کتاب 'اینترچنج' متوسطه - واحد 9 - بخش 2

در اینجا، واژگان از واحد 9 - بخش 2 در کتاب درسی Interchange Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "پیامد"، "الکتریکی"، "حداقل" و غیره.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
کتاب 'اینترچنج' متوسطه
to exist [فعل]
اجرا کردن

وجود داشتن

Ex: Many believe that extraterrestrial life might exist somewhere in the universe .

بسیاری معتقدند که زندگی فرازمینی ممکن است وجود داشته باشد جایی در جهان.

pay [اسم]
اجرا کردن

دستمزد

Ex: She received her pay at the end of the month .

او حقوقش را در پایان ماه دریافت کرد.

loan [اسم]
اجرا کردن

وام

Ex:

او برای پرداخت اقساط ماهانه وام دانشجویی خود تقلا کرد.

able [صفت]
اجرا کردن

توانا

Ex: Despite her injury , she was able to finish the marathon .

علیرغم مصدومیتش، او توانست ماراتن را به پایان برساند.

tax [اسم]
اجرا کردن

مالیات

Ex: The company hired a tax consultant to ensure compliance with the latest tax laws and regulations .

شرکت یک مشاور مالیاتی استخدام کرد تا اطمینان حاصل کند که با آخرین قوانین و مقررات مالیاتی مطابقت دارد.

to worry [فعل]
اجرا کردن

نگران شدن

Ex: Try not to worry too much ; things will get better .

سعی کن زیاد نگران نباشی؛ اوضاع بهتر خواهد شد.

possible [صفت]
اجرا کردن

ممکن

Ex: The team made every possible effort to win the game .

تیم هر تلاش ممکنی را برای بردن بازی انجام داد.

situation [اسم]
اجرا کردن

شرایط

Ex: The political situation in the region remains volatile , with ongoing conflicts and power struggles .

وضعیت سیاسی در منطقه همچنان بی‌ثبات است، با درگیری‌ها و کشمکش‌های قدرت جاری.

consequence [اسم]
اجرا کردن

پیامد

Ex: He was unprepared for the financial consequences of his spending habits .
may [فعل]
اجرا کردن

ممکن بودن

Ex: He may have left his keys on the kitchen counter .

او ممکن است کلیدهایش را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشته باشد.

collocation [اسم]
اجرا کردن

همایند

Ex: Using incorrect collocations can make a sentence sound awkward or unnatural .

استفاده از هم‌آیی‌های نادرست می‌تواند جمله را ناخوشایند یا غیرطبیعی جلوه دهد.

to earn [فعل]
اجرا کردن

به‌دست آوردن

Ex: Through honesty and integrity , she earned the trust and respect of her colleagues .

با صداقت و درستکاری، او اعتماد و احترام همکارانش را به دست آورد.

degree [اسم]
اجرا کردن

مدرک دانشگاهی

Ex:

او برای کسب مدرک حقوق خود در دانشگاه تلاش می‌کند.

living [اسم]
اجرا کردن

سبک زندگی

Ex: Urban living often comes with the hustle and bustle of city life .

زندگی شهری اغلب با شلوغی و هیاهوی زندگی شهری همراه است.

to join [فعل]
اجرا کردن

عضو شدن

Ex: She is going to join a yoga studio to increase her flexibility .

او قصد دارد به یک استودیو یوگا ملحق شود تا انعطاف‌پذیری خود را افزایش دهد.

club [اسم]
اجرا کردن

باشگاه

Ex: The new coach brought fresh energy to the club , leading them to more victories .

مربی جدید انرژی تازه‌ای به باشگاه آورد و آنها را به پیروزی‌های بیشتری رساند.

gym [اسم]
اجرا کردن

باشگاه

Ex: They offer yoga classes at the gym .

آن‌ها کلاس‌های یوگا در باشگاه ورزشی ارائه می‌دهند.

group [اسم]
اجرا کردن

گروه

Ex: She started a book club and invited a group of people to join .

او یک باشگاه کتاب راه‌اندازی کرد و از یک گروه از افراد دعوت کرد تا بپیوندند.

to spend [فعل]
اجرا کردن

صرف کردن (انرژی و غیره)

Ex: The storm spent its fury before reaching the coastal areas .

طوفان خشم خود را قبل از رسیدن به مناطق ساحلی صرف کرد.

energy [اسم]
اجرا کردن

انرژی

Ex: She has so much energy , she 's always running around .

او خیلی انرژی دارد، همیشه در حال دویدن است.

to get [فعل]
اجرا کردن

به دست آوردن

Ex: Despite her qualifications , she has n't been able to get a job in her field .

