رنگ‌ها و اشکال - کلمات مرتبط با رنگ ها

در اینجا شما برخی از کلمات انگلیسی مربوط به رنگ ها را یاد خواهید گرفت، مانند "تک رنگ"، "عمیق" و "کمرنگ".

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
رنگ‌ها و اشکال
to color [فعل]
اجرا کردن

رنگ کردن

Ex: The little girl is happily coloring her favorite cartoon character .

دختر کوچک با خوشحالی در حال رنگ آمیزی شخصیت کارتونی مورد علاقه اش است.

colored [صفت]
اجرا کردن

رنگی

Ex: The package was wrapped in colored paper with a bow on top .

بسته در کاغذ رنگی با یک روبان در بالا پیچیده شده بود.

colorful [صفت]
اجرا کردن

رنگارنگ

Ex: The children 's artwork was filled with colorful drawings of animals and nature .

آثار هنری کودکان پر از نقاشی‌های رنگی از حیوانات و طبیعت بود.

contrast [اسم]
اجرا کردن

کنتراست

Ex: The artist utilized contrast to draw attention to the focal point of the composition .

هنرمند از کنتراست برای جلب توجه به نقطه کانونی ترکیب استفاده کرد.

dark [صفت]
اجرا کردن

تیره

Ex: She painted her nails a dark shade of purple .

او ناخن‌هایش را به رنگ تیره بنفش رنگ کرد.

darkness [اسم]
اجرا کردن

تیرگی

Ex: The painting 's darkness evoked a sense of mystery and intrigue .

تاریکی نقاشی حس رمز و راز و جذابیت را برانگیخت.

deep [صفت]
اجرا کردن

تیره (رنگ)

Ex: His room was painted in a deep purple , giving it a luxurious and calming feel .

اتاق او با رنگ بنفش تیره رنگ آمیزی شده بود، که به آن احساسی لوکس و آرامش بخش می‌داد.

dull [صفت]
اجرا کردن

کدر (رنگ)

Ex: The landscape was dominated by dull green foliage , with few splashes of color .

منظره با شاخ و برگ سبز کم رنگ غالب بود، با چند پاشش رنگ.

dusky [صفت]
اجرا کردن

تیره

Ex: The dusky green leaves rustled in the gentle breeze of evening .

برگ‌های سبز تیره در نسیم ملایم عصر زمزمه می‌کردند.

intense [صفت]
اجرا کردن

پررنگ

Ex: The intense green of the forest was striking against the gray sky .

سبز شدید جنگل در مقابل آسمان خاکستری چشمگیر بود.

light [صفت]
اجرا کردن

روشن

Ex: The sky turned a light purple during the sunset .

آسمان در هنگام غروب خورشید به رنگ بنفش روشن درآمد.

اجرا کردن

کم‌رنگ

Ex:

وسایل نقلیه رنگ روشن اغلب در آب و هوای گرمتر ترجیح داده می‌شوند زیرا گرمای کمتری از خورشید جذب می‌کنند و فضای داخلی را خنک‌تر نگه می‌دارند.

to lighten [فعل]
اجرا کردن

روشن‌تر کردن (رنگ)

Ex: Mixing in a bit of yellow can lighten the green paint for a more vibrant hue .

مخلوط کردن کمی زرد می‌تواند رنگ سبز را روشن‌تر کند برای تهیه رنگی زنده‌تر.

lightness [اسم]
اجرا کردن

کم‌رنگی

Ex: The soft and light colors of the sunset painted the sky with a beautiful lightness .

رنگ‌های نرم و سبک غروب، آسمان را با سبکی زیبایی رنگ آمیزی کرد.

loud [صفت]
اجرا کردن

ناپسند

Ex: The festival was filled with people in loud outfits , covered in sequins and neon colors .

جشنواره پر از افرادی بود که لباس‌های پرزرق و برق به تن داشتند، پوشیده از پولک‌ها و رنگ‌های نئون.

luminous [صفت]
اجرا کردن

درخشان

Ex: The artist chose luminous shades to make the underwater scene feel more vibrant and magical .

