تصمیم و کنترل - وابستگی
به اصطلاحات انگلیسی مربوط به وابستگی شیرجه بزنید، مانند "دارای اختیار کامل" و "فراتر از قانون".
مرور
فلشکارتها
آزمون
allowed complete freedom to do whatever one desires

آزادِ آزاد, بیقیدوبند
وقتی هیچ جلسهای در برنامه نبود، تمام بعدازظهر آزادِ آزاد بودم.
completely free to act as one wishes

اختیارِ تام, دستِ باز
به مشاور اختیارِ تام نده؛ اول حد و مرزها را روشن کن.
the state in which one is completely free to do what one desires without any worries or disturbances

اختیار کامل, آزادی عمل
وقتی آزادی عمل داشته باشد و کسی مدام بالای سرش نباشد، بهترین کارش را انجام میدهد.
the state in which one is completely free to do or say what one desires

آزادی عمل, دستِ باز
بچهها به قانون نیاز دارند؛ نمیشود همیشه به آنها آزادی عمل داد.
to do what one pleases, free of control and interference of others

اختیارِ خود دستِ خود بودن, آزاد و مستقل بودن
از کسبوکار خانوادگی بیرون آمد، چون میخواست اختیارِ خودش دستِ خودش باشد.
to allow someone to be completely free to do whatever they want

اختیار کامل دادن, آزاد گذاشتن
تا اول حد و مرز روشن نگذاشتهای، در بودجه آزادش نگذار.
to fail to control a person or thing as strictly as one did before

کنترل را شل کردن, سختگیری را کم کردن
هرچه بچهها بزرگتر شدند، پدر و مادر مجبور شدند کنترلشان را شلتر کنند.
to be the determining factor of something, particularly by making its occurrence or success possible

کلیدِ چیزی را در دست داشتن, عامل تعیینکننده بودن
این کشف کوچک شاید کلیدِ درمان بیماری را در دست داشته باشد.
to manage one's own affairs and take responsibility for one's own actions and decisions

گلیمِ خود را از آب بیرون کشیدن, روی پای خود ایستادن
دنبال رفتار ویژه نیست؛ ترجیح میدهد گلیمِ خودش را از آب بیرون بکشد.
to start behaving independently instead of relying on others for help or support

روی پای خود ایستادن, وابستگی را قطع کردن
پدر و مادرش هنوز خرجش را میدهند، پس واقعاً هنوز روی پای خودش نایستاده است.
to be able to successfully defend oneself against harsh criticism or in difficult situations

از پسِ خود برآمدن, کم نیاوردن
جوان بود، اما جلوی وکلای باتجربه از پسِ خودش برآمد.
to be capable of making one's own decisions without being influenced by others

استقلال فکری داشتن, دهنبین نبودن
به او احترام میگذارم چون استقلال فکری دارد، حتی وقتی همه مخالفاند.
someone who has complete control over their decisions, particularly those concerning the future

صاحباختیارِ سرنوشتِ خود, آینده کسی دستِ خودش بودن
از شرکت خانوادگی بیرون آمد چون میخواست صاحباختیارِ سرنوشتِ خودش باشد.
without receiving any help or support from others

با اتکای به خود, به همتِ خود
نرمافزار را شبها با دیدن آموزشها به همتِ خودش یاد گرفت.
to have the freedom to go anywhere one wants in a particular place

آزادانه به همهجا سر زدن, هر جا خواست رفتوآمد کردن
وقتی صاحبخانهها نبودند، مهمانها آزاد بودند به هر جای خانه رفتوآمد کنند.
to let a person do as they wish without trying to help or control them

به حالِ خود گذاشتن, به امانِ خود گذاشتن
اگر به حالِ خودش بگذارند، میتواند کل روز را بازی کامپیوتری کند.
to rely on a particular thing in order to help and support one

به چیزی تکیه کردن, روی چیزی حساب کردن
روی یک قول حساب نکن؛ توافق را کتبی بگیر.
not bound by the legal rules and consequences that others must follow

قانون شامل حال کسی نشدن, از مجازات مصون بودن
شرکت طوری رفتار کرد که انگار قانون شامل حالش نمیشود و همه مقررات ایمنی را نادیده گرفت.
to benefit from another's success or achievements, often without contributing much themselves

از موفقیتِ دیگری نان خوردن, به اعتبارِ دیگری بالا رفتن
چند برند کوچک از شهرتِ ناگهانی آن سلبریتی نان خوردند.
(of a grown adult) excessively dependent on or controlled by someone else, usually a parent or a partner

به بندِ نافِ کسی وصل بودن, استقلال نداشتن
چون به شوهرش وابسته است، حتی یک تصمیم ساده هم نمیتواند بگیرد.
through one's hard work

با عرقِ جبین, با زحمتِ خود
هرچه دارد، با عرقِ جبین خودش به دست آورده است.