کتاب 'اینسایت' پیشمتوسطه - واحد 5 - 5A
در اینجا واژگان از واحد 5 - 5A در کتاب درسی Insight Pre-Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "کودک نوپا"، "هیجان زده کردن"، "تأثیر"، و غیره.
مرور
فلشکارتها
صورتها
املای کلمه
آزمون
people born and living at approximately the same period of time

نسل
نسل هزاره یک نسل هستند که به آشناییشان با فناوری دیجیتال شناخته میشوند.
the decade of someone's life when they are aged 20 to 29 years old

دوران بیستسالگی, دهه سوم زندگی
بیست سالگیهای او پر از ماجراجویی و خودشناسی بود.
a person aged between 13 and 19 years

نوجوان
نوجوانان اغلب از معاشرت با دوستانشان در مرکز خرید لذت میبرند.
a young person who has not reached puberty or adulthood yet

کودک, بچه
ایجاد یک محیط حمایتی که در آن کودکان بتوانند آزادانه افکار و احساسات خود را بیان کنند، مهم است.
a very young child

بچه, نوزاد
او نوزاد خوابیده را در آغوش گرفت.
a young child who is starting to learn how to walk

کودک نوپا
او یک کتاب تصویری برای کودک نوپا در زمان داستان خواند.
(of a person) approximately between 45 to 65 years old, typically indicating a stage of life between young adulthood and old age

میانسال
او در یک سن میانسالی شغل جدیدی را شروع کرد، که الهامبخش بود.
a person who is a female adult

زن, خانم
به زن با کلاه قرمز نگاه کن؛ او لبخند میزند.
advanced in age

پیر, سالمند
مرد مسن برای کمک به تحرک خود به چوبدست تکیه کرد.
a fully grown man or woman

بزرگسال, بالغ
به عنوان یک بالغ، او مسئولیتهای شغل و خانوادهاش را بر عهده گرفت.
an old person, especially someone who is retired

شهروند سالخورده
مرکز جامعه فعالیتهای متنوعی را به طور خاص برای سالمندان ارائه میدهد.
a young person who is in the process of becoming an adult

نوجوان
بسیاری از نوجوانان با فشار برای عملکرد خوب تحصیلی مواجه میشوند.
the period of time in someone's life between the ages of 40 and 49

دوران چهلسالگی
در چهل سالگی، او تصمیم گرفت تا شغل جدیدی در نویسندگی را دنبال کند.
the period of one's life between the age of 13 and 19

نوجوانی
او زمان خود را در نوجوانی دوست داشت، پر از تجربیات و چالشهای جدید.
an educational institution at the highest level, where we can study for a degree or do research

دانشگاه
او در یک دانشگاه معتبر که برای برنامه مهندسی اش شناخته شده است شرکت می کند.
to start or grow to be

شدن
چگونه میتوانم بشوم فردی با اعتماد به نفس بیشتر؟
someone who is our mom or dad's parent

پدربزرگ و مادربزرگ
پدربزرگ و مادربزرگش همیشه او را با هدیه در روز تولدش لوس میکنند.
to leave your job and stop working, usually on reaching a certain age

بازنشسته شدن
او قصد دارد سال آینده بازنشسته شود و به سفر دور دنیا برود.
to legally become someone's wife or husband

ازدواج کردن
to go away from somewhere

رفتن, عازم شدن
او تصمیم گرفت مهمانی را ترک کند چون خیلی شلوغ بود.
a place where children learn things from teachers

مدرسه
فرزندانم به مدرسه میروند تا چیزهای جدید یاد بگیرند و دوست پیدا کنند.
to hold or own something

در اختیار داشتن
خانواده دارای یک کسب و کار سودآور املاک است.
brought to this world through birth

متولدشده, بهدنیاآمده
دختر تام زودتر از موعد به دنیا آمد اما به کودکی سالم و شاد تبدیل شد.
to begin something new and continue doing it, feeling it, etc.

شروع به انجام کاری کردن
من ماه گذشته یادگیری یک زبان جدید را شروع کردم.
to do certain physical or mental activities in order to achieve a result or as a part of our job

کار کردن
او با اشتیاق کار میکند تا تغییری در جهان ایجاد کند.
to become knowledgeable or skilled in something by doing it, studying, or being taught

یاد گرفتن, آموختن
من یاد گرفتم که چگونه دوچرخه سواری کنم وقتی بچه بودم.
to move forward at a regular speed by placing our feet in front of each other one by one

راه رفتن, قدم زدن
بعد از باران شدید، راه رفتن روی مسیر گلی چالشبرانگیز بود.
to control the movement and the speed of a car, bus, truck, etc. when it is moving

رانندگی کردن, راندن
من معمولاً به مدرسه رانندگی میکنم، اما امروز اتوبوس میروم.
to make a person feel interested or happy, particularly about something that will happen soon

