کتاب 'سلوشنز' فوق متوسط - واحد 3 - 3A

در اینجا واژگان واحد 3 - 3A در کتاب Solutions Upper-Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "scowl"، "fidget"، "grimace" و غیره.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
کتاب 'سلوشنز' فوق متوسط
gesture [اسم]
اجرا کردن

ژست

Ex: Raising his hand was a polite gesture to ask a question .

حرکت بلند کردن دستش یک ژست مودبانه برای پرسیدن سوال بود.

expression [اسم]
اجرا کردن

حالت (چهره)

Ex: His face held an expression of deep concentration as he worked on the complex problem .
to bite [فعل]
اجرا کردن

گاز گرفتن

Ex: The toddler tried to bite into the juicy apple but struggled with his small teeth .

کودک نوپا سعی کرد که سیب آبدار را گاز بزند اما با دندان‌های کوچکش struggled.

fingernail [اسم]
اجرا کردن

ناخن

Ex: Dirt was trapped under his fingernail after gardening .

خاک زیر ناخن او پس از باغبانی گیر کرده بود.

to bow [فعل]
اجرا کردن

تعظیم کردن (به نشان احترام)

Ex: The orchestra members bowed in unison after their outstanding musical performance .

اعضای ارکستر پس از اجرای موسیقی خارق‌العاده‌شان به طور همزمان تعظیم کردند.

head [اسم]
اجرا کردن

سر

Ex: She held her head high as she walked confidently into the room .

او سرش را بالا نگه داشت در حالی که با اطمینان به اتاق وارد می‌شد.

to cover [فعل]
اجرا کردن

پوشاندن

Ex: Please cover the cake with a cloth to keep it fresh until the party .

لطفاً کیک را با یک پارچه بپوشانید تا تازه بماند تا زمان مهمانی.

mouth [اسم]
اجرا کردن

دهان

Ex: She brushed her teeth to keep her mouth fresh and clean .

او دندان‌هایش را مسواک زد تا دهانش تازه و تمیز بماند.

to cross [فعل]
اجرا کردن

به شکل صلیب در آوردن

Ex: In the park , carpenters crossed wooden planks to construct a footbridge .

در پارک، نجارها تخته‌های چوبی را به صورت ضربدری قرار دادند تا یک پل عابر پیاده بسازند.

leg [اسم]
اجرا کردن

پا

Ex: She felt a cramp in her leg after running for a long time .

او پس از دویدن طولانی مدت در پایش گرفتگی احساس کرد.

to fidget [فعل]
اجرا کردن

بی‌قرار بودن

Ex: The dog fidgeted with excitement as his owner approached with the leash for their walk .

سگ از هیجان ول خورد در حالی که صاحبش با قلاده برای پیاده‌روی نزدیک می‌شد.

to fold [فعل]
اجرا کردن

تا کردن

Ex: To save space , she folded the clothes and arranged them in the suitcase .

برای صرفه‌جویی در فضا، او لباس‌ها را تا کرد و در چمدان چید.

arm [اسم]
اجرا کردن

دست (از مچ به بالا)

Ex: She felt a sense of protection as her father placed his arm around her .

وقتی پدرش بازوی خود را دور او انداخت، او احساس محافظت کرد.

to frown [فعل]
اجرا کردن

اخم کردن

Ex: Upon hearing the bad news , she could n't help but frown with disappointment .

با شنیدن خبر بد، او نتوانست از اخم کردن با ناامیدی خودداری کند.

thumbs up [عبارت]
اجرا کردن

نشانه موافقت

Ex: The teacher gave the students a thumbs up for their excellent presentations , acknowledging their hard work and preparation .
to grimace [فعل]
اجرا کردن

چهره درهم کشیدن

Ex: The child grimaced in pain as the doctor examined his injured arm .

کودک از درد چهره در هم کشید در حالی که پزشک بازوی آسیب دیده او را معاینه می‌کرد.

to grin [فعل]
اجرا کردن

لبخند زدن (به نحوی که دندان‌ها نمایان شود)

Ex: The mischievous child grinned after playing a prank on his sibling .

بچه شیطان پس از بازی کردن یک شوخی با خواهر یا برادرش لبخند زد.

to nod [فعل]
اجرا کردن

سر تکان دادن (به نشانه تأیید و موافقت)

Ex: She nodded in agreement with his statement .