هنرمند سایه‌های درخشان را انتخاب کرد تا صحنه زیر آب را پرجنب‌وجوش‌تر و جادویی‌تر کند.

lurid [صفت]
اجرا کردن

زننده (رنگ)

Ex: The painting was criticized for its lurid palette .

نقاشی به دلیل پالت زننده آن مورد انتقاد قرار گرفت.

mellow [صفت]
اجرا کردن

ملایم

Ex: The sunset painted the sky in mellow shades of orange and pink .

غروب خورشید آسمان را با رنگ‌های ملایم نارنجی و صورتی رنگ آمیزی کرد.

monochrome [صفت]
اجرا کردن

تک‌رنگ

Ex:

دکور تک رنگ دفتر شامل سایه‌های مختلف بژ بود که به آن ظاهری شیک و حرفه‌ای می‌داد.

pale [صفت]
اجرا کردن

کم‌رنگ

Ex: The sky turned a pale orange as the sun set in the distance .

آسمان به نارنجی کمرنگ تبدیل شد در حالی که خورشید در دوردست غروب می‌کرد.

paleness [اسم]
اجرا کردن

کمرنگی

Ex: The paleness of the pastel colors created a calming atmosphere in the room .

رنگ پریدگی رنگ‌های پاستلی یک فضای آرام‌بخش در اتاق ایجاد کرد.

shade [اسم]
اجرا کردن

سایه

Ex:

هنرمند از سایه‌های مختلف سبز برای ثبت شاخ و برگ سرسبز و مناظر پر جنب و جوش در نقاشی‌های خود استفاده کرد.

soft [صفت]
اجرا کردن

ملیح

Ex: The artist used soft colors to create a calming effect in the painting .

هنرمند از رنگ‌های ملایم برای ایجاد اثر آرام‌بخش در نقاشی استفاده کرد.

solid [صفت]
اجرا کردن

یک‌رنگ

Ex: The artist used a solid red background for the painting to highlight the figures .

هنرمند از پس‌زمینه قرمز یکدست برای نقاشی استفاده کرد تا چهره‌ها را برجسته کند.

somber [صفت]
اجرا کردن

تیره و کدر

Ex: She wore a somber black dress to the funeral , reflecting her grief .

او یک لباس سیاه تیره به خاکسپاری پوشید که غم او را منعکس می‌کرد.

to stain [فعل]
اجرا کردن

رنگ کردن

Ex: She stained the plain white curtains with a vibrant blue dye for a pop of color .

او پرده‌های سفید ساده را با رنگ آبی پررنگ لکه‌دار کرد برای یک جلوه رنگ.

subtle [صفت]
اجرا کردن

نامحسوس

Ex: She gave him a subtle nod , indicating that she understood his unspoken message .

او به او تکان سر ظریفی داد، نشان می‌داد که پیام ناگفته‌اش را فهمیده است.

tone [اسم]
اجرا کردن

سایه‌روشن

Ex: Different tones of green appear in the forest .
brightness [اسم]
اجرا کردن

پررنگی

Ex: The painting 's brightness made it the focal point of the room .

روشنی نقاشی آن را به نقطه کانونی اتاق تبدیل کرد.

blackness [اسم]
اجرا کردن

سیاهی

Ex: The blackness of the ink was perfect for creating sharp , clear lines .

سیاهی مرکب برای ایجاد خطوط تیز و واضح عالی بود.

vibrancy [اسم]
اجرا کردن

پررنگی

Ex: The garden 's vibrancy reflected the arrival of spring .
bright [صفت]
اجرا کردن

پررنگ

Ex: The poster advertising the concert had bright yellow and green graphics .

پوستر تبلیغاتی کنسرت گرافیک‌های درخشان زرد و سبز داشت.

hexadecimal [صفت]
اجرا کردن

مربوط به سیستم شمارش شانزده‌تایی

Ex:

ویرایشگر دیجیتال اجازه انتخاب رنگ را از طریق مقادیر هگزادسیمال می‌دهد.

pigment [اسم]
اجرا کردن

رنگدانه

Ex: Blue pigment was rare and highly valued in ancient times .

