خوردن، نوشیدن و سرو غذا - غذا خوردن
در اینجا شما برخی از کلمات انگلیسی مرتبط با خوردن مانند "شام خوردن"، "با صدای بلند جویدن" و "بلعیدن" را یاد خواهید گرفت.
مرور
فلشکارتها
صورتها
املای کلمه
آزمون
to put food into the mouth, then chew and swallow it

خوردن
او به دلیل جلسات پشت سر هم برای خوردن ناهار خیلی مشغول بود.
to cause food, drink, or another substance to pass from the mouth down into the stomach, using the muscles of the throat

قورت دادن, بلعیدن
او یک جرعه آب نوشید و سپس سعی کرد قرص بزرگ را قورت دهد.
to eat or drink something

خوردن یا نوشیدن
امروز برای ناهار یک ساندویچ خوردم.
to eat or drink something

خوردن یا نوشیدن
مهم است که یک رژیم غذایی متعادل که مواد مغذی ضروری را برای سلامت کلی فراهم میکند، مصرف کنید.
to be able to recognize the flavor of something by eating or drinking it

چشیدن, مزه کردن
اگر این میوه عجیب و غریب را امتحان کنید، ترکیبی منحصر به فرد از طعمها را خواهید چشید.
to lightly or minimally eat or taste a small portion of something

امتحان کردن (خوردن), چشیدن
به عنوان نشانهای از قدردانی، او به هر غذا در منوی چشایی دست میزد.
to test something by doing or using it to find out if it is suitable, useful, good, etc.

امتحان کردن, آزمودن، سنجیدن، محک زدن
او یک شامپوی جدید را امتحان کرد تا ببیند آیا بهتر کار میکند یا نه.
to consume a drug, medication, or substance in a specified manner, such as swallowing, inhaling, or injecting

مصرف کردن, خوردن، نوشیدن
بیمار آسمی باید به محض احساس تنگی نفس، اسپری تنفسی را مصرف کند.
to take food, drink, or another substance into the body by swallowing or absorbing it

بلعیدن
برخی فرهنگها مراسم خاصی دارند که با روش مصرف برخی غذاهای سنتی مرتبط است.
the process of taking in food or drink through the mouth

*مصرف
مصرف روزانه آب بیمار به دقت تحت نظارت قرار گرفت.
to have dinner

شام خوردن
او ترجیح میدهد شبها زود شام بخورد تا از ازدحام اجتناب کند.
to have a meal, typically at home or in a specified location, rather than going out to eat at a restaurant

*در خانه خوردن
بیایید غذای بیرونبر سفارش دهیم و در خانه غذا بخوریم، از رستوران شلوغ اجتناب کنیم.
to have dinner in a restaurant or at someone else's home

بیرون غذا خوردن, در رستوران غذا خوردن
to have a meal at home, in contrast to eating at a restaurant or ordering takeout

در خانه چیزی خوردن
به جای غذا خوردن در بیرون، خانواده تصمیم گرفت در خانه غذا بخورند و یک وعده غذایی را با هم تقسیم کنند.
to eat in a restaurant, etc. rather than at one's home

در رستوران غذا خوردن
پس از یک روز شلوغ، او تصمیم گرفت به خودش جایزه بدهد و به جای آشپزی، در بیرون غذا بخورد.
to eat until one is completely satisfied

تا حد سیر شدن خوردن
سعی میکنم قبل از تمام کردن شام خود را با دسر پر نکنم.
to complete the entire portion of a meal

تمام کردن (غذا)
بچهها مصمم بودند که قبل از دسر سبزیجاتشان را تمام کنند.
to successfully swallow or ingest food or drink

قورت دادن
گلو درد داشت و برایش دردناک بود که غذا را پایین بدهد.
to allow oneself to do or have something that one enjoys, particularly something that might be bad for one

به میل خود رفتار کردن
او اغلب در تنقلات نیمهشب غرق میشود، حتی با وجود اینکه میداند برای سلامتیش خوب نیست.
to eat snacks or light meals

میان وعده سبک خوردن
بعد از تمرین، ورزشکاران به بار اسموتی میرفتند تا میانوعدههای پرپروتئین بخورند.
to eat lunch, particularly at a restaurant

ناهار خوردن
مدیران برای بحث در مورد ادغام با هم ناهار خوردند.
to have a meal early in the morning

صبحانه خوردن
او دوست دارد قبل از شروع روز کاریش زود صبحانه بخورد.
to participate in consuming food

*میل کردن
در طول ضیافت تعطیلات، همه با اشتیاق در انواع غذاهای جشن شرکت کردند.
to finish eating something completely, often quickly or with enthusiasm

*همه چیز را خوردن
او آخرین کلوچهها را تمام کرد، چیزی برای دیگران باقی نگذاشت.
to consume a drink or liquid food

خوردن مایعات یا نوشیدن چیزی
آقای مسن ترجیح میداد سوپش را آهسته بنوشد، با لذت بردن از هر قاشق برای گرمای آرامشبخش آن.
to cut into flesh, food, etc. using the teeth

گاز گرفتن
کودک پس از اینکه به طور تصادفی انگشت خود را گزید، با صدای بلند گریه کرد.
to consume food quickly and without taking the time to chew it thoroughly

*بدون جویدن خوردن
دانشآموزان، مشتاق برای رفتن به کلاس بعدی خود، در طول استراحت کوتاه میان وعدههایشان را سریع خوردند.
used to wish someone a good appetite or enjoyable meal before they start eating

نوش جان
با ورود به کافه، مشتری متوجه تابلویی شد که روی آن نوشته بود: "پیشنهادهای ویژه روز: نوش جان!"
to chew energetically or noisily

