ظاهر - حالات چهره

در اینجا شما برخی از کلمات انگلیسی مربوط به حالات چهره مانند "سرخ شدن"، "نگاه خشمگین" و "چین خوردن" را یاد خواهید گرفت.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
ظاهر
frown [اسم]
اجرا کردن

اخم

Ex: His father 's angry frown warned him to stop misbehaving immediately .

اخم عصبانی پدرش به او هشدار داد که فوراً از رفتار بد دست بردارد.

glare [اسم]
اجرا کردن

چشم‌غره

Ex: The customer ’s glare made the cashier uneasy .

نگاه مشتری صندوقدار را ناراحت کرد.

grimace [اسم]
اجرا کردن

اخم

Ex: The teacher 's stern grimace warned the students to behave .

چهره درهم کشیده سختگیرانه معلم به دانش آموزان هشدار داد که خوب رفتار کنند.

long face [اسم]
اجرا کردن

پَکر

Ex: The team returned to the locker room with long faces , their dreams of victory shattered by a last-minute defeat .

تیم با چهره‌های دراز به رختکن بازگشت، رویاهای پیروزی آنها با شکستی در دقایق آخر از بین رفت.

scowl [اسم]
اجرا کردن

اخم

Ex: A scowl crossed his face at the bad news .

اخم در صورتش با شنیدن خبر بد پدیدار شد.

side-eye [اسم]
اجرا کردن

نگاه گوشیه چشمی

Ex:

او او را در حالی گرفت که از آن طرف میز به او نگاه اریب می‌انداخت.

blush [اسم]
اجرا کردن

سرخ‌شدگی (گونه)

Ex: The child 's blush betrayed his nervousness .

سرخ شدن کودک عصبی بودنش را فاش کرد.

flushed [صفت]
اجرا کردن

سرخ شده

Ex: After spending time in the sun , his flushed face was a clear sign of sunburn .

پس از گذراندن وقت در آفتاب، صورت سرخ او نشانه واضحی از آفتاب‌سوختگی بود.

to glow [فعل]
اجرا کردن

(چهره فرد) سرزنده و پرانرژی بودن

Ex: With each yoga session , her face seemed to glow with a serene calmness and inner peace .

با هر جلسه یوگا، چهره او با آرامشی آرام و صلح درونی درخشید.

to pale [فعل]
اجرا کردن

رنگ‌پریده شدن

Ex:

او می‌توانست احساس کند که گونه‌هایش رنگ پریده می‌شوند در حالی که در حین ارائه روی کلماتش تلوتلو می‌خورد.

to crease [فعل]
اجرا کردن

چین دادن

Ex: The careless handling of the delicate fabric creased the dress before it even reached the store shelves .

برخورد بی‌دقت با پارچه ظریف، لباس را چروک کرد قبل از اینکه حتی به قفسه‌های فروشگاه برسد.

to crumple [فعل]
اجرا کردن

چروک شدن

Ex: The child 's face crumpled with frustration when the tower of blocks collapsed .

چهره کودک از ناامیدی چروکیده شد وقتی که برج بلوک‌ها فرو ریخت.

to furrow [فعل]
اجرا کردن

چین انداختن

Ex: He furrowed his face in puzzlement .

او در حیرت صورتش را درهم کشید.

to bug out [فعل]
اجرا کردن

بیرون زدن

Ex: I could feel my eyes bugging out as the CEO revealed the new company strategy .

می‌توانستم احساس کنم چشمانم از حدقه بیرون می‌زنند در حالی که مدیرعامل استراتژی جدید شرکت را فاش کرد.

to glower [فعل]
اجرا کردن

اخم‌وتخم کردن

Ex: She glowered in frustration when her computer froze again .

او از ناامیدی نگاهی خشمگین انداخت وقتی کامپیوترش دوباره یخ زد.

to grimace [فعل]
اجرا کردن

چهره درهم کشیدن

Ex: The child grimaced in pain as the doctor examined his injured arm .

کودک از درد چهره در هم کشید در حالی که پزشک بازوی آسیب دیده او را معاینه می‌کرد.

to lower [فعل]
اجرا کردن

چهره خود را عبوس کردن

Ex: His mood soured , and he lowered , brooding over his thoughts .

حالش خراب شد، و سرش را پایین انداخت، در افکارش غرق شد.

to pout [فعل]
اجرا کردن

آویزان کردن لب و لوچه

Ex: Seeing the broken toy , the little boy started to pout .

