتار بودند.
to refrain from interfering in someone else's private affairs

سرش به کار خودش بودن, در کار مردم فضولی نکردن
بچهها خندیدند و به برادر کوچکشان گفتند سرش به کار خودش باشد.
an anonymous or unidentified source of information

یک منبع ناشناس, کلاغه
یک منبع ناشناس میگوید شرکت قرار است خبر مهمی اعلام کند.
a young female adult

پرنده, دختر
او یک پرنده باهوش است، همیشه با یک پاسخ هوشمندانه سریع است.
used to imply that people with similar interests or characteristics tend to associate with each other

کبوتر با کبوتر، باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز
someone who has a tendency to get up early every morning

سحرخیز, آدم صبحخیز
من آدم صبحخیزی نیستم، برای همین ساعت هفت برایم زیادی زود است.
to have a very little desire to eat

مثل گنجشک غذا خوردن, کماشتها بودن
مادربزرگم نگران است چون من مثل گنجشک غذا میخورم.
used to refer to something that does not deserve one's attention due to not being important or interesting enough

بیارزش, بهدردنخور
به نظرم این قوانین جدید بهدردنخورند.
to intentionally and rudely display an offensive hand gesture, involving raising the middle finger while extending the others downward, as a sign of strong disapproval, annoyance, or disrespect toward someone

انگشت وسط نشان دادن, حرکت زشت با انگشت کردن
وقتی خبرنگار مدام سؤالهای بیادبانه میپرسید، به او انگشت وسط نشان داد.
used to imply that the person who starts their day or task early will have an advantage over those who start later or procrastinate

سحرخیز باش تا کامروا باشی
one dollar

یک دلار
کافی شاپ قیمت یک فنجان قهوه را یک دلار افزایش داد.
to encourage someone when they are sad or discouraged

انرژی دادن
به اشتراک گذاشتن یک داستان خنده دار میتواند به سرعت کسی را که احساس ناراحتی میکند تشویق کند.
used to refer to something that is very soothing and comforting

غرق در راحتی, حسابی دنج و راحت
روی مبل جمع شدم و حسابی دنج و راحت شدم.
a tiny living organism that can cause disease

میکروب, ویروس
دانشمندان میکروبها را زیر میکروسکوپها مطالعه میکنند.
to persistently annoy someone, often by making repeated requests or demands

آزار دادن, کلافه کردن
علیرغم اینکه به او گفته شد متوقف شود، او به آزار دادن همکلاسیهایش برای پاسخها ادامه داد.
to find a solution to a problem

حل کردن, پیدا کردن
بیایید یک مصالحه پیدا کنیم که هر دو طرف را راضی کند.
exaggerated, deceptive, or false statements meant to impress or fool someone

چرند, بیمعنی
او بلافاصله چرند را در عذرخواهیاش دید.
a story that seems impossible, particularly one that is used as an excuse

بهانهٔ آبکی, قصهٔ سرهمبندیشده
این قصهٔ سرهمبندیشده را تحویلم نده؛ فقط بگو واقعاً چه شد.
to deal with a difficult situation directly and confidently

با مشکلات خود مقابله کردن, از مشکلات فرار نکردن
someone whose behavior is marked by foolishness or ignorance

خلوچل, مشنگ و منگل
آن خلوچل کلیدها را داخل ماشین جا گذاشت.
to be really excited or nervous about what is going to happen

دل کسی شور زدن, از هیجان دلآشوبه داشتن
قبل از اولین قرارشان از هیجان دلش شور میزد.
one of several difficulties happening after one another that finally makes it intolerable for someone to continue something

قطرهای که کاسه صبر را لبریز کند, تیر خلاص
بعد از ماهها تأخیر، یک بهانه دیگر تیر خلاص بود.
to take a short and light nap, typically lasting only a few minutes

چرت زدن, خواب کوتاه زدن
او قبل از جلسه مهم برای چند دقیقه چرت زد.
a person who imitates the actions, clothes, ideas, etc. of someone else

تقلیدکننده, کسی که تقلید میکند
تقلید را متوقف کن و اصیل باش.
used to imply that while excessive curiosity can have negative consequences, the pursuit of knowledge or exploration can also be rewarding and fulfilling despite the risks
to rain really hard

سیلآسا باریدن, شرشر باریدن
تمام بعدازظهر باران سیلآسا میبارید، برای همین داخل ماندیم.
to look very disorganized and untidy

ژولیده و خسته به نظر رسیدن, آشفته و نامرتب
دیشب نخوابیدم، برای همین ژولیده و خسته به نظر میرسم.
said to someone who is annoyingly quiet when they are expected to speak

