از سایه خود هم ترسیدن
از سایه خود هم ترسیدن
رنگپریده شدن
شبح در کوچه تاریک آنها را از ترس رنگ پریده کرد.
رنگ پریدن
چهرهاش با دیدن خون روی زمین سفید شد.
دندان قروچه کردن
دندانهای کودک به هم میخورد در حالی که جلوی خانه جنزده ایستاده بود.
لرزیدن از ترس
او در طول طوفان زیر میز خم شد.
نگران بودن
او میترسید که آسیبش مانع از رقابت او در فینال شود.
تکان خوردن (از ترس یا تعجب)
در حال حاضر، او در حال تماشای فیلم ترسناک میلرزد.
وحشت زده شدن
او وقتی عنکبوت را در تختش دید وحشت زده شد و بلافاصله بیرون پرید.
نامفهوم حرف زدن
دانشجوی تحت فشار، غرق در امتحانات، شروع به وراجی کرد در حالی که سعی میکرد ناامیدیهایش را بیان کند.
هایپرونتیل کردن
خبر او را از شدت شوک و ناباوری به تنفس سریع انداخت.
تپیدن
زانوهایش میلرزید وقتی جمعیت بزرگ را دید.
گره خوردن
وقتی عصبی است عضلاتش منقبض میشوند.
ترساندن
او از عظمت کاخ وحشتزده شد.
تپیدن
قلب او شروع به تپش سریع کرد در حالی که با اضطراب منتظر نتایج امتحان بود.
وحشت زده شدن
وقتی متوجه شد که کیف پولش را در بازار شلوغ گم کرده است، وحشت زده شد.
گزیدن
او از توهین مو بر تنش راست شد از خشم.
ترسیدن
سربازان در مقابل تعداد قریب به اتفاق دشمن لرزیدند.
یکه خوردن
او از تماس او به عقب کشید، احساس موج ناگهانی ناراحتی کرد.
داد زدن
بچههایی که روی ترن هوایی بازی میکردند نمیتوانستند از فریاد زدن از هیجان وقتی که ترن پایین میآمد خودداری کنند.
جمع شدن
او از عنکبوتها هراس دارد، که باعث میشود هر بار که با یکی مواجه میشود از ترس جمع شود.
به خود لرزیدن (از ترس، سرما و غیره)
همانطور که باد سرد میوزید، او نتوانست از لرزیدن خودداری کند و کتش را محکم دور خود پیچید.
ترساندن
سکوت ترسناک در خانهٔ متروکه، گروه دوستانی که در حال کاوش آن بودند را ترساند.
وحشتزده کردن
صدای بلند سقوط در نیمه شب تمام خانه را ترساند.
متحجر کردن
غرش بلند خرسی که نزدیک میشد کمپکنندگان را متحیر کرد، آنها را در جای خود منجمد کرد.
*** make somebody feel nervous or afraid
کسی را به وحشت انداختن