فهرست واژگان سطح B2 - افعال دوکلمهای
در اینجا برخی از افعال عبارتی انگلیسی مانند "back down"، "believe in"، "bring on" و غیره را یاد خواهید گرفت که برای زبان آموزان سطح B2 آماده شده است.
مرور
فلشکارتها
صورتها
املای کلمه
آزمون
to state that one wants to see or speak to someone specific

درخواست صحبت با کسی را کردن, درخواست ملاقات با کسی را کردن
to admit defeat and retreat from a position or claim when met with resistance or pressure

تسلیم شدن, دست برداشتن
to firmly trust in the goodness or value of something

ایمان داشتن, باور داشتن
او باور ندارد به اعمال کدهای پوشش سختگیرانه در مدارس.
to cause something to happen, especially something undesirable or unpleasant

موجب شدن
رکود اقتصادی موجب مشکلات مالی برای بسیاری از کسبوکارها شد.
to mention a particular subject

مطرح کردن, پیش کشیدن
او یک واقعیت جالب را از اوایل سخنرانی مطرح کرد.
to cancel what has been planned

لغو کردن, بهم زدن
مدیر مجبور شد جلسه را به دلیل یک وضعیت اضطراری لغو کند.
to go faster and reach someone or something that is ahead

رسیدن
حتی با شروع کند، دونده ماراتن سرعت خود را افزایش داد تا با رهبران همگام شود.
to feel happy and satisfied

شاد شدن, خوشحال شدن
فقط گذراندن وقت با دوستان میتواند به طور غیرمنتظرهای شما را شاد کند.
to make oneself neat or clean

تمیز کردن, پاک کردن، مرتب کردن، آراستن
بعد از مهمانی، همه برای تمیز کردن تزئینات و غذای باقیمانده همکاری کردند.
to discover, meet, or find someone or something by accident

اتفاقی مواجه شدن, بر خوردن
در حین قدم زدن در پارک، به یک پرنده زخمی برخوردم و تصمیم گرفتم آن را به یک مرکز نجات حیات وحش ببرم.
to be brought up or mentioned in a conversation or discussion

مطرح شدن, ذکر شدن
to visit a place or someone briefly, often without a prior arrangement

ناگهان به ملاقات کسی رفتن, به کسی سر زدن
ما امشب یک جمع کوچک داریم؛ اگر آزاد هستی باید سر بزنی.
to eat in a restaurant, etc. rather than at one's home

در رستوران غذا خوردن
پس از یک روز شلوغ، او تصمیم گرفت به خودش جایزه بدهد و به جای آشپزی، در بیرون غذا بخورد.
to eventually reach or find oneself in a particular place, situation, or condition, often unexpectedly or as a result of circumstances

کار به جایی رسیدن, کار به جایی کشیدن
قصد خرید چیزی را نداشتم، اما در نهایت با یک کیسه پر از وسایل از مغازه خارج شدم.
to fall or break into pieces as a result of being in an extremely bad condition

متلاشی شدن, از هم پاشیدن
کتاب قدیمی، صفحات زرد و شکنندهاش، به نظر میرسید با هر ورق زدن آماده از هم پاشیدن است.
to find the answer to a question or problem

حل و فصل کردن, سر در آوردن
کارآگاه سخت کار کرد تا کشف کند راز پشت اتفاقات غیرعادی را.
to temporarily do a person's job while they are away or are unable to do it themselves

جای کسی را موقتاً پر کردن
to have a friendly or good relationship with someone or something

رابطه خوبی باهم داشتن
در یک جامعه چندفرهنگی، مهم است که یاد بگیریم چگونه با افراد از پیشینههای مختلف کنار بیاییم.
to give something as a gift or donation to someone

اهدا کردن, بخشیدن
مدرسه یک کمپین کتاب ترتیب داد تا کتابهای درسی را به دانشآموزان محروم اهداء کند.
to thoroughly review, examine, or check something

کامل بازبینی کردن, مرور کردن، بررسی کردن
حسابدار بررسی خواهد کرد صورتهای مالی را تا از صحت آنها اطمینان حاصل کند.
to ask someone to wait briefly or pause for a moment

دست نگه داشتن, صبر کردن
میتوانید صبر کنید یک لحظه؟
to spend much time in a specific place or with someone particular