او سر تکان داد به نشانه موافقت با گفته اش.

to pout [فعل]
اجرا کردن

آویزان کردن لب و لوچه

Ex: Seeing the broken toy , the little boy started to pout .

دیدن اسباب‌بازی شکسته، پسر کوچک شروع به لب‌انداختن کرد.

to purse [فعل]
اجرا کردن

لب برچیدن

Ex: She pursed her lips to keep from laughing .

او لب‌هایش را جمع کرد تا از خنده جلوگیری کند.

lip [اسم]
اجرا کردن

لب

Ex: She pursed her lips , showing disapproval .

او لب‌هایش را جمع کرد، نشان دادن عدم تأیید.

to raise [فعل]
اجرا کردن

بلند کردن

Ex: She raised her eyes from her work .

او چشمانش را از کارش بلند کرد.

eyebrow [اسم]
اجرا کردن

ابرو

Ex: He raised his eyebrows in surprise when he heard the unexpected news .

وقتی خبر غیرمنتظره را شنید از تعجب ابروهایش را بالا برد.

to scowl [فعل]
اجرا کردن

اخم کردن

Ex: He scowled at the long line ahead .

او به صف طولانی پیش رو اخم کرد.

to scratch [فعل]
اجرا کردن

خاراندن

Ex: The hiker stopped to scratch his leg where a plant had brushed against his skin .

کوهنورد ایستاد تا جایی که یک گیاه به پوستش برخورد کرده بود را بخاراند.

to shake [فعل]
اجرا کردن

تکان خوردن

Ex: The earthquake caused the lamp to swing and shake from side to side .

زلزله باعث شد چراغ تاب بخورد و از این سو به آن سو تکان بخورد.

to shrug [فعل]
اجرا کردن

شانه بالا انداختن

Ex: Faced with the difficult decision , she shrugged and admitted that she did n't know which option to choose .

در مواجهه با تصمیم دشوار، او شانه بالا انداخت و اعتراف کرد که نمی‌داند کدام گزینه را انتخاب کند.

shoulder [اسم]
اجرا کردن

شانه

Ex: The massage therapist kneaded the tense muscles in her shoulders , providing relief from stress and tension .

ماساژور عضلات منقبض در شانه‌های او را مالش داد، که باعث تسکین استرس و تنش شد.

to wave [فعل]
اجرا کردن

دست را تکان دادن

Ex: In the crowded airport , he waved to catch the attention of his travel companion .

در فرودگاه شلوغ، او دست تکان داد تا توجه همسفرش را جلب کند.

to wink [فعل]
اجرا کردن

چشمک زدن

Ex:

کمدین روی صحنه اغلب پس از گفتن یک پانچ باهوش به تماشاگران چشمک میزد.

to yawn [فعل]
اجرا کردن

خمیازه کشیدن

Ex: Tired from the long journey , the passengers started to yawn .

خسته از سفر طولانی، مسافران شروع به خمیازه کشیدن کردند.

annoyance [اسم]
اجرا کردن

آزار

Ex: Her lateness was becoming a significant annoyance to her coworkers .

تأخیر او به یک آزار قابل توجه برای همکارانش تبدیل شده بود.

anxiety [اسم]
اجرا کردن

اضطراب

Ex: Many students experience anxiety around exam time , but there are resources available to help .

بسیاری از دانش‌آموزان در زمان امتحان اضطراب را تجربه می‌کنند، اما منابعی برای کمک وجود دارد.

boredom [اسم]
اجرا کردن

بی‌حوصلگی

Ex:

کسلت به سرعت فرا رسید وقتی که فیلم بسیار کندتر از حد انتظار شد.

confusion [اسم]
اجرا کردن

آشفتگی

Ex: The sudden blackout resulted in confusion as people stumbled in the dark .

قطع ناگهانی برق منجر به سردرگمی شد در حالی که مردم در تاریکی زمین می‌خوردند.

disgust [اسم]
اجرا کردن

انزجار

Ex: The politician 's corrupt behavior filled the citizens with disgust towards the political system .

رفتار فاسد سیاستمدار شهروندان را از تنفر نسبت به سیستم سیاسی پر کرد.

fear [اسم]
اجرا کردن

ترس

Ex: Walking alone in the dark alley filled her with a sense of fear .

