افعال عمل گفتاری - افعال برای دستور دادن و اجبار کردن

در اینجا برخی از افعال انگلیسی را که به دستور دادن و اجبار اشاره دارند مانند "فرمان دادن"، "مجبور کردن" و "اخراج کردن" یاد خواهید گرفت.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
افعال عمل گفتاری
to order [فعل]
اجرا کردن

دستور دادن

Ex: The supervisor ordered the employees to attend the mandatory training session .

سرپرست به کارمندان دستور داد که در جلسه آموزش اجباری شرکت کنند.

to command [فعل]
اجرا کردن

فرمان دادن

Ex: The trainer commanded the dog to sit and stay during the obedience training session .

مربی به سگ دستور داد که در طول جلسه آموزش اطاعت بنشیند و بماند.

to tell [فعل]
اجرا کردن

گفتن (دستور و پیشنهاد)

Ex: Passengers are required to do as they are told by the flight attendants .

مسافران موظفند آنچه مهمانداران به آنها می‌گویند را انجام دهند.

to summon [فعل]
اجرا کردن

فراخواندن

Ex: The court clerk issued a document summoning the defendant to appear in court on a specified date .

منشی دادگاه سندی صادر کرد که متهم را فراخواند تا در تاریخ مشخصی در دادگاه حاضر شود.

to decree [فعل]
اجرا کردن

حکم دادن

Ex: The board will decree changes in the company 's policies to adapt to the evolving market .

هیئت مدیره تغییراتی در سیاست‌های شرکت تصویب خواهد کرد تا با بازار در حال تکامل سازگار شود.

to ordain [فعل]
اجرا کردن

دستور دادن

Ex: The government ordains strict security measures following the recent terrorist threat .

دولت پس از تهدید تروریستی اخیر، اقدامات امنیتی سختگیرانه‌ای را مقرر می‌کند.

to dictate [فعل]
اجرا کردن

دیکته کردن

Ex: The coach is dictating training exercises for the athletes .

مربی دیکته می‌کند تمرینات تمرینی را برای ورزشکاران.

to force [فعل]
اجرا کردن

مجبور کردن

Ex: Yesterday , he reluctantly forced himself to attend the mandatory training session .

دیروز، او با اکراه خود را مجبور کرد تا در جلسه آموزش اجباری شرکت کند.

to compel [فعل]
اجرا کردن

مجبور کردن

Ex: The circumstances are compelling them to reconsider their initial decision .

شرایط آن‌ها را مجبور می‌کند تا تصمیم اولیه خود را دوباره بررسی کنند.

to coerce [فعل]
اجرا کردن

مجبور کردن

Ex: The unethical employer sought to coerce employees into working overtime without proper compensation .

کارفرمای غیراخلاقی تلاش کرد تا کارمندان را بدون جبران خسارت مناسب به اجبار به اضافه کاری وادار کند.

to obligate [فعل]
اجرا کردن

ملزم کردن

Ex: By accepting the scholarship , students obligate themselves to maintain a certain GPA throughout the academic year .

با پذیرش بورسیه، دانشجویان ملزم می‌شوند که در طول سال تحصیلی معدل مشخصی را حفظ کنند.

to oblige [فعل]
اجرا کردن

ملزم کردن

Ex: The law obliges citizens to pay taxes on their income .

قانون شهروندان را ملزم می‌کند که از درآمد خود مالیات بپردازند.

اجرا کردن

کسی را مجبور کردن

Ex: The scarcity of resources constrained the company to prioritize its investments carefully .

کمبود منابع شرکت را مجبور کرد تا سرمایه‌گذاری‌های خود را به دقت اولویت‌بندی کند.

to make [فعل]
اجرا کردن

مجبور کردن

Ex: The bad weather made us cancel our outdoor plans .

هوای بد ما را مجبور کرد برنامه‌های فضای بازمان را لغو کنیم.

to impel [فعل]
اجرا کردن

وادار کردن

Ex: The gripping narrative of the novel impels readers to stay up late , eager to discover the resolution .

روایت گیرای رمان، خوانندگان را وادار می‌کند تا دیروقت بیدار بمانند، مشتاق برای کشف نتیجه.

to bludgeon [فعل]
اجرا کردن

کسی را مجبور کردن

Ex: Facing resistance , the project leader bludgeoned team members into accepting tight deadlines .

در مواجهه با مقاومت، رهبر پروژه اعضای تیم را مجبور کرد تا مهلت‌های تنگ را بپذیرند.

to dragoon [فعل]
اجرا کردن

وادار کردن

Ex: The corrupt police officer dragooned the informant into silence by leveraging their vulnerabilities .

افسر پلیس فاسد با سوءاستفاده از آسیب‌پذیری‌های مخبر، او را به سکوت مجبور کرد.

to dismiss [فعل]
اجرا کردن

اخراج کردن

Ex: The board of directors voted to dismiss the CEO following a series of controversial decisions .

هیئت مدیره به برکناری مدیرعامل پس از یک سری تصمیمات جنجالی رای داد.

اجرا کردن

مرخص کردن (نظامی)

Ex:

کاپیتان ارتش تصمیم گرفت برای پیگیری یک شغل غیرنظامی درخواست مرخصی زودهنگام کند.

to expel [فعل]
اجرا کردن

اخراج کردن

Ex: The club expelled a member who consistently violated its rules and policies .

باشگاه عضوی را که به طور مداوم قوانین و سیاست‌هایش را نقض می‌کرد اخراج کرد.

to oust [فعل]
اجرا کردن

اخراج کردن

Ex: The rebels ousted the dictator and established a new government .

شورشیان دیکتاتور را برکنار کردند و یک دولت جدید تأسیس کردند.

to deport [فعل]
اجرا کردن

اخراج کردن (از کشور میزبان)

Ex: During World War II , the United States deported hundreds of immigrants back to Germany , Italy and Japan .

در طول جنگ جهانی دوم، ایالات متحده صدها مهاجر را به آلمان، ایتالیا و ژاپن دیپورت کرد.

to exile [فعل]
اجرا کردن

تبعید کردن

Ex: The traitorous general was exiled as a consequence of his attempt to overthrow the government .

ژنرال خائن به عنوان نتیجه تلاشش برای سرنگونی دولت تبعید شد.

to banish [فعل]
اجرا کردن

تبعید کردن

Ex: After the war , many defeated soldiers were banished from their homeland .

پس از جنگ، بسیاری از سربازان شکست خورده از وطن خود تبعید شدند.

اجرا کردن

استرداد کردن

Ex: Despite attempts to resist , the accused was extradited to the United States to face charges of cybercrime .

علیرغم تلاش‌ها برای مقاومت، متهم به ایالات متحده تحویل داده شد تا با اتهامات جرایم سایبری روبرو شود.

to evict [فعل]
اجرا کردن

مستاجر را بیرون کردن

Ex: The homeowner evicted the squatters who had taken over the vacant property without permission .

صاحب خانه اخراج کرد کسانی را که بدون اجازه ملک خالی را تصرف کرده بودند.

to kick out [فعل]
اجرا کردن

اخراج کردن

Ex:

نگهبانان امنیتی مشتریان بی‌نظم را از رستوران اخراج می‌کردند.

to drum out [فعل]
اجرا کردن

اخراج کردن

Ex: After the embezzlement scandal , the company had no choice but to drum out the dishonest executive .

پس از رسوایی اختلاس، شرکت چاره‌ای جز اخراج مدیر نادرست نداشت.