زمان - عجله
کشف اصطلاحات انگلیسی مربوط به عجله، از جمله "خرگوش سفید" و "ضربت زدن به ساعت".
مرور
فلشکارتها
آزمون
used to describe a sudden departure or a hasty retreat

فرار فوری, عقبنشینی شتابزده
وقتی دعوا بالا گرفت، مهمانها با عجله رفتند.
to leave a place or move really fast or with haste

گازش را گرفتن, جیم شدن
اگر میخواهیم به آخرین قطار برسیم، باید گازش را بگیریم.
to do something very hurriedly, often used when demanding someone to move or leave quickly

عجله کردن, به خود جنبیدن
اگر عجله نکنی، برای فیلم دیر میرسیم.
someone who is late for getting somewhere and anxiously tries to get there

دیرکردهی هراسان, دیررسیدهی دستپاچه
نفسنفسزنان و کیفبهدست، مثل یک دیرکردهی هراسان وارد دفتر شد.
as quickly as one possibly can because there is not much time available

با سرعت تمام, با عجله
بعد از رسیدن بیمار در وضعیت وخیم، پزشکها با سرعت تمام دستبهکار شدند.
to complete a task or achieve a goal before a deadline or a specific time limit

بهموقع تمام کردن, قبل از مهلت انجام دادن
تیم بهموقع سرور را درست کرد، قبل از اینکه مشتریها چیزی بفهمند.
to manage to do something just before the time is over

در دقیقه نود انجام دادن, در لحظه آخر رساندن
اگر فقط یک ساعت مانده به پرواز راهی فرودگاه شوی، خیلی لب مرز میرسی.
to do something more quickly in order not to be late

عجله کردن, دستجنباندن
عجله کن، وگرنه دوباره مدرسهات دیر میشود.
to begin doing something much more quickly

به خود جنبیدن, دستبهکار شدن
وقتی فهمید مهلت فرداست، بالاخره به خودش جنبید.
to do something too earlier than its right time

زودتر از موعد اقدام کردن, عجولانه جلو افتادن
عجولانه جلو افتاد و قبل از آماده بودن شرکت خبر را اعلام کرد.
said as a way of asking someone to begin doing something or continue doing it faster than before

بجنب, زود باش
بابا داد زد: «بجنبید!» در حالی که ما هنوز داشتیم لباس میپوشیدیم.
used to say that little time remains

وقت دارد تمام میشود, وقت زیادی نمانده
to begin hurrying up or moving faster

تندتر جنبیدن, بیشتر عجله کردن
مربی در دور آخر سر بازیکنها داد زد که تندتر بجنبند.
used for describing a situation when there is only a little time available and one must hurry up in order to get something done

کارِ فشرده در وقت کم, کارِ ضربالعجلی
تیم برای تعمیر پل پیش از رفتوآمد صبحگاهی، با یک کارِ ضربالعجلی روبهرو بود.
used to say that something is done with great speed and determination

با تمام قوا, با سرعت و جدیت تمام
تمام آخر هفته با تمام قوا کار کرد تا مغازه را برای روز افتتاح آماده کند.