افعال عمل دستی - افعال برای شکل دادن

در اینجا برخی از افعال انگلیسی را یاد خواهید گرفت که به دادن شکل اشاره دارند مانند "شکل دادن"، "خم کردن" و "بافتن".

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
افعال عمل دستی
to shape [فعل]
اجرا کردن

شکل دادن

Ex: The sculptor shaped the clay into a beautiful vase .

مجسمه‌ساز خاک رس را به یک گلدان زیبا شکل داد.

to form [فعل]
اجرا کردن

شکل دادن

Ex: The potter 's hands skillfully formed the wet clay on the spinning wheel .

دست‌های کوزه‌گر به مهارت گل خیس را روی چرخ شکل داد.

to contour [فعل]
اجرا کردن

شکل دادن

Ex: Landscapers contoured the garden to create visually appealing slopes and curves .

معماران منظر، باغ را کنتور کردند تا شیب‌ها و منحنی‌های جذاب بصری ایجاد کنند.

to deform [فعل]
اجرا کردن

تغییر شکل دادن

Ex: Overloading a backpack with excessive weight may deform its frame and straps .

بار کردن بیش از حد کوله‌پشتی می‌تواند قاب و بندهای آن را دفرمه کند.

to distort [فعل]
اجرا کردن

از ریخت انداختن

Ex: The pressure of the heavy snow distorted the branches of the trees , bending them under its weight .

فشار برف سنگین شاخه‌های درختان را تحریف کرد و آن‌ها را تحت وزن خود خم کرد.

to curve [فعل]
اجرا کردن

خم کردن

Ex: In ballet , dancers gracefully curve their bodies in elegant movements .

در باله، رقصندگان بدن‌های خود را با ظرافت در حرکات زیبا خم می‌کنند.

to curl [فعل]
اجرا کردن

حلقه کردن

Ex: The artist 's brushstrokes were used to curl vines around the garden scene .

ضربه‌های قلم موی هنرمند برای پیچاندن تاک‌ها دور صحنه باغ استفاده شد.

to loop [فعل]
اجرا کردن

پیچیدن

Ex: The craftsperson looped yarn around the knitting needles .

صنعتگر نخ را به دور سوزن‌های بافندگی حلقه زد.

to spool [فعل]
اجرا کردن

پیچیدن

Ex: The fishing line was carefully spooled onto the reel .

طناب ماهیگیری به دقت روی قرقره پیچیده شد.

to coil [فعل]
اجرا کردن

پیچیدن

Ex: The electrical cord was coiled and secured with a tie .

سیم برق پیچیده شده بود و با یک بند محکم شده بود.

to roll up [فعل]
اجرا کردن

رول کردن

Ex: The artist carefully rolled up the canvas , preparing it for transport to the gallery .

هنرمند با دقت بوم را لوله کرد، آن را برای انتقال به گالری آماده کرد.

to ball [فعل]
اجرا کردن

به شکل توپ درآوردن

Ex: The children balled the socks to play an indoor game .

بچه‌ها جوراب‌ها را گلوله کردند تا یک بازی در فضای بسته انجام دهند.

to unfold [فعل]
اجرا کردن

(باز کردن) چیزی که تا شده است

Ex: The scientist unfolded the blueprint for the experiment .

دانشمند طرح را برای آزمایش باز کرد.

to spread [فعل]
اجرا کردن

باز کردن (چیزی که تا شده)

Ex: The butterfly spread its wings wide after emerging from the chrysalis .

پروانه پس از بیرون آمدن از پیله، بال‌هایش را به طور گسترده گسترد.

to open [فعل]
اجرا کردن

باز کردن (از حالت تاشدگی در آوردن)

Ex: The hiker opened the map to find the trail route .

کوهنورد نقشه را باز کرد تا مسیر پیاده‌روی را پیدا کند.

to knit [فعل]
اجرا کردن

بافندگی کردن

Ex: He knits socks for charity during his free time .

او در وقت آزادش برای خیریه جوراب می‌بافد.

to crochet [فعل]
اجرا کردن

قلاب‌بافی کردن

Ex: Inspired by a vintage pattern , she is crocheting an intricate lace shawl for a special occasion .

با الهام از یک طرح قدیمی، او برای یک مناسبت خاص یک شال توری پیچیده قلاب بافی می‌کند.

to weave [فعل]
اجرا کردن

بافتن

Ex: The loom was set up to weave a batch of fine silk fabric .

دستگاه بافندگی برای بافتن یک دسته پارچه ابریشمی نصب شده بود.

to thread [فعل]
اجرا کردن

نخ کردن

Ex: The gardener threaded vines through the lattice for a decorative effect .

باغبان برای اثر تزئینی، تاک‌ها را از میان شبکه گذراند.

to braid [فعل]
اجرا کردن

بافتن

Ex: The mother skillfully braided her daughter 's hair for school .

مادر با مهارت موهای دخترش را برای مدرسه بافت.

to carve [فعل]
اجرا کردن

حکاکی کردن

Ex: She carved intricate patterns into the wooden door .

او طرح‌های پیچیده را روی در چوبی حکاکی کرد.

to etch [فعل]
اجرا کردن

حکاکی کردن

Ex: The scientist etched a microscopic circuit on a silicon wafer .

دانشمند یک مدار میکروسکوپی را روی یک ویفر سیلیکونی حکاکی کرد.

to engrave [فعل]
اجرا کردن

حک کردن

Ex: The monument was engraved with the names of those who had fallen in battle .

یادبود با نام کسانی که در نبرد کشته شده بودند حکاکی شده بود.

to chisel [فعل]
اجرا کردن

تراشیدن

Ex: The artist chiseled a relief sculpture on the stone wall .

هنرمند یک مجسمه برجسته را روی دیوار سنگی حکاکی کرد.

to whittle [فعل]
اجرا کردن

تراشیدن

Ex: The grandfather whittled a small figurine from a block of wood .

پدربزرگ یک مجسمه کوچک را از یک تکه چوب تراشید.

to mold [فعل]
اجرا کردن

قالب گیری کردن

Ex: He molded a toy from plastic .

او یک اسباب‌بازی را از پلاستیک قالب‌گیری کرد.