احساسات - تحریک
کشف اصطلاحات انگلیسی مربوط به تحریک، از جمله "به اندازه کافی" و "ترش مانند سرکه".
مرور
فلشکارتها
آزمون
to do something that annoys or irritates someone

روی اعصاب کسی راه رفتن, کسی را به واکنش واداشتن
نگذار روی اعصابت راه برود؛ فقط میخواهد تو را به واکنش وادارد.
left with no energy or patience to deal with something

به آخر توان رسیدن, کاملاً خسته
تا پایان پروژه، همه به آخر توانشان رسیدند.
used to refer to a person one is very annoyed with or hates

آن عوضی, آن نامرد
باورم نمیشود آن عوضی دوباره به ما دروغ گفت.
to no longer have the tolerance to endure more of something

از چیزی/کسی به تنگ آمده بودن, دیگر تاب تحمل کسی/چیزی را نداشتن
از رفتار ناعادلانه در محل کار به تنگ آمده است.
very annoyed with a situation that has gone on for an extended period of time

کارد به استخوانش رسیده, دیگر طاقتش طاق شده
از انجام دادن کار بقیه دیگر طاقتش طاق شده.
used to describe someone who is very unpleasant or bad-tempered

برج زهرمار, تلخ و بداخلاق
با قیافه برج زهرمار وارد اتاق شد و به هیچکس سلام نکرد.
to persistently annoy someone by doing something or by simply being around them

روی اعصاب کسی راه رفتن, کسی را کلافه کردن
اینقدر دور میزم نچرخ؛ داری روی اعصابم راه میروی.
to annoy someone by behaving in a very aggressive or direct manner

پرخاشگرانه گیر دادن, تهاجمی به کسی پیله کردن
مربی سر یه اشتباه کوچک، تمام صبح بهم گیر داده بود.
to annoy someone so much that they run out of patience

روی اعصاب کسی راه رفتن, صبر کسی را لبریز کردن
این صدای وزوز بعد از یه مدت واقعاً روی اعصابم میرود.
to constantly annoy someone and ruin their concentration

تمرکز کسی را بهم زدن, با مزاحمت کلافه کردن
ضرب گرفتن مداومش تمرکز همه را توی دفتر بهم زد.
to force someone do something that is against their will or by putting a lot of pressure on them

به کسی فشار آوردن, کسی را تحت فشار گذاشتن
اینقدر بهم فشار نیار؛ وقتی آماده باشم انجامش میدم.
to closely watch someone and everything they do, particularly in a way that makes them feel uncomfortable

کسی را زیر نظر داشتن, مدام بالای سر کسی بودن
چون ناظر مدام زیر نظرش داشت، معذب شده بود.
closely following or pursuing someone or something, often in a persistent or bothersome manner

دنبال کسی افتادن, دست از سر کسی برنداشتن
تیم رقیب تا دقیقه آخر دست از سرمان برنداشت.
to become suddenly very angry, often to the point of shouting or behaving in an aggressive manner

از کوره در رفتن, کنترل خود را از دست دادن
سعی کن توی جلسه از کوره در نروی، حتی اگر از برنامهات انتقاد کردند.
in a state where a person is so confused or frustrated that they are unable to decide what to do anymore

سردرگم و آشفته, درمانده
با همسایههای پر سر و صدا سردرگم و آشفته شده بود.
to suddenly become very angry so that one completely loses control over one's thoughts and actions

از کوره دررفتن, قاطی کردن
سعی کن جلوی مشتری قاطی نکنی.
a thoroughly mean, despicable, or disagreeable person

حرامزاده, عوضی
بهش اعتماد کردم، ولی آن عوضی من را فروخت.