خطر - مرگ
کشف اصطلاحات انگلیسی مربوط به مرگ، از جمله 'گاز گرفتن خاک' و 'یک پا در گور'.
مرور
فلشکارتها
آزمون
to die or no longer exist

جان دادن, مردن
در حمله نهایی چند سرباز جان دادند.
to die, used humorously

ریغ رحمت را سر کشیدن, غزل خداحافظی را خواندن
بابابزرگ میگوید تا همه شیشههای مربای انباری را تمام نکند ریغ رحمت را سر نمیکشد.
(of a person, animal, or plant) certainly not alive or in existence any longer

کاملاً مرده, کاملاً از بین رفته
بلوط پیر ماه قبل سالم به نظر میرسید، اما حالا کاملاً مرده است.
dead without a doubt

مردهی مرده, کاملاً مرده
ماهی تازه به نظر میرسید، اما مردهی مرده بود.
undoubtedly no longer alive or in existence

کاملاً مرده, مردهی مرده
دکتر چشمها و نبضش را بررسی کرد، اما او مردهی مرده بود.
to cease to be alive

جان دادن, مردن
آن گاوچران پیر نزدیک بود زیر دستوپای گله جان بدهد.
to die before a person retires from their job

پیش از بازنشستگی مردن, در دوران کار از دنیا رفتن
همیشه میگفت پیش از بازنشستگی میمیرد، و متأسفانه همینطور هم شد.
to stop living

جان دادن, نفس آخر را کشیدن
در حالی که خانوادهاش دورش بودند، آرام جان داد.
the state of being close to death due to old age or a fatal sickness

یک پا لب گور, در آستانه مرگ
پیرمرد شوخی میکرد که یک پا لب گور است، اما هنوز هر صبح پیادهروی میکرد.
to put the body of a person who has died in a tomb or grave during a funeral

به خاک سپردن, دفن کردن
بعد از مراسم خاکسپاری، خانوادهاش او را زیر درخت بلوط پیر به خاک سپردند.
to die, used in a humorous way

به دیدار خالق رفتن, به آن دنیا رفتن
کاپیتان پیر گفت آماده است به دیدار خالقش برود، اما فقط بعد از آخرین نوشیدنی.
to complete one's unfinished business, such as clearing debts, etc., especially because one is about to die

به کارهای ناتمام رسیدگی کردن, امور خود را سروسامان دادن
قبل از عمل به وکیلش زنگ زد تا امورش را سروسامان بدهد.
to lose one's life

جان باختن, کشته شدن
چند معدنچی با فروریختن تونل جان باختند.
to be in a very dangerous situation that one may face death at any moment

مرگ کسی حتمی بودن, دیگر جان به در نبردن
وقتی موتور روی اقیانوس از کار افتاد، خلبان فکر کرد مرگشان حتمی است.
used to describe someone who is about to die

در آستانه مرگ, لب مرگ
وقتی پیرزن را به درمانگاه آوردند، انگار لب مرگ بود.
to be expected to die soon because of a serious illness, terrible accident, etc.

روزهای آخر خود را گذراندن, با مرگ فاصلهای نداشتن
میدانست روزهای آخرش را میگذراند، اما هنوز هر صبح به گلهای رز آب میداد.
(of a large number of people or animals) to die or get sick rapidly

دستهدسته جان دادن, یکی پس از دیگری مردن
بعد از آلوده شدن آب، دامها دستهدسته جان دادند.
to die, often after a long life or struggle

چشم از جهان فروبستن, از دنیا رفتن
سالها با بیماری جنگید تا سرانجام چشم از جهان فروبست.
to stop being alive

ریغ رحمت را سر کشیدن, مردن
بازیگر پیر در نودوهفتسالگی ریغ رحمت را سر کشید، آن هم با ذهنی هنوز تیز و هوشیار.
to no longer be alive

زیر خاک بودن, مرده و دفنشده بودن
پدربزرگ میگوید تا یک جام جهانی دیگر نبیند، زیر خاک نمیرود.
![to [bite] the dust to [bite] the dust](/assets/img/no-pic-260w.png)