کتاب 'توتال اینگلیش' متوسطه - واحد 1 - واژگان

در اینجا کلمات از واحد 1 - واژگان در کتاب درسی Total English Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "قرمز دیدن"، "سرانجام"، "سرزنش کردن"، و غیره.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
کتاب 'توتال اینگلیش' متوسطه
to [see] red [عبارت]
اجرا کردن

خون جلوی چشم کسی را گرفتن

Ex: Every time he insults her , she sees red and ca n't help but respond angrily .
to get over [فعل]
اجرا کردن

بهبود یافتن

Ex: After the breakup , it took him a long time to get over the pain .

بعد از جدایی، مدت زیادی طول کشید تا او از درد رهایی یابد.

argument [اسم]
اجرا کردن

جروبحث

Ex: Their constant arguments are causing problems in the relationship .

بحث‌های مداوم آنها باعث ایجاد مشکلات در رابطه می‌شود.

business [اسم]
اجرا کردن

کسب‌وکار

Ex: Their family owns a small business selling handmade crafts .

خانواده آنها صاحب یک کسب‌وکار کوچک فروش صنایع دستی هستند.

nickname [اسم]
اجرا کردن

لقب

Ex: Her curly hair led to the affectionate nickname " Curls . "

موهای فر او منجر به لقب محبت‌آمیز "فرها" شد.

shoemaker [اسم]
اجرا کردن

کفاش

Ex: The village shoemaker made custom leather shoes .

کفاش روستا کفش های چرمی سفارشی می ساخت.

wild [صفت]
اجرا کردن

وحشی

Ex: The safari allowed us to see wild elephants , zebras , and giraffes in their natural habitat .

سافاری به ما اجازه داد تا فیل‌های وحشی، گورخرها و زرافه‌ها را در زیستگاه طبیعی‌شان ببینیم.

athletic [صفت]
اجرا کردن

ورزشی

Ex: The athletic department organized a charity run to raise funds for local youth sports programs .

دپارتمان ورزشی یک دو خیریه برای جمع‌آوری کمک‌های مالی برای برنامه‌های ورزشی جوانان محلی سازماندهی کرد.

spike [اسم]
اجرا کردن

کفش میخی

Ex: The athlete ’s spikes dug into the ground as he pushed off .

میخ‌های ورزشکار به زمین فرو رفتند در حالی که او فشار می‌آورد.

athlete [اسم]
اجرا کردن

ورزشکار

Ex: The athlete 's resilience and perseverance inspired many young sports enthusiasts .

انعطاف‌پذیری و پشتکار ورزشکار بسیاری از علاقه‌مندان جوان به ورزش را الهام بخشید.

eventually [قید]
اجرا کردن

در نهایت

Ex: She struggled to learn the language at first , but eventually , she became fluent through consistent practice .

او در ابتدا برای یادگیری زبان تلاش کرد، اما در نهایت، از طریق تمرین مداوم به تسلط رسید.

ago [قید]
اجرا کردن

پیش

Ex: The company was founded over a century ago .

شرکت بیش از یک قرن پیش تأسیس شد.

already [قید]
اجرا کردن

قبلاً

Ex: She has already packed her bags for the trip .

او قبلاً چمدان‌هایش را برای سفر بسته است.

for [حرف اضافه]
اجرا کردن

برای (زمان و مسافت)

Ex: The project has been in development for six months , and it ’s finally nearing completion .

این پروژه به مدت شش ماه در حال توسعه بوده و بالاخره در آستانه تکمیل است.

just [قید]
اجرا کردن

اخیراً

Ex: They have just left the building .

آنها تازه ساختمان را ترک کرده‌اند.

since [حرف ربط]
اجرا کردن

از آن زمان

Ex: He has improved a lot since he started training .

او از زمانی که تمرین را شروع کرد، خیلی پیشرفت کرده است.

yet [قید]
اجرا کردن

هنوز

Ex: The team has been working on the project , but they have n't completed it yet .

تیم روی پروژه کار کرده است، اما آنها آن را هنوز تکمیل نکرده‌اند.

to grow up [فعل]
اجرا کردن

بزرگ شدن

Ex: She plans to move to the city where she grew up .

او قصد دارد به شهری برود که در آن بزرگ شده است.

to bring up [فعل]
اجرا کردن

بزرگ کردن (بچه)

Ex: The aunt helped bring up her nephew after his parents passed away .

عمه بعد از فوت والدینش به پرورش برادرزاده‌اش کمک کرد.

to tell off [فعل]
اجرا کردن

کسی را مورد شماتت قرار دادن

Ex:

قصد نداشتم او را سرزنش کنم، اما واقعاً ناامید شده بودم.

اجرا کردن

به کسی رفتن

Ex: The family members take after each other in their distinctive smiles .

اعضای خانواده در لبخندهای متمایزشان به هم شباهت دارند.

اجرا کردن

مراقبت کردن

Ex: My grandmother looked after me after my parents passed away .

مادربزرگم بعد از فوت والدینم از من مراقبت کرد.

to get on [فعل]
اجرا کردن

رابطه دوستانه داشتن

Ex:

کنار آمدن با یک سگ به صبر و درک رفتار آن نیاز دارد.

اجرا کردن

تحسین کردن

Ex:

دیدن کسی که این همه مردم به او احترام می‌گذارند الهام‌بخش است.

to carry on [فعل]
اجرا کردن

ادامه دادن

Ex: The group chose to carry on with the workshop despite technical difficulties .

گروه تصمیم گرفت با وجود مشکلات فنی ادامه دهد به کارگاه.