pattern

کتاب 'فیس تو فیس' متوسطه - واحد 10 - 10C

در اینجا واژگان واحد 10 - 10C در کتاب درسی Face2Face Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "get over"، "come across"، "fall out" و غیره.

مرور

فلش‌کارت‌ها

صورت‌ها

املای کلمه

آزمون

شروع یادگیری
Face2face - Intermediate
to get over
to get over
[فعل]

to recover from an unpleasant or unhappy experience, particularly an illness

بهبود یافتن, بهتر شدن

بهبود یافتن, بهتر شدن

Ex: With proper treatment, most people can get over a common cold within a week. 

با درمان مناسب، بیشتر افراد می‌توانند از سرماخوردگی معمولی در عرض یک هفته رهایی یابند.

بستن
ورود
to go up
to go up
[فعل]

to increase in value, extent, amount, etc.

افزایش یافتن, بالا رفتن

افزایش یافتن, بالا رفتن

Ex: Real estate prices have been going up steadily in this area. 

قیمت املاک در این منطقه به طور پیوسته افزایش می‌یابد.

بستن
ورود
to look up
to look up
[فعل]

to try to find information in a dictionary, computer, etc.

جستجو کردن (در لغت‌نامه و غیره)

جستجو کردن (در لغت‌نامه و غیره)

Ex: Wait a minute, I'm looking up the address. 

یک دقیقه صبر کن، دارم آدرس را جستجو می‌کنم.

بستن
ورود
to point out
to point out
[فعل]

to show something to someone by pointing one's finger toward it

نشان دادن, یادآور شدن

نشان دادن, یادآور شدن

Ex: Can you point it out on the map for me? 

می‌توانید آن را روی نقشه به من نشان دهید؟

بستن
ورود
to put off
to put off
[فعل]

to cause a person to dislike someone or something

دل‌زده کردن, توی ذوق کسی زدن

دل‌زده کردن, توی ذوق کسی زدن

Ex: The movie's excessive violence put off many viewers. 

خشونت بیش از حد فیلم بسیاری از بینندگان را دور کرد.

بستن
ورود
to fall out
to fall out
[فعل]

to no longer be friends with someone as a result of an argument

قطع ارتباط کردن, مشاجره کردن

قطع ارتباط کردن, مشاجره کردن

Ex: Misunderstandings over a project led the colleagues to fall out and work separately. 

سوءتفاهم‌ها درباره یک پروژه باعث شد همکاران با هم اختلاف پیدا کنند و جداگانه کار کنند.

بستن
ورود
to come up with

to create something, usually an idea, a solution, or a plan, through one's own efforts or thinking

ساختن (پاسخ یا راه حل), طرح کردن

ساختن (پاسخ یا راه حل), طرح کردن

Ex: We came up with a creative solution to the problem. 

ما به یک راه‌حل خلاقانه برای مشکل رسیدیم.

بستن
ورود
to split up
to split up
[فعل]

to become divided into smaller parts or pieces

تقسیم شدن

تقسیم شدن

Ex: The clouds in the sky started to split up, revealing patches of blue on a previously overcast day. 

ابرها در آسمان شروع به تقسیم شدن کردند، قسمت‌هایی از آبی را در روزی که قبلاً ابری بود آشکار کردند.

بستن
ورود
to come across

to discover, meet, or find someone or something by accident

اتفاقی مواجه شدن, بر خوردن

اتفاقی مواجه شدن, بر خوردن

Ex: During my walk in the park, I came across an injured bird and decided to take it to a wildlife rescue center. 

در حین قدم زدن در پارک، به یک پرنده زخمی برخوردم و تصمیم گرفتم آن را به یک مرکز نجات حیات وحش ببرم.

بستن
ورود
to get out of

to escape a responsibility

از زیر کار در رفتن, از مسئولیتی شانه خالی کردن

از زیر کار در رفتن, از مسئولیتی شانه خالی کردن

Ex: She couldn’t get out of her commitment to volunteer. 

او نمی‌توانست از تعهد داوطلبانه خود فرار کند.

بستن
ورود
LanGeek
دانلود اپلیکشن LanGeek