*با سروصدا جویدن
بز با اشتیاق یونجه را در آخور جوید.
to eat or swallow something with difficulty or reluctance

*به زور خوردن
آنها توانستند ناهار بیمزه را به زرت بخورند تا از هدر رفتن غذا جلوگیری کنند.
to chew or bite down on something with a strong, audible, and repeated motion

با سروصدا جویدن
همانطور که شب فیلم با پاپکورن آغاز شد، همه در اتاق شروع به جویدن پاپکورن کرهای خود کردند.
to bite and crush food into smaller pieces with the teeth to make it easier to swallow

جویدن
گاوها در چمنزار آرام غذا را میجوند.
to crush or grind something loudly and noisily with the teeth

قرچ قرچ خوردن
او در حال تماشای نمایش پاپ کورن را خرد کرد.
to eat something with a lot of enjoyment and finish it all

*تمام و کمال خوردن
بچهها توانستند تمام کیک را ببلعند.
to eat something eagerly and in large quantities, often implying intense hunger or enjoyment

بلعیدن
در باربیکیوی تابستانی، مهمانان برای بلعیدن برگرها و هات داگ های کبابی خوشمزه صف کشیدند.
to eat small amounts or particular kinds of food, especially to lose weight

رژیم گرفتن
او شروع به رژیم گرفتن کرد تا برای ماراتن آینده آماده شود.
to start eating with enthusiasm

با اشتها خوردن
بچهها شروع به خوردن کردند، بشقابهایشان را در عرض چند دقیقه خوردند.
to rapidly and completely consume food

*با اشتها خوردن
او در ناهار سه همبرگر را بلعید.
to consume completely, especially in reference to food

کامل خوردن
عطر خوشمزهای که از آشپزخانه میآمد، همه را مشتاق خوردن غذای تازه پخته شده کرد.
to eat something quickly and greedily, often making loud and rapid swallowing sounds

بلعیدن
پس از یک روز طولانی روزهداری، او نتوانست در برابر بلعیدن شام خود مقاومت کند.
to swallow quickly or greedily, often in one swift motion

*قورت دادن
سعی کرد دیر نکند، مجبور شد صبحانه اش را سریع قورت دهد.
to drink something, especially an alcoholic beverage, enthusiastically, and in large quantities

زیاد نوشیدن, زیادهروی کردن (در نوشیدن)
دوستان تصمیم گرفتند در حالی که ماراتون فیلم را تماشا میکنند، نوشابهها را بخورند.
to pass the tongue over a surface, typically to taste or eat something

لیسیدن
کودک پس از اتمام ماستش قاشق را لیسید.
to chew steadily or vigorously, often making a crunching sound

بلند بلند خوردن, ملچ ملوچ کردن
گاو با آرامش علف را در چمنزار میجوید.
to eat small amounts of food often

ذرهذره خوردن
او دوست دارد هنگام تماشای تلویزیون پنیر و انگور را گاز بزند.
to nibble or eat small amounts of food in a hesitant or cautious manner

*مثل پرنده کم خوردن
او تصمیم گرفت سالاد را نوک بزند، جا برای دسر نگه دارد.
to eat only a small amount of food

*مثل پرنده کم خوردن
اگر به ریزه خواری غذاهایت ادامه دهی، مواد مغذی کافی دریافت نخواهی کرد.
to fully appreciate and enjoy the flavor or aroma of a food or drink as much as possible, particularly by slowly consuming it

از طعم چیزی لذت بردن
همین حالا، من در حال لذت بردن از گرمای قهوه تازه دم هستم.
to eat or drink quickly or eagerly

با ولع یا عجله خوردن
بچهها در جشن تولد پیتزا را با ولع خوردند.
to eat a small amount of food between meals, typically as a quick and informal meal

*سبک خوردن
بچهها اغلب بعد از مدرسه کراکر و پنیر میانوعده میخورند.
to transfer or serve food using a spoon, typically involving scooping or lifting with kitchen tools

*با قاشق برداشتن
آنها پوره سیبزمینی را در بشقابهایشان قاشق زدهاند.
to eat something quickly and voraciously

بلعیدن, چیزی را با اشتهای زیاد خوردن
خورنده رقابتی توانست در زمان رکورد، تعداد حیرتآوری از هات داگ را ببلعد.
to eat and drink abundantly, often as part of a celebration or special occasion

خوردن و آشامیدن (در ضیافت)
در سنت قدیمی، قبیله به مناسبت شکار موفق جشن گرفت و داستانها را دور آتش به اشتراک گذاشت.
to drink or eat excessively

پرخوری کردن
در طول ماراتن فیلم، آنها نتوانستند در مقابل پرخوری پاپ کورن و تنقلات مقاومت کنند.
to eat excessively, especially to the point that makes one feel sick or uncomfortable

پرخوری کردن
to eat greedily and in large quantities

پرخوری کردن
عطر شیرینیهای تازه پخته شده در نانوایی باعث شد مشتریان توقف کنند و از خوراکیهای شیرین بهرهمند شوند.
to consume a large quantity of food

بلعیدن (استعاره از زیاد خوردن)
او سه وعده اسپاگتی را در شام بلعید.
to eat a lot and quickly, often in a greedy or indulgent way

*در حد انفجار خوردن
تلاش برای پرخوری نکردن در ضیافت تعطیلات برای او چالش برانگیز بود.
to eat or drink noisily by inhaling a liquid or soft food, such as soup or noodles, often with a distinctive, impolite sound

هورت کشیدن
بچهها در حالی که با نیهای رنگارنگ نوشیدنی بستنی خود را مک میزدند، خندهسر داده بودند.