علیرغم صلاحیت‌هایش، او نتوانسته است در زمینه خود شغلی به دست آورد.

college [اسم]
اجرا کردن

کالج

Ex: We have access to a library with extensive resources at college .

ما به یک کتابخانه با منابع گسترده در کالج دسترسی داریم.

experience [اسم]
اجرا کردن

تجربه

Ex: The team 's collective experience in project management ensured the successful completion of the task .

تجربه جمعی تیم در مدیریت پروژه، تکمیل موفقیت‌آمیز وظیفه را تضمین کرد.

jealous [صفت]
اجرا کردن

حسود

Ex: She was jealous of her sister 's success .

او از موفقیت خواهرش حسادت می‌کرد.

to feel [فعل]
اجرا کردن

احساس کردن

Ex:

او قبل از ارائه بزرگش احساس عصبی بودن کرد.

tired [صفت]
اجرا کردن

خسته

Ex: The nurse was tired but continued her shift to care for the patients .

پرستار خسته بود اما شیفت خود را برای مراقبت از بیماران ادامه داد.

stressed [صفت]
اجرا کردن

مضطرب

Ex:

او می‌توانست بگوید که او استرس داشت از نحوه‌ای که دست‌هایش را تکان می‌داد.

to [fall] in love [عبارت]
اجرا کردن

عاشق شدن

Ex: She did n't expect to fall in love while studying abroad , but it happened .
to fight [فعل]
اجرا کردن

دعوا کردن

Ex: The two boxers fought until the final round .

دو بوکسور تا دور آخر جنگیدند.

village [اسم]
اجرا کردن

روستا

Ex: The village square was the heart of social activity , where locals gathered to chat and relax .

میدان روستا قلب فعالیت‌های اجتماعی بود، جایی که مردم محلی برای گپ زدن و استراحت جمع می‌شدند.

opportunity [اسم]
اجرا کردن

فرصت

Ex: The job opening at the company seemed like the perfect opportunity for career advancement .
empty [صفت]
اجرا کردن

خالی

Ex: The empty suitcase sat in the corner , waiting to be filled with clothes for the trip .

چمدان خالی در گوشه نشسته بود، منتظر بود تا با لباس‌های سفر پر شود.

mayor [اسم]
اجرا کردن

شهردار

Ex: He criticized the mayor for failing to address traffic issues .
to wonder [فعل]
اجرا کردن

کنجکاو بودن

Ex: When faced with a mystery , people tend to wonder and speculate about possible explanations .

وقتی با یک راز مواجه می‌شوند، مردم تمایل دارند که تعجب کنند و درباره توضیحات احتمالی گمانه‌زنی کنند.

brilliant [صفت]
اجرا کردن

باهوش

Ex: Brilliant as always , she aced the exam with ease .

درخشان مثل همیشه، او به راحتی امتحان را پشت سر گذاشت.

اجرا کردن

تبلیغات

Ex: The advertisement for the online course convinced me to enroll .

تبلیغ دوره آنلاین مرا متقاعد کرد که ثبت نام کنم.

to offer [فعل]
اجرا کردن

ارائه کردن

Ex: The restaurant offered a diverse menu to cater to various culinary preferences .

رستوران یک منوی متنوع را ارائه داد تا به ترجیحات مختلف آشپزی پاسخ دهد.

at least [قید]
اجرا کردن

حداقل

Ex: The store offers a discount on purchases of at least $ 100 .

فروشگاه برای خریدهای حداقل 100 دلار تخفیف ارائه می‌دهد.

to accept [فعل]
اجرا کردن

پذیرفتن

Ex: My sister finally accepted the challenge to run a marathon .
to shout [فعل]
اجرا کردن

داد زدن

Ex: The coach had to shout over the roaring crowd during the intense soccer match .

مربی مجبور شد در طول مسابقه فوتبال شدید، بر سر جمعیت پر سر و صدا فریاد بزند.

factory [اسم]
اجرا کردن

کارخانه

Ex: He got a job at the factory after graduating from high school .

او بعد از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان در کارخانه شغل پیدا کرد.

to repair [فعل]
اجرا کردن

تعمیر کردن

Ex: The mechanic will repair my car 's engine tomorrow .

مکانیک فردا موتور ماشین من را تعمیر خواهد کرد.

electrical [صفت]
اجرا کردن

برقی

Ex:

سوئیچ الکتریکی چراغ‌های اتاق را روشن و خاموش می‌کند.