شخصیت - بیمعنی یا ناجور
کشف اصطلاحات انگلیسی که مربوط به بیمعنی یا ناجور بودن با مثالهایی مانند 'دو پای چپ داشتن' و 'عجیب و غریب' هستند.
مرور
فلشکارتها
صورتها
آزمون
to act or behave in a very crazy and uncontrollable manner

مخ کسی تاب داشتن, انگار عقلش سر جایش نیست
اگر فکر میکنند این حرکت خطرناک فکر خوبی است، مخشان تاب دارد.
completely unaware of what is happening in one's surroundings

حواسپرت, بیخبر از اطراف خود
الان کلیدها را به او نده؛ کاملاً حواسپرت است.
a person who is perceived as being absent-minded or out of touch with reality

سر به هوا, پرت از واقعیت
سر کلاس سر به هوا بود و دستورالعملها را دنبال نکرد.
to move clumsily and awkwardly, particularly when one dances

استعداد رقصیدن نداشتن, دستوپاچلفتی بودن
حتی بعد از سه جلسه کلاس رقص، هنوز استعداد رقصیدن ندارم.
to act in a very clumsy or awkward manner

دستوپاچلفتی بودن, شلخته و ناشی عمل کردن
با این پیچهای ریز، دستوپایم را گم میکنم.
to behave in a crazy and uncontrollable manner

یک تختهاش کم بودن, قاطی داشتن
فکر کنم مربی یک تختهاش کم است؛ تمرینهایش دارد خیلی عجیبوغریب میشود.
a person or thing that does not fit the current situation or position they are in

وصله ناجور, به آنجا نخوردن
در تیمی پر از آدمهای برونگرا، آن تحلیلگر ساکت خودش را وصله ناجور حس میکرد.
someone or something that is different from other people or things of its kind

تافته جدا بافته, وصله ناجور
همه طرحها ساده و تمیزند جز این یکی؛ این وصله ناجور است.
used to describe someone or something that is extremely bizarre and abnormal

خیلی عجیبوغریب, عجیب و نامعمول
آن دستگاه خیلی عجیبوغریب است؛ فقط وقتی کسی نگاه نمیکند روشن میشود.
to behave or think in a way that is completely detached from reality or out of touch with norms of the society

بسیار عجیب و غریب رفتار کردن