واژگان ضروری برای GRE - ترن هوایی عاطفی

در اینجا شما برخی از کلمات انگلیسی در مورد احساسات، مانند "تب دار"، "گرسنه"، "کسل کننده" و غیره را یاد خواهید گرفت که برای آزمون GRE مورد نیاز است.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
واژگان ضروری برای GRE
abashed [صفت]
اجرا کردن

شرمسار

Ex: Her abashed smile betrayed her discomfort .

لبخند خجالت‌زده او ناراحتی‌اش را فاش کرد.

اجرا کردن

متنفر بودن

Ex: I abominate violence and believe in resolving conflicts peacefully .

من از خشونت متنفرم و به حل صلح‌آمیز اختلافات اعتقاد دارم.

abhorrence [اسم]
اجرا کردن

تنفر

Ex: The sight of the neglected animals filled her with abhorrence , driving her to volunteer at the local shelter .

منظره حیوانات رها شده او را از تنفر پر کرد و او را به داوطلب شدن در پناهگاه محلی سوق داد.

acrimonious [صفت]
اجرا کردن

زننده

Ex: Her acrimonious response to the criticism revealed how deeply she felt about the issue .

پاسخ تلخ او به انتقاد نشان داد که چقدر درباره این موضوع احساس عمیقی داشت.

aghast [صفت]
اجرا کردن

مبهوت

Ex:

آن‌ها پس از تصادف وحشتناک به ویرانه‌های ماشین مبهوت نگاه کردند.

agog [صفت]
اجرا کردن

مشتاق

Ex: As the final episode of the show aired , viewers were agog to find out how the series would end .

وقتی قسمت پایانی نمایش پخش شد، بینندگان بی‌تاب بودند تا بفهمند سریال چگونه به پایان می‌رسد.

ardor [اسم]
اجرا کردن

اشتیاق

Ex: Their reunion was filled with ardor , as if no time had passed at all .

دیدار دوباره‌شان پر از شور بود، گویی هیچ زمانی نگذشته است.

berserk [صفت]
اجرا کردن

ازخودبی‌خود

Ex: During the argument , his berserk behavior frightened everyone in the room .

در طول بحث، رفتار خشمگین او همه را در اتاق ترساند.

blithe [صفت]
اجرا کردن

بی‌تفاوت

Ex:

اظهارات بی‌پروا او درباره ریسک‌های پروژه نشان‌دهنده عدم نگرانی بود.

to boggle [فعل]
اجرا کردن

تعلل کردن

Ex: She finds herself boggling at the detailed instructions for assembling the furniture .

او خود را در مقابل دستورالعمل‌های دقیق برای مونتاژ مبلمان سردرگم می‌یابد.

to brood [فعل]
اجرا کردن

غرق در افکار شدن

Ex: She had a tendency to brood over the smallest setbacks , letting them affect her mood for days .

او تمایل داشت که بر روی کوچک‌ترین شکست‌ها تمرکز کند، و اجازه می‌داد که این شکست‌ها خلق‌وخوی او را برای روزها تحت تأثیر قرار دهند.

chuffed [صفت]
اجرا کردن

راضی

Ex: Completing the marathon made him quite chuffed with himself .

تکمیل ماراتن او را از خودش خیلی خوشحال کرد.

اجرا کردن

عذاب وجدان

Ex: The conscience-stricken driver reported the accident to the authorities .

راننده‌ای که وجدانش عذابش می‌داد حادثه را به مقامات گزارش داد.

اجرا کردن

تحقیرآمیز

Ex: His contemptuous attitude towards authority often got him in trouble .

نگرش تحقیرآمیز او نسبت به مقامات اغلب او را به دردسر می‌انداخت.

to cringe [فعل]
اجرا کردن

یکه خوردن

Ex: The thought of public speaking makes him cringe , as he 's always been shy .

فکر صحبت در جمع باعث می‌شود او به خود بلرزد، زیرا همیشه خجالتی بوده است.

desolation [اسم]
اجرا کردن

اندوه عمیق

Ex: As the pandemic persisted , empty streets and closed businesses contributed to the desolation felt by individuals navigating a changed world .

همانطور که همه‌گیری ادامه داشت، خیابان‌های خالی و کسب‌وکارهای بسته به ویرانی احساس شده توسط افرادی که در جهانی تغییر یافته حرکت می‌کردند، کمک کردند.

despondency [اسم]
اجرا کردن

دل‌سردی

Ex: The news of her illness filled her family with a sense of despondency , unsure of what the future held .

خبر بیماری او خانواده اش را پر از احساس ناامیدی کرد، مطمئن نبودند که آینده چه در پی دارد.

diffidence [اسم]
اجرا کردن

عدم اعتمادبه‌نفس

Ex: The coach worked with the player to reduce his diffidence on the field .

