انگلیسی کلی متوسط "واحد 4 - مرجع - بخش 1" واژگان

در اینجا واژگان از واحد 4 - مرجع - بخش 1 در کتاب درسی Total English Intermediate را پیدا خواهید کرد، مانند "به ارث بردن"، "ترک کردن"، "عاقلانه"، و غیره.

review-disable

مرور

flashcard-disable

فلش‌کارت‌ها

spelling-disable

املای کلمه

quiz-disable

آزمون

شروع یادگیری
کتاب 'توتال اینگلیش' متوسطه
to earn [فعل]
اجرا کردن

پول درآوردن

Ex: He is looking for a part-time job to earn some additional cash .

او به دنبال یک شغل پاره وقت است تا درآمد اضافی کسب کند.

value [اسم]
اجرا کردن

ارزش

Ex: The value of the antique vase was estimated at $ 5000 .

ارزش گلدان عتیقه حدود 5000 دلار تخمین زده شد.

to spare [فعل]
اجرا کردن

با صرفه‌جویی مصرف کردن

Ex: Despite the temptation , she spares when it comes to impulse purchases , preferring to save for future goals .

علیرغم وسوسه، او در خریدهای آنی صرفه‌جویی می‌کند، ترجیح می‌دهد برای اهداف آینده پس‌انداز کند.

to inherit [فعل]
اجرا کردن

به ارث بردن

Ex: He was surprised to inherit a vast collection of rare books from his uncle .

او از به ارث بردن مجموعه‌ای وسیع از کتاب‌های نادر از عمویش متعجب شد.

to invest [فعل]
اجرا کردن

سرمایه‌گذاری کردن

Ex: She regularly invests in stocks to build long-term wealth .

او به طور منظم در سهام سرمایه‌گذاری می‌کند تا ثروت بلندمدت بسازد.

worth [اسم]
اجرا کردن

ارزش

Ex: They filled the car with a full tank 's worth of fuel .

آنها ماشین را با معادل یک باک کامل سوخت پر کردند.

to lend [فعل]
اجرا کردن

قرض دادن

Ex: Can you lend me your bicycle for a quick ride to the store ?

میتونی دوچرخه‌ات رو برای یه سواری سریع تا مغازه بهم قرض بدی؟

to steal [فعل]
اجرا کردن

دزدیدن

Ex: Yesterday , someone stole my lunch from the office fridge .

دیروز، کسی ناهار مرا از یخچال دفتر دزدید.

wisely [قید]
اجرا کردن

عاقلانه

Ex: He wisely chose to walk away from the confrontation .

او عاقلانه تصمیم گرفت از رویارویی دور شود.

to waste [فعل]
اجرا کردن

هدر دادن

Ex: It 's unfortunate that some people waste electricity by leaving lights on when they 're not needed .

متأسفانه برخی از افراد با روشن گذاشتن چراغ‌ها در زمانی که نیازی نیست، برق را هدر می‌دهند.

to break up [فعل]
اجرا کردن

بهم زدن (رابطه عاشقانه)

Ex: I immediately broke up with my boyfriend when I found out that he was cheating on me .

من بلافاصله با دوست پسرم قطع رابطه کردم وقتی فهمیدم که به من خیانت می‌کند.

to catch up [فعل]
اجرا کردن

رسیدن

Ex: The marathon runner steadily increased her pace to catch up with the frontrunners.

دونده ماراتن به طور پیوسته سرعتش را افزایش داد تا با پیشتازان همگام شود.

to drop out [فعل]
اجرا کردن

ترک تحصیل کردن

Ex: Financial constraints forced him to drop out of university and seek employment.

محدودیت‌های مالی او را مجبور کرد که دانشگاه را ترک کند و به دنبال کار بگردد.

to end up [فعل]
اجرا کردن

کار به جایی رسیدن

Ex: I didn't intend to buy anything, but I ended up leaving the store with a bag full of items.

قصد خرید چیزی را نداشتم، اما در نهایت با یک کیسه پر از وسایل از مغازه خارج شدم.

to grow up [فعل]
اجرا کردن

بزرگ شدن

Ex: My sister is growing up so fast .

خواهرم خیلی سریع بزرگ می‌شود.

to make up [فعل]
اجرا کردن

از خود درآوردن

Ex: The writer made up a fantasy novel about dragons and elves .

نویسنده یک رمان فانتزی درباره اژدها و الف‌ها ساخت.

to pick up [فعل]
اجرا کردن

فراگرفتن (با تمرین)

Ex: You 'd be surprised how quickly children pick up new technology .

