feeling extremely scared

وحشتزده
توله سگ وحشتزده در طول آتشبازی پشت کاناپه پنهان شد.
feeling nervous or worried, especially about something unpleasant that might happen soon

مضطرب, ناراحت
او در مورد صداهای عجیبی که از زیرزمین میآمد نگران بود و میترسید که ممکن است یک مزاحم وجود داشته باشد.
to be willing to accept or tolerate a difficult situation

تحمل کردن
ورزشکاران مجبور بودند جلسات تمرینی طاقتفرسا را تحمل کنند تا برای مسابقه آینده آماده شوند.
the emotional state that a person experiences

حال روحی, روحیه
هوای آفتابی همه را در حال و هوای شاد قرار داد.
feeling satisfied with someone or one's possessions, achievements, etc.

مفتخر, خشنود
او به خاطر تکمیل اولین ماراتن خود احساس غرور کرد.
to become red in the face, especially as a result of shyness or shame

سرخ شدن
او در طول ارائه از خجالت سرخ شد.
full of happiness and positivity

شاد, خوشحال
پارک پر از گفتگوهای شاد و خندههای کودکان در حال بازی بود.
feeling angry and unhappy because someone else has what we want

حسود
وقتی همکارش افزایش حقوق گرفت، نتوانست احساس حسادت نکند.
feeling tired, annoyed, or frustrated with a situation or person

بهستوهآمده, خسته، کلافه
همه ما از جر و بحث های مداوم در دفتر خسته شدهایم؛ این بر بهرهوری ما تأثیر میگذارد.
a feeling of doubt or mistrust towards someone or something, often without concrete evidence or proof

بدگمانی, شک
جامعه پر از شک نسبت به نیات شهردار جدید بود.
feeling worried or troubled about a particular situation or issue

دلواپس, نگران
به نظر میرسید او درباره کاهش بودجه و تأثیر آن بر آینده شرکت نگران است.
not pleased or happy with something, because it is not as good as one expected

ناراضی, ناخشنود
او پس از دریافت نمرهای کمتر از آنچه انتظار داشت، احساس نارضایتی کرد.
a feeling of great excitement and passion

شوروشوق, اشتیاق
اشتیاق آنها به رویداد آن را به یک موفقیت بزرگ تبدیل کرد.
protected and free from any danger or risk

ایمن, دورازخطر
پس از بررسی دوباره گرهها، کوهنورد قبل از صعود به صخره در مهار خود احساس امنیت کرد.
not definitively known or decided

نامشخص, نامعلوم
تاریخ رویداد به دلیل تعارضات احتمالی برنامهریزی نامشخص است.
the feeling of wanting food

اشتها
او اشتهای سالمی برای یادگیری داشت، همیشه مشتاق برای کشف موضوعات جدید و گسترش دانش خود بود.
something intensely desired

علاقه شدید
اشتیاق او تسلط بر صنعت بود.
(of a person) uncertain or hesitant about something

مردد
دانش آموز وقتی پرسیده شد که آیا مسئله پیچیده ریاضی را میفهمد، مشکوک به نظر میرسید.
to become less angry, upset, or worried

آرام شدن, آرام گرفتن
بچه بالاخره بعد از اینکه برای خواب تکان داده شد آرام شد.
to wait with satisfaction for something to happen

مشتاقانه در انتظار چیزی بودن, مشتاق چیزی بودن
من بیصبرانه منتظر کنفرانس آینده هستم.
not satisfied or happy with something, because it did not meet one's expectations or hopes

ناامید, مأیوس
مربی به نظر ناراضی از عملکرد تیم بود.
(of a person) feeling worried because of thinking something unpleasant might happen

مضطرب
او از سفر به تنهایی برای اولین بار مضطرب بود و نگران پیمایش در مکانهای ناآشنا بود.
feeling very surprised or impressed, especially because of an unexpected event

متحیر, حیرتزده، متعجب
متعجب از سخاوت آنها، بارها از آنها تشکر کرد.
satisfied and happy with one's current situation

راضی, خشنود
او از تصمیم خود برای دنبال کردن علاقهاش به جای ثروت و شهرت راضی بود.
filled with great pleasure or joy

راضی, شادمان
آنها از منظره خیرهکننده از قله کوه خوشحال شدند.
feeling afraid, often suddenly, due to danger, threat, or shock

وحشتزده, ترسیده
من هنگام راه رفتن در شب تنها احساس ترس کردم.
feeling angry or annoyed, often due to something unpleasant

آزرده, عصبانی
تن عصبی او به وضوح نشان داد که از وضعیت ناامید شده است.
(of a person) feeling great anger

خشمگین, بسیار عصبانی
او از خودش به خاطر چنین اشتباه پرهزینهای عصبانی بود.
frozen in place, often due to shock or fear

خشکزده (از شدت ترس), وحشتزده
در حضور امواج عظیم، شناگران ساحلی یخ زده و بیصدا ماندند.
feeling free from worry, stress, or anxiety after a challenging or difficult situation

تسکین یافته (از درد یا غم)
او آسوده خاطر بود که ماشینش بعد از خراب شدن در بزرگراه تعمیر شد.
content with a result or outcome

راضی, خشنود
آنها از غذای خود در رستوران راضی بودند و از طعم های خوشمزه تعریف کردند.
extremely frightened to the point of being unable to move or react

زهرهترکشده, وحشتزده
