افعال حرکت - افعال حرکت
در اینجا شما برخی از افعال انگلیسی را که به حرکت اشاره دارند مانند "عبور کردن"، "تغییر دادن" و "سر خوردن" یاد خواهید گرفت.
مرور
فلشکارتها
صورتها
املای کلمه
آزمون
to change your position or location

حرکت کردن, تغییر مکان دادن
کمپر میتوانست صدای حیوانات را که در بوتههای اطراف حرکت میکردند بشنود.
to go across or to the other side of something

عبور کردن, رد شدن، گذشتن
عابر پیاده از خیابان در محل عبور عابر پیاده مشخص شده عبور میکند.
to move across or through in a specified direction

عبور کردن, رد شدن
به عنوان بخشی از سفر جادهای، آنها تصمیم گرفتند بزرگراه ساحلی دیدنی را عبور کنند، و از مناظر دیدنی در طول مسیر لذت ببرند.
to move from a particular place or position to another

تغییر مکان دادن, جابهجا کردن
کشتی کروز به آرامی شروع به جابجایی کرد وقتی که بندر را ترک کرد و به سمت آبهای آزاد رفت.
to go around or encircle an object or obstacle, allowing movement to continue in a changed direction

دور چیزی چرخیدن
کوهنوردان تصمیم گرفتند تا صخره بزرگ مسدود کننده مسیر را دور بزنند تا به قله برسند.
to adjust one's position to create space for others

راه را برای کسی باز کردن
در یک اتاق کنفرانس کوچک، همکاران ممکن است نیاز داشته باشند که جابجا شوند تا برای دیررسیدگان جا باز کنند.
to go past someone or something

از کنار چیزی یا کسی رد شدن
هر صبح، من تماشا میکنم که اتوبوس مدرسه از کنار پنجرهام میگذرد.
to move or progress very slowly and in small distances

به آرامی حرکت کردن, کم کم پیش رفتن
صف در باجه بلیط پارک تفریحی آهسته آهسته به جلو حرکت میکرد در حالی که بازدیدکنندگان هیجانزده منتظر نوبت خود بودند.
to move to a new place or position

جابهجا کردن
استارتاپ فناوری تصمیم گرفت دفتر خود را به یک مرکز فناوری منتقل کند تا استعدادهای برتر را جذب کند.
to transport or move matter instantaneously from one location to another without traversing the physical space in between

تلپورت کردن
به عنوان بخشی از داستان، شخصیت اصلی یک دروازه جادویی کشف کرد که به او اجازه میداد به صورت آنی از یک مکان به مکان دیگر منتقل شود.
to go from one location to another, particularly to a far location

سفر کردن, مسافرت کردن
من و خانوادهام اغلب با ماشین سفر میکنیم تا به دیدن اقوام در روستا برویم.
to move from one place to another; to travel or transport

جابجا شدن, مسافرت کردن
ماهیها از بالههای خود برای حرکت در زیر آب استفاده میکنند.
to strategically navigate or direct a vehicle, object, or oneself through a series of planned movements

آدرس (جایی را) پیدا کردن
کاپیتان با مهارت کشتی را از میان کانال باریک هدایت کرد.
to move in a sudden, strong, and often irregular forward or upward motion

ناگهانی و با قدرت به جلو حرکت کردن
کوهنوردان به جلو حرکت کردند به سمت بالا، با تلاشی مصمم از شیبدارترین بخش مسیر عبور کردند.
to change your position so as to face another direction

چرخیدن, روی برگرداندن
وقتی اسمش را شنید، برگشت.
to navigate around or avoid something by taking an alternative route or direction

دور زدن
برای صرفهجویی در زمان در ساعت شلوغی، مسافران اغلب از کنار تقاطع شلوغ با استفاده از یک خیابان فرعی کمتر شلوغ میگذرند.
to progress or shift from one place to another, especially to make room for others

پیش رفتن, حرکت کردن
مامور امنیت اغلب از مردم میخواهد به راه خود ادامه دهند تا نظم حفظ شود.
to continue moving forward, despite obstacles or distractions

تسلیم نشدن
کاشفان خسته بودند، اما تصمیم گرفتند از میان جنگل انبوه به پیش روند.
to move or relocate from one place to another place

مهاجرت کردن, جابجا شدن
روند در برنامهریزی شهری به سمت ایجاد شهرهای پایدار و قابل پیادهروی مهاجرت میکند.
to cause or maneuver a vehicle to move backward

دنده عقب گرفتن
کارگر مجبور شد نوار نقاله را معکوس کند تا یک گیر در خط تولید را برطرف کند.
to move smoothly, easily, or quietly in a particular direction or position

لغزیدن, سر خوردن
مار توانست بیصدا از میان علفها بلغزد و از تشخیص اجتناب کند.
to move smoothly over a surface

سر خوردن, لغزیدن
همانطور که در باز میشد، گربه با بازیگوشی به داخل اتاق لغزید، دمش را بالا نگه داشته بود.
to move smoothly and effortlessly through the air or on a surface with little or no propulsion

*سر خوردن
قو سر خورد از روی برکه آرام، ردّی از موجها را پشت سر گذاشت.
(of a vehicle) to slide or slip uncontrollably, usually on a slippery surface

سر خوردن, لغزیدن
ونت تحویل لحظهای روی لکه روغن لغزید، اما راننده به سرعت مسیر را اصلاح کرد.
to lightly and quickly move over a surface

سر خوردن
پروانه دم چلچله ای به نظر میرسید که به راحتی از گلی به گل دیگر میلغزد.
to move quietly and stealthily, often with the intention of avoiding detection or being unnoticed

یواشکی حرکت کردن
در حال حاضر، او در حال دزدکی رفتن پشت دوستش است تا یک شوخی بازی کند.
to move slowly with the body near the ground or on the hands and knees

خزیدن
همانطور که کوهنوردان به شیب تند رسیدند، مجبور شدند روی دستها و زانوهای خود بخزند تا از زمین چالشبرانگیز عبور کنند.
to move slowly and quietly while staying close to the ground or other surface

خزیدن
در باغ، کرم اینچی شروع به خزیدن در طول ساقه گل کرد.
to move or hide in a stealthy or furtive manner

دزدکی حرکت کردن
شکارچی از میان علفهای بلند خزید و طعمه خود را تعقیب کرد.