شما تعجب خواهید کرد که چقدر سریع کودکان فناوری جدید را می‌آموزند.

to work out [فعل]
اجرا کردن

ورزش کردن

Ex: We need to find time to work out together and motivate each other .

ما باید زمانی را برای ورزش کردن با هم و انگیزه دادن به یکدیگر پیدا کنیم.

ambitious [صفت]
اجرا کردن

جاه‌طلب

Ex: She is an ambitious entrepreneur , constantly seeking new opportunities to expand her business empire .

او یک کارآفرین بلندپرواز است که دائماً به دنبال فرصت‌های جدید برای گسترش امپراتوری تجاری خود است.

charming [صفت]
اجرا کردن

جذاب

Ex: His charming good looks and easygoing personality made him popular among his peers .

ظاهر دلربا و شخصیت آسان‌گیر او باعث محبوبیتش در میان همسالانش شد.

confident [صفت]
اجرا کردن

بااعتمادبه‌نفس

Ex: I 'm confident that we can finish the project on time .

من مطمئنم که می‌توانیم پروژه را به موقع به پایان برسانیم.

determined [صفت]
اجرا کردن

قوی و مصمم

Ex: He remained determined to learn a new language , practicing every day .

او مصمم به یادگیری یک زبان جدید باقی ماند، هر روز تمرین می‌کرد.

egotistical [صفت]
اجرا کردن

خودبزرگ‌بین

Ex: She came across as egotistical , constantly talking about her own achievements .

او خودخواه به نظر می‌رسید، دائماً در مورد دستاوردهای خود صحبت می‌کرد.

extravagant [صفت]
اجرا کردن

اغراق‌آمیز

Ex: The politician made extravagant statements about the economy , but they were quickly disproven by experts .

سیاستمدار اظهارات اغراق‌آمیز درباره اقتصاد کرد، اما به سرعت توسط کارشناسان رد شد.

flexible [صفت]
اجرا کردن

منعطف

Ex: A flexible mindset helps in navigating unexpected challenges at work .

یک ذهنیت انعطاف‌پذیر به مقابله با چالش‌های غیرمنتظره در کار کمک می‌کند.

generous [صفت]
اجرا کردن

سخاوتمند

Ex: Despite facing financial struggles , he remained generous , sharing what little he had with others who were less fortunate .

علیرغم مواجهه با مشکلات مالی، او بخشنده باقی ماند، آنچه اندک داشت با دیگرانی که کمتر خوشبخت بودند تقسیم می‌کرد.

sense of humor [عبارت]
اجرا کردن

شوخ طبعی

Ex: John 's dry sense of humor catches people off guard with his deadpan one-liners .
weakness [اسم]
اجرا کردن

نقص

Ex: Dishonesty is a weakness in an otherwise strong character .

بی‌صداقتی یک ضعف در یک شخصیت قوی در غیر این صورت است.

to say [فعل]
اجرا کردن

گفتن

Ex: She is saying that she needs some space to think .

او می‌گوید که به کمی فضا برای فکر کردن نیاز دارد.

to tell [فعل]
اجرا کردن

گفتن

Ex: She told her family about her exciting job offer .

او به خانواده‌اش درباره پیشنهاد شغل هیجان‌انگیزش گفت.

travel [اسم]
اجرا کردن

سفر

Ex: She loves travel , especially to remote and unexplored locations .

او عاشق سفر است، مخصوصاً به مکان‌های دورافتاده و کشف‌نشده.

trip [اسم]
اجرا کردن

سفر

Ex: He packed his bags for a week-long business trip to attend a conference .

او چمدان‌هایش را برای یک سفر کاری یک هفته‌ای برای شرکت در یک کنفرانس بست.

work [اسم]
اجرا کردن

کار

Ex: He 's looking for part-time work to supplement his income .

او به دنبال کار نیمه وقت برای تکمیل درآمد خود است.

job [اسم]
اجرا کردن

شغل

Ex: He is studying hard to get a good job in the future .

او سخت درس می‌خواند تا در آینده شغل خوبی به دست آورد.

mean [صفت]
اجرا کردن

بدجنس

Ex: He showed his mean streak by mocking his coworker 's appearance behind their back .

او با مسخره کردن ظاهر همکارش پشت سرش، خصلت بدجنس خود را نشان داد.

to run out [فعل]
اجرا کردن

تمام شدن

Ex: The small town could run out of medical supplies if not restocked.

شهر کوچک ممکن است از لوازم پزشکی تمام شود اگر دوباره تأمین نشود.