هیجانزده کردن, برانگیختن، به وجد آوردن، علاقهمند کردن
فکر رفتن به تعطیلات در ساحل کودکان را هیجان زده کرد.
feeling very happy, interested, and energetic

هیجانزده, مشتاق
او قبل از اجرای رقصش هیجانزده و عصبی احساس میکرد.
to cause a person or animal to feel scared

ترساندن
ظهور ناگهانی روح در اتاق زیر شیروانی صاحب خانه را ترساند.
causing one to feel fear

ترسناک, وحشتناک
درک ترسناک این که آنها پاسپورتهای خود را در یک کشور خارجی گم کردهاند، به آنها دست داد.
feeling afraid, often suddenly, due to danger, threat, or shock

وحشتزده, ترسیده
من هنگام راه رفتن در شب تنها احساس ترس کردم.
feeling or showing great surprise

شگفتزده, متحیر، حیرتزده
او از آخرین تردست جادوگر شگفتزده شده بود.
extremely surprising, particularly in a good way

شگفتآور, شگفتانگیز، عالی، فوقالعاده
او یک کیک شگفتانگیز برای جشن تولد دوستش پخت.
to make someone feel mildly shocked

غافلگیر کردن, متعجب کردن، شگفتزده کردن
همانطور که شعبدهباز حرکاتش را انجام میداد، تماشاگران با اشتیاق تماشا میکردند، منتظر چیزی بودند که آنها را غافلگیر کند.
feeling or showing shock or amazement

متعجب, شگفتزده
او واقعاً تعجب کرده بود که چقدر ارائه خوب پیش رفته بود.
causing a feeling of shock, disbelief, or wonder

تعجببرانگیز, حیرتآور، غافلگیرکننده
مهربانی شگفتانگیز غریبهها روزش را ساخت.
to make a person feel ashamed, uneasy, or nervous, especially in front of other people

خجالتزده کردن, شرمسار کردن
او خجالت زده شد وقتی تلفنش با صدای بلند در جلسه زنگ خورد.
feeling ashamed and uncomfortable because of something that happened or was said

خجالتزده, شرمنده
نوجوان خجالتزده وقتی والدینش در مقابل دوستانش او را مسخره کردند، سرخ شد.
causing a person to feel ashamed or uneasy

خجالتآور, شرمآور
رفتار شرمآور او سر میز شام مهمانها را ناراحت کرد.
to take pleasure or find happiness in something or someone

لذت بردن
ما از یک وعده غذایی خوشمزه در رستوران جدید شهر لذت بردیم.
the feeling of pleasure that someone experiences from an activity, a thing or a situation

لذت
لذت بچهها در پارک تفریحی در خندههایشان آشکار بود.
to change and become stronger or more advanced

توسعه یافتن, رشد کردن
با پیشرفت بیماری، علائم ممکن است به اشکال شدیدتری توسعه یابند.
a process or state in which something becomes more advanced, stronger, etc.

رشد, پیشرفت
پروژه در سال گذشته توسعه قابل توجهی را تجربه کرد.
to provide someone with support, hope, or confidence

تشویق کردن
علیرغم مواجهه با چالشهای متعدد، دوستانش هرگز در تشویق او به دنبال کردن رویاهایش و غلبه بر موانع شکست نخوردند.
something that is told or given to someone in order to give them hope or provide support

دلگرمی, تشویقی
او تشویق زیادی از دوستان و خانوادهاش دریافت کرد.
to speak to someone often angrily because one disagrees with them

جروبحث کردن, بحث کردن
من با فروشنده در مورد قیمت پیراهن بحث کردم.
a discussion, typically a serious one, between two or more people with different views

جروبحث
او از وارد شدن به یک بحث با رئیسش خودداری میکند.
to give the impression of having a certain quality or being a certain type

تحت تأثیر قرار دادن
آشپز به عنوان استاد واقعی حرفهاش داوران را تحت تأثیر قرار داد.
an opinion or feeling that one has about someone or something, particularly one formed unconsciously

تصور, برداشت
دفتر شلوغ تأثیر بدی بر روی کارمند جدید گذاشت.
to think carefully about different things and choose one of them

تصمیم گرفتن, قصد کردن
پس از بحثهای فراوان، آنها تصمیم گرفتند به یک سفر جادهای بروند.
a choice or judgment that is made after adequate consideration or thought

تصمیم
هیئت مدیره به یک تصمیم یکپارچه برای تصویب سیاست جدید شرکت رسید.
to have something in mind as a plan or purpose

قصد داشتن, تصمیم داشتن
او قصد دارد در پزشکی شغلی را دنبال کند.
something that one is aiming, wanting, or planning to do

نیت, قصد، هدف
قصد او برای سفر به دور دنیا در هر گفتگویی آشکار بود، چرا که او برنامههایش را با هر کسی که گوش میداد در میان میگذاشت.
