آواز خواندن
شانس عادلانه
از کوره در رفتن
هیچ شانسی برای موفق شدن نداشتن
متقاعد کردن
او توانست دوستش را متقاعد کند که به سفر پیادهروی ماجراجویانه برود.
دیگه بسه
بعد از شنیدن موسیقی دخترش که تمام شب از دیوارها میآمد، مری با خشم وارد اتاقش شد و فریاد زد، "دیگه بس است! همین حالا صداش رو کم کن!"
متحمل سختی زیاد
خود را کنترل کردن
همکاری کردن (به جهت یک هدف مشترک)
در زمانهای سخت، بسیار مهم است که خانوادهها با هم متحد شوند و از یکدیگر حمایت کنند.
used to indicate that something is the final frustration before a breaking point
از کلاس جیم زدن
اه یه!
او مدام از زندگی بینقصش تعریف میکرد—حالم به هم خورد!
to excessively flatter or be overly submissive to someone, usually in an attempt to gain favor or advantages