موش زبانت را خورده؟, چرا لال شدی؟
وقتی معلم پرسید چه کسی پنجره را شکسته، همه به سم زل زدند. گفت: «موش زبانت را خورده؟»
to not to do something one planned because they feel scared or hesitant

جا زدن
کوتاه نیا؛ ما به کمک تو نیاز داریم!
a person who is weak and lacks courage

بزدل, ترسو
او همیشه یک ترسو بوده است، هرگز حاضر به پذیرش خطر نیست.
to be cautious and not assume that something will succeed or happen as planned, as there is always a possibility of unforeseen obstacles or problems

جوجه را آخر پاییز شماردن, زود خوشحال نشدن
فردا مصاحبه دارد، اما سعی میکند زود خوشحال نشود.
used to refer to someone who tends to achieve things in a clever way, particularly by deceiving other people

بسیار مکار, حیلهگر
او بسیار مکار بود و کاری کرد همه اول برنامههایشان را لو بدهند.
difficulty in speaking, particularly due to one's throat being dry

گرفتگی صدا, گرفتگی گلو
ببخشید، انگار گرفتگی صدا دارم.
to really annoy or frustrate someone

حرص کسی را درآوردن, روی اعصاب کسی رفتن
وقتی مردم توی کافه آرام با صدای بلند تلفنی حرف میزنند، حرصم درمیآید.
to be specially careful, gentle, or considerate when dealing with someone or something

با ملاحظه رفتار کردن, دستبهعصا برخورد کردن
این موضوع حساس است، پس باید با ملاحظه با آن برخورد کنیم.
a person who suffers the consequences of others people's wrongdoings

سپر بلا, بلاگردان، توسریخور
a person who is excessively greedy or selfish

حریص, خودخواه
حریص نباش و ابزارها را به اشتراک بگذار.
used to indicate a state of great happiness, bliss, or contentment

کیفش کوک, غرقِ کیف
بچهها در شهربازی غرق کیف بودند.
to take or use something selfishly or greedily

قاپیدن, انحصاری کردن
سگ تخت را قاپید و نمیخواست تکان بخورد.
acting in a way that is greedy, selfish, or gluttonous, similar to the behavior of a pig

حریص, پرخور
طمع خوک صفت مدیران منجر به سقوط شرکت شد.
someone who drives aggressively or selfishly, often taking up more space on the road than necessary

راننده خودخواه, خوک جاده
هر صبح، خوک جادهای با سرعت از ترافیک عبور میکند و باعث تأخیر میشود.
to waste energy on a lost cause

آب در هاون کوبیدن, اصرار بیهوده کردن
بعد از اینکه همه موافق بودند باز بحث میکرد، اما فقط آب در هاون میکوبید.
a muscular cramp (especially in the thigh or calf) following vigorous exercise

گرفتگی عضلانی, انقباض عضلانی
(of information) from an accurate or valid source

از منبع دستاول, از زبان خودِ طرف
قبل از پخش کردن شایعه، حقیقت را از خودِ منبع بپرس.
used to describe someone who is extremely confused and excited

مثل مرغ سرکنده, سراسیمه و بیهدف
اینقدر مثل مرغ سرکنده دور خودت نچرخ و بگو چه اتفاقی افتاده.
a young individual with little or no experience

جوان بیتجربه, جوان ناپخته
او یک جوان بیتجربه است که تازه از دانشگاه فارغالتحصیل شده است.
to suddenly become silent or refuse to talk, often because of nervousness, fear, or a desire to keep information secret

سکوت کردن, ساکت شدن، (دیگر) صحبت نکردن
در طول بازجویی، مظنون ناگهان خفه شد و از پاسخ به سوالات بیشتر خودداری کرد.
used to express surprise, amazement, or disbelief

جلالخالق!, یا خدا!
یا خدا، واقعاً امشب کل گزارش را تمام کردی؟
used to describe a prolonged or indefinite period of time, often implying that something will continue for a very long duration

تا ابد, تا وقتی دنیا دنیاست
آنها میتوانند تا وقتی دنیا دنیاست درباره فوتبال حرف بزنند.
an unattractive person, especially a girl or woman

بدقیافه
هیچکس نمیخواست با سگ در مهمانی برقصد.
showing signs of wear and tear from excessive use, particularly with pages that have bent or folded corners

