used to refer to someone who becomes extremely afraid of or nervous about even the smallest things

از سایه خود هم ترسیدن, زودترس
او واقعاً در خطر نیست؛ فقط از سایه خودش هم میترسد.
to turn pale, especially in response to fear, shock, or surprise

رنگپریده شدن, مثل گچ سفید شدن
او تمایل دارد هر زمان که اخبار بد میشنود رنگ پریده شود.
to become pale or turn white, often as a result of shock, fear, or illness

رنگ پریدن, سفید شدن
سکوت ترسناک او را از اضطراب رنگ پریده کرد.
to be in a state of nervousness or cold that causes one's teeth to click together repeatedly

دندان قروچه کردن, لرزیدن از سرما
آب سرد باعث شد دندانهایش به طور غیرقابل کنترلی به هم بخورند.
to shrink or curl up in fear

لرزیدن از ترس, جمع شدن از ترس
او از ترس خم شد در حالی که بحث تشدید شد.
to feel anxious or afraid about a likely situation or event

نگران بودن
او میترسید که طوفان به محصولاتش آسیب بزند.
to make a quick and involuntary movement in response to a surprise, pain, or fear

تکان خوردن (از ترس یا تعجب)
نمایش آتشبازی غیرمنتظره باعث شد سگ بلرزد و زیر تخت پنهان شود.
to react with extreme or irrational fear, anxiety, or agitation

وحشت زده شدن, ترسیدن
صدای بلند باعث شد سگ وحشت زده شود و زیر تخت بدود.
to speak rapidly and unintelligibly, often producing meaningless sounds

نامفهوم حرف زدن
در طول فیلم ترسناک، شخصیت، که از آنچه دیده بود وحشت زده شده بود، فقط میتوانست بیربط حرف بزند وقتی سعی میکرد وضعیت را به دیگران توضیح دهد.
to breathe at a very fast pace

هایپرونتیل کردن, خیلی سریع نفس کشیدن
تمرین شدید باعث شد او به سرعت نفس بکشد.
(of the heart or body) to beat or shake hard, often from fear, excitement, or nervousness

تپیدن, ضربان داشتن
قلبم بهشدت میزد وقتی که ترن هوایی شروع به حرکت کرد.
(of muscles, etc.) to tighten or become tense, often from fear, anxiety, or strong emotion

گره خوردن, سفت شدن
ترس معده او را گره زد در حالی که به صحنه نزدیک میشد.
to make someone feel fearful, intimidated, or too impressed to act freely

ترساندن, تحت تأثیر قرار دادن
سربازان از حضور فرمانده وحشتزده شدند.
(of heart) to pound irregularly and rapidly

تپیدن
قلب او شروع به تپش سریع کرد در حالی که با اضطراب منتظر نتایج امتحان بود.
to be suddenly overwhelmed by intense fear, often leading to irrational or wild actions

وحشت زده شدن, ترسیدن
فکر گیر افتادن در آسانسور باعث شد او دچار هراس شود و تنفسش تند شود.
to feel a tingling or uncomfortable sensation from fear, anger, or excitement

گزیدن, سوزن سوزن شدن
ستون فقراتش سوزنسوزن شد وقتی صدای عجیب را شنید.
to experience or express the feeling of fear

ترسیدن, خود را باختن، به خود لرزیدن
کودکان از داستانهای ترسناکی که دور آتش کمپ گفته میشد ترسیدند.
to suddenly move back in response to something surprising, frightening, or unpleasant

یکه خوردن, عقب نشستن
او از دیدن تصادف وحشتناک به عقب کشید، قادر به نگاه کردن به صحنه نبود.
to make a loud, sharp cry when one is feeling a strong emotion

داد زدن, جیغ کشیدن، فریاد زدن
طرفداران هیجانزده فریاد میزدند از خوشحالی وقتی که گروه مورد علاقهشان روی صحنه کنسرت میآمد.
to tremble or quiver suddenly and repeatedly, often from fear, excitement, or strong emotion

لرزیدن, تکان خوردن
او در انتظار آنچه قرار بود اتفاق بیفتد لرزید.
to pull back or show hesitation due to fear, aversion, or reluctance

جمع شدن, عقب نشینی کردن
دیدن خون باعث شد او از انزجار جمع شود و روی برگرداند.
to tremble or shake involuntarily, often as a result of fear, cold, or excitement

به خود لرزیدن (از ترس، سرما و غیره)
احساس ترسناک عنکبوتهای در حال خزیدن او را از انزجار به لرزه انداخت.
to startle or frighten someone suddenly

ترساندن, وحشت زده کردن
سایههای عجیب در کوچه کمنور مرا ترساند در حالی که به خانه میرفتم.
to cause extreme fear in someone

وحشتزده کردن, مرعوب کردن
وزش باد در طول طوفان کودک کوچک را وحشت زده کرد.
to make someone so frightened that they cannot move or speak

متحجر کردن, از ترس میخکوب کردن
سکوت ترسناک در تیمارستان رها شده، کاوشگران را فلج کرد، آنها را از ترس بی حرکت ساخت.
*** make somebody feel nervous or afraid
to cause a strong feeling of fear in someone

خون را در رگها خشک کردن, زهرهترک کردن
پیام روی دیوار خون را در رگهایشان خشک کرد.