دیدن اسباب‌بازی شکسته، پسر کوچک شروع به لب‌انداختن کرد.

to purse [فعل]
اجرا کردن

لب برچیدن

Ex: She pursed her lips to keep from laughing .

او لب‌هایش را جمع کرد تا از خنده جلوگیری کند.

to scowl [فعل]
اجرا کردن

اخم کردن

Ex: He scowled at the long line ahead .

او به صف طولانی پیش رو اخم کرد.

to sulk [فعل]
اجرا کردن

قهر کردن

Ex:

تمایل او به قهر کردن حل اختلافات را دشوار می‌کرد.

to wince [فعل]
اجرا کردن

چهره در هم کشیدن

Ex: The actor winced as the director criticized his performance in front of the entire cast .

بازیگر چهره درهم کشید زمانی که کارگردان عملکرد او را در مقابل تمام بازیگران انتقاد کرد.

smile [اسم]
اجرا کردن

لبخند

Ex: The baby 's innocent smile melted our hearts .

لبخند معصومانه نوزاد دل‌های ما را آب کرد.

grin [اسم]
اجرا کردن

لبخند با نیش باز

Ex: I could tell from his grin that he was proud of his achievement .

می‌توانستم از لبخند گسترده او بگویم که به دستاوردش افتخار می‌کرد.

beam [اسم]
اجرا کردن

لبخند پهن

Ex: She wore a beam after hearing the good news .

او پس از شنیدن خبر خوب لبخندی پهن بر چهره داشت.

sneer [اسم]
اجرا کردن

پوزخند

Ex: A sneer crossed his face when he saw the rival team .

یک لبخند تمسخرآمیز بر چهره‌اش نقش بست وقتی که تیم رقیب را دید.

smirk [اسم]
اجرا کردن

پوزخند

Ex: A smirk spread across his face when he saw his competitor make a mistake .

وقتی که دید رقیبش اشتباه کرد، لبخند رضایت روی صورتش پهن شد.

simper [اسم]
اجرا کردن

خنده‌ی تصنعی

Ex: He replied with a simper instead of words .

او به جای کلمات با یک لبخند مصنوعی پاسخ داد.

bleak [صفت]
اجرا کردن

غمگین

Ex: His bleak expression made it clear that he was not in the mood to talk .

چهره غمگین او به وضوح نشان داد که حال و حوصله صحبت کردن ندارد.

wry [صفت]
اجرا کردن

کنایه‌آمیز

Ex:

کتاب پر است از تفسیرهای تلخ و طنزآمیز درباره جامعه مدرن.

glazed [صفت]
اجرا کردن

بی‌حال

Ex: He answered with a glazed gaze , lost in his own thoughts .

او با نگاهی شیشهای پاسخ داد، غرق در افکار خود.

worried [صفت]
اجرا کردن

نگران

Ex: They were worried about their health , feeling anxious about the results of their medical tests .

آنها درباره سلامتی خود نگران بودند، احساس اضطراب درباره نتایج آزمایش‌های پزشکی خود داشتند.

wild-eyed [صفت]
اجرا کردن

خیره‌شده از حیرت یا وحشت

Ex:

فراری چشم‌وحشی و ناامید به نظر می‌رسید.

unblinking [صفت]
اجرا کردن

خیره

Ex: He watched the scene unfold , unblinking .

او صحنه را تماشا کرد که در حال وقوع بود، بدون پلک زدن.

wince [اسم]
اجرا کردن

درهم‌کشیدن چهره

Ex: His wince was barely noticeable , but she caught it .

چهره درهم کشیدن او به سختی قابل توجه بود، اما او آن را متوجه شد.

to beam [فعل]
اجرا کردن

با شادی خندیدن

Ex: The teacher beamed encouragement at her students during the performance .

معلم در حین اجرا به دانش‌آموزانش نور تشویق می‌تاباند.

to sneer [فعل]
اجرا کردن

پوزخند زدن

Ex: He sneered in self-satisfaction after proving everyone wrong .

او پس از اثبات اشتباه همه با رضایت از خود لبخند تحقیرآمیزی زد.

to smirk [فعل]
اجرا کردن

پوزخند زدن

Ex:

با شنیدن نظر طعنه‌آمیز، او نتوانست از لبخند رضایت‌آمیز خودداری کند.