گوشه های تا خورده, فرسوده از استفاده زیاد
نقشه قدیمی که همراه داشت به دلیل تا شدن و باز شدن زیاد لب برگشته بود.
to be in trouble with someone, typically because of a mistake or wrongdoing
completely worn out, typically from intense physical or mental effort

خسته مثل سگ, کاملا خسته
او از تعقیب بچههای پرانرژیاش تمام روز خسته بود.
(in business, politics, etc.) a situation in which the competition is so fierce that everyone is willing to do whatever it takes to be successful, even if it means harming others

رقابت بیرحمانه, دنیای بیرحم رقابت
در فصل انتخابات، سیاست اغلب به دنیای بیرحم رقابت تبدیل میشود.
used to say that one's feet are in pain

پا درد شدید داشتن, پاها از کار افتادن
بعد از آن پیادهروی، واقعاً پا درد شدید دارم.
to behave in a pretentious way to prove one is rich or fashionable

کلاس گذاشتن, پز پولداری دادن
هر وقت مهمانهای پولدار میآمدند، پز پولداری میدادند.
used to refer to someone who is extremely ill or unwell

به شدت ناخوش, خیلی مریض
آنفولانزا شدیداً به او ضربه زده — یک هفته است به شدت ناخوش است.
a person who holds the highest rank in a particular group or organization

همهکاره, کسی که حرف آخر را میزند
همه میدانستند در بخش فروش حرف آخر را او میزند.
someone or something that has never succeeded or is very unlikely to succeed in the future

محکوم به شکست, بیآینده
بدون بودجه، پروژه محکوم به شکست است.
someone or something that lacks enough defense or protection and is easy to be targeted

هدف آسان, هدف بیدفاع
کشتی باربری کند در آبهای پر از دزد دریایی هدف آسانی بود.
used to describe someone who is totally bald

کاملا کچل, طاس
عمویم سرش را تراشید و حالا کاملا کچل است.
someone who is keenly aware or observant

تیزبین, تیز و زیرک
از آدم تیزبین بخواه قبل از امضا قرارداد را بررسی کند.
to easily be able to remember things and rarely forget them

حافظه کسی حرف نداشتن, چیزی از یادش نرفتن
حواست باشد به او چه قولی میدهی؛ چیزی از یادش نمیرود.
a possession that is costly to maintain and difficult to dispose of, often more trouble than it is worth

مایه دردسر پرهزینه, بار اضافی پرخرج
استادیوم چشمگیر به نظر میرسید، اما خیلی زود به مایه دردسر پرهزینه تبدیل شد.
suggestive of dishonesty or something dubious

مشکوک, سوال برانگیز
پیشنهاد مشکوک به نظر میرسید، بنابراین او تصمیم گرفت بیشتر تحقیق کند.
to look at someone in a way that shows one is very passionate about them

عاشقانه نگاه کردن, با نگاه عاشقانه برانداز کردن
بس کن اینقدر عاشقانه نگاهش نکن؛ برو باهاش حرف بزن.
an issue or subject that is not in any way connected to what one was talking about

موضوعی جدا, یک بحث جدا
درست کردن سایت ساده است؛ عوض کردن کل مدل کسبوکار موضوعی جداست.
a good-looking young person, especially a woman

زن دلربا
همه روباه را که وارد کافه شد، متوجه شدند.
(of a woman) sexually appealing

جذاب (از نظر جنسی)
بازیگر زن به خاطر جذابیت وسوسهانگیز و حضور جذابش روی صفحه معروف بود.
blatant nonsense or obvious lies

مزخرف, چرند
وعدههای سیاستمدار چیزی جز چرند نبود.
one's arrogant and pretentious behavior that is meant to prove one's superiority over others

خودبرتربینی, رفتار مغرورانه
او بعد از ترفیع گرفتن مغرور شده است.
used to describe an individual who behaves in a very kind and gentle way

بسیار مهربان و آرام, مهربان و خوشقلب
معلم با همه دانشآموزان بسیار مهربان است.
soon or in a quick manner

در یک چشم به هم زدن, فوری
نگران نباش، تعمیرکار فوری درستش میکند.
to make a problem appear more serious or dangerous than it actually is

از کاه کوه ساختن, مسئله را بیخود بزرگ کردن
فقط یک جلسه را از دست داد، اما رئیسش از کاه کوه ساخت.
a mechanic or someone who works on cars

مکانیک, تعمیرکار ماشین
مکانیک ترمزها را برای سایش بررسی کرد.
to do something that makes a person appear foolish in front of others

کسی را جلوی همه ضایع کردن, کسی را انگشتنما کردن
نگذار وسط بحث جلوی همه ضایعت کند.