رنگدانه آبی در دوران باستان نادر و بسیار ارزشمند بود.

drab [صفت]
اجرا کردن

یکنواخت

Ex: The website aimed to replace drab colors with vibrancy .

وبسایت قصد داشت رنگ‌های کم‌رنگ را با شادابی جایگزین کند.

اجرا کردن

به رنگ پاستیلی

Ex: She filled her sketchbook with pastel-colored drawings .

او کتاب طراحی خود را با نقاشی‌های رنگ پاستلی پر کرد.

pastel [اسم]
اجرا کردن

رنگ پاستیلی

Ex: The beach scene in the painting was brought to life with a palette of pastels .

صحنه ساحل در نقاشی با یک پالت از رنگ‌های پاستل به زندگی آمد.

clear [صفت]
اجرا کردن

شفاف

Ex: The diamond had a clear brilliance , refracting light in all directions .

الماس درخششی شفاف داشت، نور را در تمام جهات منکسر می‌کرد.

vibrant [صفت]
اجرا کردن

پررنگ

Ex: The fabric of the tapestry was dyed with vibrant pigments , creating a stunning display of colors .

پارچهٔ تابلو با رنگدانه‌های زنده رنگ‌آمیزی شده بود، که نمایشی خیره‌کننده از رنگ‌ها را ایجاد می‌کرد.

vivid [صفت]
اجرا کردن

پررنگ

Ex: His vivid yellow car attracted attention wherever he drove .

ماشین زرد زنده او در هر کجا که رانندگی می‌کرد توجه را جلب می‌کرد.

whiteness [اسم]
اجرا کردن

سفیدی

Ex: The whiteness of the marble floor added a touch of elegance to the foyer .

سفیدی کف مرمر به لابی جلوه‌ای از elegance اضافه کرد.

bleached [صفت]
اجرا کردن

سفید شده

Ex:

آرایشگر از مشتری پرسید که آیا این بار موهای سفید شده می‌خواهد.

brilliantly [قید]
اجرا کردن

به‌صورت روشن و براق

Ex: The artist 's palette held brilliantly vivid colors .

پالت هنرمند شامل رنگ‌های درخشان زنده بود.

cold [صفت]
اجرا کردن

سرد (رنگ)

Ex: His choice of cold colors in the painting captured the essence of winter .

انتخاب رنگ‌های سرد او در نقاشی، جوهر زمستان را به تصویر کشید.

fluorescent [صفت]
اجرا کردن

*براق

Ex:

ماژیک هایلایتر علامت‌های زرد فلورسنت روی صفحه باقی گذاشت، که متن را برجسته می‌کند.

اجرا کردن

دارای رنگ خنثی

Ex: She wore a neutral-colored blouse with a patterned skirt .

او یک بلوز رنگ خنثی با دامن طرح دار پوشیده بود.

color wheel [اسم]
اجرا کردن

چرخه رنگ‌ها

Ex: Choosing garden flowers is simplified with a color wheel .

انتخاب گل‌های باغ با یک چرخ رنگ ساده می‌شود.

hue [اسم]
اجرا کردن

فام

Ex: Each hue in the rainbow blended seamlessly into the next .

هر رنگ در رنگین کمان به طور یکپارچه با رنگ بعدی آمیخته می‌شد.

RGB [اسم]
اجرا کردن

*مدل رنگی آرجی‌بی

CMYK [اسم]
اجرا کردن

مدل رنگی سی‌ام‌وای‌کی

اجرا کردن

کاهش دادن

Ex: The speaker had to tone down the language to make the speech suitable for all audiences .

گوینده مجبور شد زبان را ملایم‌تر کند تا سخنرانی برای همه مخاطبان مناسب باشد.

to clash [فعل]
اجرا کردن

بهم نیامدن (رنگ یا طرح)

Ex:

رنگ‌ها در نقاشی او با هم تضاد داشتند، که اثری ناخوشایند ایجاد می‌کرد.