مربی با بازیکن کار کرد تا کم‌رویی او را در زمین کاهش دهد.

اجرا کردن

دستپاچه کردن

Ex: The unfamiliar surroundings began to disconcert the traveler , making her feel a bit uneasy .

محیط ناآشنا شروع به سردرگم کردن مسافر کرد و باعث شد او کمی احساس ناراحتی کند.

اجرا کردن

مأیوس

Ex: After investing all her savings in the business venture , she became disillusioned when it failed to generate any profit .

پس از سرمایه‌گذاری تمام پس‌اندازش در این کسب‌وکار، وقتی که سودی به دست نیامد، سرخورده شد.

to dismay [فعل]
اجرا کردن

ناراحت کردن

Ex: The vandalism of the playground equipment dismayed the community , leaving them feeling disheartened .

تخریب تجهیزات زمین بازی جامعه را مبهوت کرد و آنها را دلسرد گذاشت.

اجرا کردن

وحشت

Ex: The parents felt consternation when they realized their child was missing .

والدین هنگامیکه متوجه شدند فرزندشان گم شده است، احساس وحشت کردند.

dreary [صفت]
اجرا کردن

ملالت‌بار

Ex: The novel ’s dreary setting and slow pace made it hard to stay engaged .

فضای خسته‌کننده رمان و سرعت کند آن، ادامه‌ی همراهی را دشوار کرد.

drab [صفت]
اجرا کردن

خسته‌کننده

Ex: The movie 's drab storyline failed to captivate the audience .

داستان کسل‌کننده فیلم نتوانست مخاطبان را مجذوب خود کند.

اجرا کردن

متحیر کردن

Ex: The unexpected twist in the plot dumbfounded the book club members .

پیچش غیرمنتظره در طرح داستان، اعضای باشگاه کتاب را مبهوت کرد.

ecstatic [صفت]
اجرا کردن

سرخوش

Ex: She was ecstatic to see her favorite band perform live in concert .

او از دیدن گروه مورد علاقه‌اش که در کنسرت زنده اجرا می‌کرد، بسیار هیجان‌زده و خوشحال بود.

empathetic [صفت]
اجرا کردن

دلسوز

Ex: Emily 's empathetic nature made her a trusted confidant , as she could genuinely relate to the challenges faced by her friends .

طبیعت همدلانه امیلی او را به یک محرم راز قابل اعتماد تبدیل کرد، زیرا او می‌توانست واقعاً با چالش‌هایی که دوستانش با آن‌ها مواجه بودند ارتباط برقرار کند.

engrossed [صفت]
اجرا کردن

غرق شده

Ex:

هنرمند در نقاشی خود غرق شده بود، با دقت هر جزئیات را اضافه می‌کرد.

exasperated [صفت]
اجرا کردن

به شدت عصبانی

Ex: Her exasperated tone indicated that she had reached her limit with the situation .

تن عصبی او نشان می‌داد که به حد خود با این وضعیت رسیده است.

exclamatory [صفت]
اجرا کردن

تعجبی

Ex: The headline had an exclamatory style to grab the reader 's attention immediately .

تیتر دارای سبکی تعجبی بود تا توجه خواننده را فوراً جلب کند.

to exult [فعل]
اجرا کردن

در پوست (خود) نگنجیدن

Ex: The students exulted at the news of their graduation .

دانش‌آموزان از خبر فارغ‌التحصیلی خود شادمان شدند.

famished [صفت]
اجرا کردن

گرسنه

Ex:

پناهندگان به اردوگاه گرسنه رسیدند، پس از روزها بدون غذا.

fidgety [صفت]
اجرا کردن

بی‌قرار

Ex:

سگ بیقرار بود، مشتاق به بیرون رفتن و بازی کردن پس از تمام روز در داخل خانه ماندن.

اجرا کردن

مات‌و‌مبهوت

Ex:

سرآشپز از نقد غیرمنتظره منتقد غذا متعجب شده بود.

to fluster [فعل]
اجرا کردن

سرآسیمه کردن

Ex: The sudden change of plans flustered the meticulous planner , leaving them feeling disoriented .

تغییر ناگهانی برنامه‌ها سردرگم کننده برنامه‌ریز دقیق بود و باعث شد احساس سردرگمی کنند.

frazzled [صفت]
اجرا کردن

خسته

Ex:

پس از کنفرانس طولانی، او کاملاً خسته احساس می‌کرد و به استراحت نیاز داشت.

to fret [فعل]
اجرا کردن

نگران شدن

Ex: He fretted about the small mistake he made at work , fearing it would cost him his job .

او درباره اشتباه کوچکی که در کار مرتکب شده بود نگران بود، می‌ترسید که شغلش را از دست بدهد.