فهرست واژگان سطح B2 - حرکات و ژست‌های بدن

در اینجا شما برخی از کلمات انگلیسی در مورد اقدامات بدنی، مانند "ضرب و شتم"، "کف زدن"، "کشیدن" و غیره، آماده شده برای زبان آموزان سطح B2 را یاد خواهید گرفت.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
فهرست واژگان سطح B2
to beat [فعل]
اجرا کردن

کتک زدن

Ex: The soldiers were instructed not to beat prisoners during interrogation .

به سربازان دستور داده شد که در طول بازجویی زندانیان را نزنند.

to clap [فعل]
اجرا کردن

کف زدن

Ex: The spectators clapped and cheered as the marathon runners crossed the finish line .

تماشاگران کف زدند و تشویق کردند وقتی که دوندگان ماراتن از خط پایان گذشتند.

to drag [فعل]
اجرا کردن

کشیدن (چیزی روی زمین)

Ex: Right now , they are dragging the fallen branches to the burn pile .

در حال حاضر، آنها شاخه‌های افتاده را به سمت توده‌ی سوزاندنی می‌کشند.

to grab [فعل]
اجرا کردن

گرفتن

Ex: In a fit of anger , he grabbed his coworker by the shoulders and shook him forcefully .

در یک لحظه خشم، او همکارش را از شانه‌ها گرفت و با شدت تکان داد.

to punch [فعل]
اجرا کردن

مشت زدن

Ex: The child playfully punched his friend in the arm during recess .

کودک در زنگ تفریح دوستش را به شوخی روی بازو مشت زد.

to shake [فعل]
اجرا کردن

دست دادن

Ex: The two business partners shook hands , sealing the deal on their collaboration .

دو شریک تجاری دست دادند، که قرارداد همکاری خود را مهر و موم کرد.

to bend [فعل]
اجرا کردن

دولا شدن

Ex: The hiker bent at the waist to drink water from the stream .

کوهنورد در کمر خم شد تا از جوی آب بنوشد.

to bow [فعل]
اجرا کردن

تعظیم کردن (به نشان احترام)

Ex: The orchestra members bowed in unison after their outstanding musical performance .

اعضای ارکستر پس از اجرای موسیقی خارق‌العاده‌شان به طور همزمان تعظیم کردند.

to lean [فعل]
اجرا کردن

تکیه دادن

Ex:

کارگر ساختمانی استراحت کرد و به داربست تکیه داد، پیشرفت ساختمان را بررسی می‌کرد.

to slouch [فعل]
اجرا کردن

خم شدن

Ex: The teenager slouched down the street , hands in his pockets , lost in thought .
to kneel [فعل]
اجرا کردن

زانو زدن

Ex: During the ceremony , the participants were asked to kneel before receiving their awards .

در طول مراسم، از شرکت‌کنندگان خواسته شد که قبل از دریافت جوایزشان زانو بزنند.

to leap [فعل]
اجرا کردن

پریدن

Ex: During the freerunning routine , the athlete leaped from rooftop to rooftop with incredible agility .

در طول روال فریرانینگ، ورزشکار با چابکی باورنکردنی از پشت بامی به پشت بام دیگر پرید.

to tiptoe [فعل]
اجرا کردن

روی نوک پا راه رفتن

Ex: To avoid being noticed , he tiptoed past his colleague 's desk in the office .

برای اینکه دیده نشود، او روی پنجه پا از کنار میز همکارش در دفتر رد شد.

to crawl [فعل]
اجرا کردن

خزیدن

Ex: The soldier advanced cautiously , choosing to crawl through the muddy trench to avoid being seen by the enemy .

سرباز با احتیاط پیش رفت و تصمیم گرفت از میان سنگر گل‌آلود بخزد تا دیده نشود.

to lie down [فعل]
اجرا کردن

دراز کشیدن

Ex: The exhausted hiker lay down on the grass , relieved to finally be at rest .

کوهنورد خسته روی چمن دراز کشید، با آرامش از اینکه بالاخره در استراحت است.

to blink [فعل]
اجرا کردن

پلک زدن

Ex: He had to blink several times to adjust to the sudden darkness .

او مجبور شد چندین بار چشمک بزند تا به تاریکی ناگهانی عادت کند.

to gaze [فعل]
اجرا کردن

خیره شدن

Ex: During the romantic dinner , they gazed into each other 's eyes , sharing a silent connection .

در طول شام رمانتیک، آنها به چشمان یکدیگر نگاه کردند، ارتباطی خاموش را به اشتراک گذاشتند.

to squint [فعل]
اجرا کردن

چشم ریز کردن

Ex: The child squinted while trying to read the small text on the distant sign .

کودک در حالی که سعی می‌کرد متن کوچک روی تابلو دور را بخواند، چشم‌هایش را تنگ کرد.

to stare [فعل]
اجرا کردن

خیره شدن

Ex: While I was in the waiting room , I stared at the clock .

در حالی که در اتاق انتظار بودم، به ساعت خیره شدم.

to wink [فعل]
اجرا کردن

چشمک زدن

Ex:

کمدین روی صحنه اغلب پس از گفتن یک پانچ باهوش به تماشاگران چشمک میزد.

to chuckle [فعل]
اجرا کردن

به آرامی خندیدن

Ex:

او نتوانست از خنده آرام خودداری کند وقتی که داستان خنده‌دار را شنید.

to giggle [فعل]
اجرا کردن

ریز خندیدن

Ex: During the awkward silence , the group began to giggle to break the tension .

در طول سکوت ناخوشایند، گروه شروع به خنده ناشی از خجالت کرد تا تنش را از بین ببرد.

to smirk [فعل]
اجرا کردن

پوزخند زدن

Ex:

با شنیدن نظر طعنه‌آمیز، او نتوانست از لبخند رضایت‌آمیز خودداری کند.

to march [فعل]
اجرا کردن

رژه رفتن

Ex: The athletes marched proudly into the stadium during the opening ceremony of the sports competition .

ورزشکاران با افتخار در مراسم افتتاحیه مسابقات ورزشی به استادیوم رژه رفتند.

to nod [فعل]
اجرا کردن

سر تکان دادن (به نشانه تأیید و موافقت)

Ex: She nodded in agreement with his statement .

او سر تکان داد به نشانه موافقت با گفته اش.

to pace [فعل]
اجرا کردن

قدم‌رو کردن

Ex:

در حالی که با اضطراب منتظر نتایج مصاحبه بود، نمی‌توانست از قدم زدن در اتاق انتظار خودداری کند.

to trip [فعل]
اجرا کردن

سکندری خوردن

Ex: The loose shoelace caused him to trip on the staircase , catching everyone 's attention .

بند کفش شل باعث شد او روی پله‌ها لغزش کند و توجه همه را جلب کند.

to crouch [فعل]
اجرا کردن

نشستن

Ex: The hiker crouched behind a rock to hide from the approaching storm .

کوهنورد پشت یک سنگ چمباتمه زد تا از طوفان نزدیک شونده پنهان شود.

to wake [فعل]
اجرا کردن

بیدار شدن

Ex: Parents often check on their children when they wake in the middle of the night .

والدین اغلب وقتی که فرزندانشان نیمه‌شب بیدار می‌شوند، آن‌ها را چک می‌کنند.