راه رفتن تنها در کوچه تاریک او را پر از احساس ترس کرد.

اجرا کردن

صمیمیت

Ex: The friendliness of the local residents made our trip to the small town feel like a homecoming .

دوستی مردم محلی باعث شد سفر ما به شهر کوچک مانند بازگشت به خانه احساس شود.

happiness [اسم]
اجرا کردن

شادی

Ex: Being surrounded by nature always brings her a deep sense of peace and happiness .

احاطه شدن توسط طبیعت همیشه به او احساس عمیقی از آرامش و خوشحالی می‌دهد.

ignorance [اسم]
اجرا کردن

جهل

Ex: Many social issues are perpetuated by ignorance , and education is key to overcoming misunderstandings and prejudice .
اجرا کردن

بی‌تفاوتی

Ex: The indifference of the government towards environmental concerns was criticized .

بی‌تفاوتی دولت نسبت به نگرانی‌های زیست‌محیطی مورد انتقاد قرار گرفت.

interest [اسم]
اجرا کردن

علاقه

Ex: Emily 's interest in history was sparked by her grandfather 's stories about their family 's past .
pain [اسم]
اجرا کردن

رنج و ناراحتی

Ex: The news brought her so much pain .

خبر برای او درد زیادی به همراه آورد.

shame [اسم]
اجرا کردن

شرم

Ex:

او پس از اینکه متوجه شد تولد دوستش را فراموش کرده است، احساس عمیقی از شرم کرد.

shock [اسم]
اجرا کردن

شوک

Ex: She felt a shock of disbelief when she heard about the accident .

وقتی از حادثه باخبر شد، یک شوک از ناباوری احساس کرد.

human [اسم]
اجرا کردن

انسان

Ex:

پزشک در درمان بیماری‌هایی که انسان‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهند تخصص داشت.

to sound [فعل]
اجرا کردن

تولید صدا کردن

Ex: The trumpet sounded for the parade to begin .

ترومپت به صدا درآمد تا رژه آغاز شود.

اجرا کردن

گلوی خود را صاف کردن

Ex: She cleared her throat nervously , unsure of what to say next .
to cough [فعل]
اجرا کردن

سرفه کردن

Ex: She was coughing so much that she had to leave the room .

او آنقدر سرفه می‌کرد که مجبور شد اتاق را ترک کند.

to gasp [فعل]
اجرا کردن

محکم بازدم کردن

Ex: As the breathtaking view unfolded , the audience collectively gasped .

همانطور که منظره نفس‌گیر آشکار شد، تماشاگران به طور جمعی نفس کشیدند.

to hiccup [فعل]
اجرا کردن

سکسکه کردن

Ex: The toddler hiccupped after eagerly devouring the ice cream .

کودک پس از با ولع خوردن بستنی سکسکه کرد.

to sigh [فعل]
اجرا کردن

آه کشیدن

Ex: After a long day of work , she collapsed on the couch and sighed deeply .

پس از یک روز طولانی کار، او روی مبل افتاد و عمیق آه کشید.

to slurp [فعل]
اجرا کردن

هورت کشیدن

Ex: At the dinner table , my brother always manages to slurp his soup , much to the annoyance of our parents .

سر میز شام، برادرم همیشه موفق می‌شود سوپش را هورت بکشد، که والدین ما را بسیار آزار می‌دهد.

to sneeze [فعل]
اجرا کردن

عطسه کردن

Ex: She began to sneeze due to the dust in the room .

او به خاطر گرد و غبار در اتاق شروع به عطسه کرد.

to sniff [فعل]
اجرا کردن

بو کشیدن

Ex: The baby is sniffing the flowers with curiosity .

نوزاد با کنجکاوی گل‌ها را بو می‌کشد.

to snore [فعل]
اجرا کردن

خروپف کردن

Ex: Even the cat on the windowsill seemed to snore softly as it dozed in the sunlight .

حتی گربه روی طاقچه پنجره به نظر می‌رسید که در نور خورشید چرت می‌زند و آرام خروپف می‌کند.

to tut [فعل]
اجرا کردن

تسک گفتن

Ex:

او با ناباوری تت کرد وقتی که وضعیت آشپزخانه را دید.