دانش و درک - کمبود درک
اصطلاحات انگلیسی مربوط به عدم درک را با مثال هایی مانند "روشن مانند گل" و "سر یا دم درست کردن" کاوش کنید.
مرور
فلشکارتها
آزمون
to carefully consider the facts of a situation in order to understand something, make a decision, or solve a problem

عقل خود را به کار انداختن, فکر خود را به کار انداختن
اگر عقلمان را به کار بیندازیم، میتوانیم بدون خرج اضافه این را درست کنیم.
in a very nervous or frustrating state of mind in face of a problem or situation one knows very little or nothing about

خارج از حد توان, در موقعیتی فراتر از توان کسی
قبول کرد پروژه را هدایت کند، اما زود فهمید این کار خارج از حد توانش است.
said when one does not have a definite answer to a particular question, similar to the questioner

من هم مثل تو بیخبرم, فهمیدی به منم بگو
چرا یکهو استعفا داد؟ من هم مثل تو بیخبرم.
to fail to understand or interpret or understand something correctly

اشتباه برداشت کردن, کجفهمی کردن
اشتباه برداشت کرد و فکر کرد از دستش عصبانیام.
to have no information regarding a particular subject

هیچ چیز از چیزی سر درنیاوردن, هیچ اطلاعی نداشتن
مثل کارشناسها حرف میزند، اما اصلاً چیزی از امور مالی سر درنمیآورد.
used when one is incapable of understanding or remembering a particular thing

هر قدر هم فکر کردن, با وجود تمام تلاشها
هر قدر هم فکر کرد، نفهمید چرا او اینقدر ناراحت شده است.
someone or something one knows very little or nothing about

معمایی سربسته, فرد یا چیز مبهم
کودکیاش معمایی سربسته است؛ هیچوقت دربارهاش حرف نمیزند.
used to describe something that is complicated due to not being clearly described or shown

کاملاً مبهم, هیچ روشن نبودن
توضیحش دربارهٔ قوانین مالیاتی جدید کاملاً مبهم بود.
to be incapable of understanding even the simplest concepts

هر را از بر تشخیص ندادن, فرق بدیهیترین چیزها را هم نفهمیدن
مثل مشاورها حرف میزند، اما از بازاریابی هر را از بر تشخیص نمیدهد.
the limits of human knowledge or understanding, representing areas that remain unknown or unexplored

آخرین مرز ناشناخته, نهایت مرز دانستهها
در پزشکی، درمان آلزایمر شاید یکی از آخرین مرزهای دستاورد باشد.
to become confused, mistaken, or emotionally lost
confused and unable to think clearly

گیج و منگ, ذهن کسی قفل کرده
از جلسه به بعد گیج و منگ است و حتی یک تصمیم هم نگرفته.
to fully understand something difficult, complicated, or strange

سر درآوردن از چیزی, چیزی را کامل فهمیدن
to make an attempt to understand someone or something that is puzzling

سر از چیزی درآوردن, تهوتوی چیزی را درآوردن
هیچکس از توضیحش سر درنیاورد.
