اطمینان و امکان - موقعیتهای غیرمحتمل
بر اصطلاحات انگلیسی مربوط به موقعیتهای غیرمحتمل مسلط شوید، مانند 'پرتاب به فراتر از ماه' و 'خیلی خوب که واقعی باشد'.
مرور
فلشکارتها
آزمون
to be a condition or requirement that is uncertain or potentially challenging to fulfill

اما و اگرِ بزرگ بودن, شرطِ نامعلوم بودن
طرح خوب به نظر میرسد، اما اینکه سرمایهگذارها قبول کنند اما و اگرِ بزرگ است.
a story that seems impossible, particularly one that is used as an excuse

بهانهٔ آبکی, قصهٔ سرهمبندیشده
این قصهٔ سرهمبندیشده را تحویلم نده؛ فقط بگو واقعاً چه شد.
used to express anger and the fact that someone does not care about someone or something

بیخیالِ اون مزخرفات, گور باباش
میخواهند کل آخر هفته رایگان کار کنم؟ بیخیالِ اون مزخرفات.
used to say that one does not think that something will ever happen or has any chance of being true

محال است, من اسمم را عوض میکنم
میگوید فردا بهموقع میآید، ولی محال است.
to think about unlikely and unrealistic possibilities

خیال واهی داشتن, دل به رؤیای محال بستن
خریدن عمارت با آن بودجه خیال واهی است.
used to refer to something that exceeds one's expectations in such ways that makes it hard to believe

آنقدر خوب که باورکردنی نیست, آنقدر خوب که انگار رویاست
وقتی گفت آپارتمان ارزان است، مرکز شهر است و تازه بازسازی شده، آنقدر خوب بود که انگار رویا بود.
an attempt made without having any high hopes of achieving success

تلاش با شانس کم, تیر در تاریکی
تیر در تاریکی بود، اما به سردبیر ایمیل زدم و پرسیدم مقالهام را میخواند یا نه.
used to refer to something that is extremely desirable yet nearly impossible to obtain

رویای دستنیافتنی, آرزوی محال
خانهدار شدن در شهر برای بیشتر خانوادهها به رویایی دستنیافتنی تبدیل شده است.
a promise of something good or desirable that will never be fulfilled

وعدهٔ سرِ خرمن, وعدهٔ توخالی
سخنرانی وزیر پر از وعدهٔ سرِ خرمن بود، اما برای مردمی که امروز در فشارند هیچ کمکی نداشت.
to aim for goals that are unrealistic or extremely difficult to achieve

هدفِ دور از دسترس داشتن, سراغِ کارِ تقریباً محال رفتن
استارتاپ با تلاش برای رقابت همزمان با سه غول جهانی، سراغ کاری تقریباً محال رفته است.
used to express one's disbelief about something happening or being true

زهی خیال باطل, خوابش را ببینی
قول داده فردا پول را پس بدهد، اما خوابش را ببینی.
an impractical or impossible idea, plan, or wish

امید واهی, خیال باطل
سالها خانه خریدن در شهر برایمان امیدی واهی به نظر میرسید.
the slightest chance of succeeding or happening

کوچکترین شانس, ذرهای امید
میدانستم کوچکترین شانسی ندارم، اما به هر حال برای آن شغل درخواست دادم.
to make promises that are impossible to be fulfilled or be kept

وعدههای محال دادن, قولهای الکی دادن
آژانس به ما وعدههای محال داد، اما کمپین نهایی معمولی بود و دیر هم آماده شد.
to have no desire or intention to return to past circumstances

بیحسرت ادامه دادن, دیگر دلش پیش گذشته نبودن
آن کارِ سمی را رها کرد و حتی یک لحظه هم پشیمان نشد.
| اطمینان و امکان | |||
|---|---|---|---|
| یقین | عدم قطعیت | موقعیتهای غیرمحتمل | امکان ناپذیری |
| شانس و فرصت | امکان | احتمال | انتظارات |
| غیرمنتظره | باورنکردنی | قطعی یا اجتناب ناپذیر | |