کمبریج انگلیسی: FCE (B2 First) - حرکت و حرکت فیزیکی

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
کمبریج انگلیسی: FCE (B2 First)
to keep up [فعل]
اجرا کردن

پابه‌پای کسی یا چیزی پیش رفتن

Ex: The company is working hard to keep up with the ever-evolving technology landscape .

شرکت سخت در تلاش است تا با چشم‌انداز فناوری که دائماً در حال تحول است همگام بماند.

pace [اسم]
اجرا کردن

سرعت (پیشرفتِ کاری)

Ex: The pace of the conversation slowed as they delved into deeper topics .

سرعت گفتگو کند شد وقتی که آنها به موضوعات عمیق‌تر پرداختند.

approach [اسم]
اجرا کردن

نزدیک‌شدن

Ex: With the approach of winter , temperatures began to drop .
to draw up [فعل]
اجرا کردن

(وسیله نقلیه را) متوقف کردن

Ex: The traffic officer signaled to draw up the cars to check for valid documents .

مامور ترافیک به توقف خودروها برای بررسی مدارک معتبر اشاره کرد.

to approach [فعل]
اجرا کردن

نزدیک شدن

Ex: The cat approached cautiously , curious about the new visitor .

گربه با احتیاط نزدیک شد، کنجکاو در مورد مهمان جدید.

to end up [فعل]
اجرا کردن

کار به جایی رسیدن

Ex: Sometimes life takes unexpected turns , and you might end up in a career you had n't initially considered .

گاهی زندگی چرخش‌های غیرمنتظره‌ای دارد، و ممکن است به پایان برسید در شغلی که در ابتدا در نظر نگرفته بودید.

اجرا کردن

دور شدن

Ex: Yesterday , the train pulled away right on time .

دیروز، قطار دقیقاً سر وقت حرکت کرد.

to pull up [فعل]
اجرا کردن

متوقف کردن (اتومبیل)

Ex: The delivery van pulled up outside the bakery early in the morning .

ون تحویل صبح زود بیرون نانوایی توقف کرد.

to nod [فعل]
اجرا کردن

سر تکان دادن (به نشانه تأیید و موافقت)

Ex: She nodded in agreement with his statement .

او سر تکان داد به نشانه موافقت با گفته اش.

to shake [فعل]
اجرا کردن

تکان دادن

Ex: He gently shook the baby 's rattle to entertain her .

او به آرامی جغجغه بچه را تکان داد تا او را سرگرم کند.

to tremble [فعل]
اجرا کردن

لرزیدن

Ex:

بازیگر عصبی احساس کرد زانوهایش می‌لرزند وقتی برای اولین بار روی صحنه رفت.

to make for [فعل]
اجرا کردن

به سمت جهتی حرکت کردن

Ex: He made for the door as soon as he heard the siren .

به محض شنیدن آژیر به سمت در حرکت کرد.

to grab [فعل]
اجرا کردن

گرفتن

Ex: In a fit of anger , he grabbed his coworker by the shoulders and shook him forcefully .

در یک لحظه خشم، او همکارش را از شانه‌ها گرفت و با شدت تکان داد.

کمبریج انگلیسی: FCE (B2 First)
مدیریت مقادیر، سطوح و دسترسی اعضای بدن و حواس تجارت، پول و ارزش چالش‌ها، مهارت‌ها و توانایی‌ها
جامعه، زندگی و زیرساخت کنترل، مسئولیت یا تغییر آسیب، خطر یا شکست قیدها و عبارات قیدی
علم، آموزش و اکتشاف هنرهای خلاقانه تجهیزات یا اشیاء سرگرمی‌ها، اوقات فراغت و فعالیت‌های اجتماعی
احساسات و عواطف رویدادهای زنده و اجراها ویژگی‌ها و رفتارهای شخصی ارزیابی‌ها و کیفیت‌ها
غذا و حواس سلامتی و پزشکی قانون و جرم مکان‌ها و سازه‌ها
افراد و پویایی های اجتماعی مدیریت و مقابله با موقعیت‌ها ویژگی‌های جغرافیایی و بدنه‌های آبی پدیده‌های طبیعی و تأثیر انسان
سبک و ارائه شخصی تأثیر انسان، منابع و پایداری تفکر، درک و پردازش اطلاعات ایده ها، برنامه ریزی & حل مسئله
ارتباط بین فردی پویایی رابطه و رفتار اجتماعی ورزش و تناسب اندام Wildlife
فناوری و محاسبات زمان و توالی رسانه و محتوا حرکت و حرکت فیزیکی
سفر و ماجراجویی حرفه‌ای و محیط کسب‌وکار استخدام و انتقالات شغلی