با دیگران بیرون رفتن, وقت گذراندن
من دوست دارم با دوستانم در کافیشاپ محلی وقت بگذرانم.
to intentionally exclude someone or something

از قلم انداختن, نادیده گرفتن
والدین تصمیم گرفتند پسر نوجوان خود را از فرآیند تصمیمگیری حذف کنند، که باعث شد او احساس ناامیدی و ناشنیده شدن کند.
to understand something, often with effort

فهمیدن, درک کردن
آیا میتوانید بفهمید منطق پشت تصمیم او را؟
to no longer be alive

فوت شدن, مردن
تازه فهمیدم که دوست دوران کودکیام در یک تصادف درگذشته است.
to postpone an appointment or arrangement

به تعویق انداختن, عقب انداختن
او به دلیل تعهدات شخصی، قرار را به هفته آینده موکول کرد.
to eliminate an option or idea from consideration due to it appearing impossible to realize

غیرممکن دانستن
پس از بررسی دقیق، آنها ایده ادغام را رد کردند زیرا با اهداف بلندمدتشان همخوانی نداشت.
to attend to a specific task or responsibility

مسئولیت چیزی را پذیرفتن
من بعد از شام به ظرفها رسیدگی خواهم کرد.
to arrive at an event or appointment where one is expected

حضور یافتن, سروکله (کسی) پیدا شدن
سخنران همیشه با ارائههای عمیق در کنفرانسها حاضر میشود.
to put or organize things in a tidy or systematic way

دستهبندی کردن, تفکیک کردن
کتابدار تصمیم گرفت کتابها را در قفسهها مرتب کند تا مراجعهکنندگان راحتتر آنها را پیدا کنند.
to get rid of what is not needed or wanted anymore

دور انداختن
او تصمیم گرفت اسباببازیهای شکسته را دور بیندازد.
to decline an invitation, request, or offer

رد کردن, نپذیرفتن
آیا میتوانید با ظرافت دعوت را رد کنید و تعهد قبلی خود را توضیح دهید؟
to interrupt someone to say something

صحبت دیگری را قطع کردن
وقتی مردم در بحثهای مهم با نظرات نامربوط مداخله میکنند، ناامیدکننده است.
to entirely remove something

پاک کردن, محو کردن
برنامه آموزشی برای ریشهکن کردن بیسوادی در جوامع محروم طراحی شده است.
to stack things on top of each other

انباشتن, روی هم انباشتن
کارگران آجرها را روی هم چیدند تا برای ساخت و ساز آماده شوند.
to make something stop burning or shining

خاموش کردن (آتش یا شعله)
او به طور تصادفی شمع را خاموش کرد در حالی که تمیز میکرد.
to escape from a person who is holding one

فرار کردن, گریختن
کودک سعی کرد از دست مادرش رها شود و پارک را به تنهایی کشف کند.
to support someone or a team or hope that they will succeed

هوادار بودن, طرفدار بودن
تمام شهر در مسابقات قهرمانی آینده از قهرمان محلی خود حمایت خواهند کرد.
to leave somewhere having a certain impression or feeling

با حس خاصی مکانی را ترک کردن, پس از ترک یک موقعیت حس خاصی پیدا کردن، پس از ترک یک مکان به نتیجهی خاصی رسیدن
ما با این تصور رفتیم که همه چیز در ازدواجشان خوب نبود.
to suddenly and intensely enter a particular emotional or mental state

پر شدن (از احساس خاصی), مملو شدن (از احساس خاصی)
معلم از خشم منفجر شد وقتی دید دانشآموزان تقلب میکنند.
to secretly store something in a place in order to use it later

پنهان کردن, قایم کردن
ما باید این اسناد مهم را در یک کشوی امن پنهان کنیم.
to use a particular situation, resources, or opportunity effectively to gain some benefit

به نفع خود استفاده کردن, از چیزی استفاده کردن
موسیقیدان سعی کرد با انتشار یک آلبوم از محبوبیت یک آهنگ ویروسی استفاده کند.
to retrieve an item from a location where it was left

برداشتن
من باید کتابهایی را که از کتابخانه رزرو کردهام امروز بعداً بردارم.